کودکی و نوجوانی

فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

صفحه 13 از 13 الصفحة السابقة  1, 2, 3 ... 11, 12, 13

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الثلاثاء أغسطس 01, 2017 3:31 pm





پیشگفتار .:

- میخواستم مطلب را با این عنوان آغاز کنم:
"پیام تسلیت، تسلیت به استاد فریدون شهبازیان،
برای درگذشت پدر فقیدشان - استاد حسین شهبازیان".
اما اندیشیدم که واژه ی تسلیت و صحبت از غم و ناراحتی،
هیچ جایی‌ در مطلب روی سخن نباید داشته باشد،
چراکه تمام انسانها، روزی بدنیا می‌‌آیند،
و روزی نیز فرا میرسد که از دیدگاه فیزیکی‌ و جسمی‌ میمیرند،
اما روح و ساختار آثار و تلاشها و آنچه که از خود بر جای میگذارند،
هیچگاه رفتنی و مرگآجین نیست، بلکه جاودان است و بی‌نهایت تا همیشه ....
.................................
- بر طبق خبری که در خبرگزاریهای ایران قرار گرفته است،
استاد حسین شهبازیان (پدر ارجمند فریدون شهبازیان)،
روز شنبه‌ای که گذشت، در سن ۱۰۱ سالگی، روحشان به دیار جاودانگی‌ها پرکشید.
- چه خوش آن‌ زمانی‌ که با هنر و دانش و فرهنگ وجودت، فرزندت را نیز شایسته می پرورانی،
و ارمغانی بیادماندنی، در عرصه ی زندگی‌ از خود بر جای میگذاری ......
.......................................
- "شورعشق" بر مبنای ملودی -حسین شهبازیان- با ارکستراسیون عالی‌ و آهنگسازی تکمیلی‌اش،
که توسط فرزند برومند او -فریدون شهبازیان- ساخته و ماندگار گشت،
همچو ستاره‌ای پرنور در کهکشان موسیقی‌ استاندارد و جهانی‌ ایران، همیشه خواهد درخشید.
استاد حسین شهبازیان، تبریک به شما میگوییم که هم خود هنرمند بودید،
و هم چنین فرزندی به دنیای راستین هنر و فرهنگ ایران، همچو ارمغان بخشیدید.
رفتنتان از دنیای خاکی به فراسوی بی‌انتهای جاودانگی‌ها، شادباش و خجسته باد ...  


(HQ) .:

http://s3.picofile.com/file/8213228068/Shoore_Eshgh_01_.mp3.html
* زنده یاد استاد حسین شهبازیان - نوازنده، مدرس موسیقی و رهبر ارکستر ...
http://rasekhoon.net/mashahir/show/594028/حسین-شهبازیان/







*با درود خدمت فروم رویایی.
- امیلیانوی گرامی با درود و سپاس از لطف و مطالب خوبی‌ که فرمودید.
بسیار خرسندم که نوار کامل و اوریجینال امیرکبیر، مورد -توجهی‌ یادمانه سرشت- قرار گرفت،
و همچنین سپاس برای مطالب تکمیلی و بررسی‌ تراکهایش(تراک دوم) که به آن‌ پرداختید.
همانگونه که گفته بودم، تمام زحمات نوار امیرکبیر را مهندس ناصر قره‌باغی انجام دادند،
که بازهم سپاسگزارشان هستم. ... خدا را چه دیدید، شاید یکوقت برسد،
که توسط ایشان، نوار قدیمی‌ موسیقی‌ متن فیلم تاراج نیز یافت گردد.
به خودشان هم نامه مینویسم و این مورد را مطرح میکنم، چون ایشان،
منابع و آرشیو‌ خوبی‌ در دست دارد از جهت نوارهای قدیمی‌. ......



- راستش در همین آهنگ خوب و همه‌.سلیقه‌.پسند در تراک دو از نوار امیرکبیر که عنوان داشتید،
از ثانیه ی ۳۶ به بعد، جایی‌ که فاگوت با دو نت، بصورت پشت سرهم، حالت ضربه‌ای مینوازد،
هم در دوران کودکی که این سریال را می‌دیدیم، و هم اکنون، بسیار با شنیدن این قسمت میترسم!،
ترسی‌ که حالت کنجکاوی و خوشایندی اسرارآمیز نیز بهمراه دارد ...
..............................

- از حق نگذریم!، سریالهای جانانه ی زمان ما در دهه شصت،
همگی‌‌ حالتهای ترسناک و مخوف در بیان تصویری و موسیقی‌‌شان وجود داشت!.
مثل‌آباد و آن‌ حالات ترسناکی که در ساختار تمام قسمتهایش وجود داشت. ...
سلطان‌و‌شبان با گریمهای ترسناکش ... سربداران با تیتراژ نگاتیوگونه و ترسناکش،
امیرکبیر با فضای نیمه‌.تاریک-نیمه‌.روشن داخل کاخ، بویژه زیرزمین کاخ! که شبها جلسه میگرفتند!،
همچنین تله‌تاترهای نیمه اول دهه شصت، با فضای پشت زمینه تیره گونه و حالاتی که بازیگران،
با میمیک‌های غلوشده ی صورتشان به ایفای نقش میپرداختند، همگی‌ حالات ترس را بهمراه داشتند.
بگذارید اعتراف کنم!. فیلم ماندگار "دزد عروسکها-۱۳۶۸" را، چه آنزمان که ۹-۱۰ ساله بود،
و اولین‌بار در سینما دیدم، و چه حال که مردگنده هستم، هنوز که هنوزه،
با دیدن پرسوناژ -گنجو- با بازی و گریم قوی اکبرعبدی، واقع همچون دوران کودکی میترسم!.
از حالت نگاه اکبرعبدی و نوع حرکات موزونی که با آهنگ انجام میدهد، هنوز که هنوزه میترسم!،
و این چیزی نیست جز هنر قوی دراماتیک و بیان راستین تصویر و صدا، که قدیمها در فیلمها موج میزد.








- لینکهای همسو با فیلم دزدعروسکها و نوستالژیهای‌فیلمیک دهه شصت .:
(دو عکس زیرا را از تصاویر بندانگشتی‌اش دریافت نمایید،
که نسخه‌های رتوش‌شده ی تصاویرکوچک لینکهایشان هستند)

http://www.bultannews.com/fa/news/480700/کودکانه-های-دهه-شصت-و-هفتاد

http://namehnews.ir/fa/news/27884/نوستالژی-بخش‌هایی-از-فیلم-دزد-عروسک‌ها-آهای-آهای-ننه-من-گشنمه
* عکسهای پشت صحنه ی "دزد عروسکها-۱۳۶۸" .:
http://www.sourehcinema.com/WebGallery/Film/OffTheSet/PGallery.aspx?Id=138109201467



- پوستری از دزدعروسکها که تا بحال ندیده بودم .:

http://www.mopopoc.com/2016/05/the-doll-thief-1990-akbar-abdi-iranian.html
سایت بالا پر هست از پوسترفیلم‌. تازه پیدایش کردم.



- لازم به یادآوری دوباره هست که پوستر اصلی‌ و رسمی‌ این فیلم،
بسال ۱۳۶۷ یا ۶۸، توسط آقای محمدرضا شریفی‌نیا طراحی‌ شده بود.

..............................................
- محمدرضا شریفی‌نیا هیچگاه با پول و پارتی‌بازی، وارد دنیای فیلم و سینما و هنر نشده.
اپتدا طراح و ویراستر کتاب بود و به کارهای گرافیکی و عکاسی میپرداخت.
او برای هنر در تمام زمینه هایش زحمت کشیده -
یکشبه به جایی‌ نرسیده بلکه سالهای سال، تلاش و ممارست داشته.
زمانیکه خانواده سابقش بازیگر بودند و بخاطر فیلمهای ماندگار دزد‌عروسکها و سفر‌جادویی،
در دهه شصت مشهور و مطرح شده بودند، شریفی‌نیا خودش در پشتصحنه مراحل تولیدی،
و امور فرهنگی‌هنری زحمت میکشید که آنزمان هیچکس او را هنوز به اسم و چهره نمیشناخت.
در انتهای دهه ی هفتاد زمانی‌ که با چند کارگردان سینمای جوان،
بواسطه ی طراحی‌ پوستر فیلمهای کوتاهشان، صحبت و معاشرت داشتم،
عنوان میکردند که شریفی‌نیا، با آنکه از آن‌ دوران دیگر در بازیگری مشهور شده بود،
اما حتا آن‌ زمان نیز بسان قبل، با دو دوربین عکاسی‌اش که نگاتیو‌های رنگی‌ و سیاه‌و‌سفید داشتند،
در وقتهای آزادش هنوز به انجمن سینمای جوان میرفته و برای کارگردانان تازه کاری،
که میخواستند فیلم بسازند و سرمایه‌شان کم بوده، بطور رایگان عکاسی فیلمهایشان را بعهده میگرفته.
من اتفاق با نوشتن این رجها، صرفه نظر از هر صحبتی‌ که نسبت به شریفی‌نیا گفته میشود،
میخواهم از جایگاه مشخص و درخوری که در هنر و سینما دارد دفاع کنم.
اگر شخصی‌ را معرفی‌ برای بازی در فیلمی داشته، صلاح دانسته و در اکثر موارد،
انتخابهایش درست بوده. اگر حتا‌ گفته میشود که باندی هست و یا فرض محال سانفرانسیسکو،
هیچگاه مزاحمتی نبوده بلکه با اهلش سفر شده (فرض محال).
اینرا از دید نهایت ماجرا میگویم، وگرنه که هیچ برچسبی به هیچکس نیست.
شریفی‌نیا در بازیگری و حتا ژانرهای دو.زنه و حالات زنباره‌ای که در‌ برخی‌ فیلمهایش دارد،
همیشه خوب و درخور نقش عمل کرده، همچون فیلم خوب "دنیا-۱۳۸۱".
و همچنین بازی‌ متفاوتش در "داستان تلویزیون از سریال بانوبرومند: داستانهای نوروز۱۳۷۸-۷۹"،
و همچنین بازی متفاوت‌ترش در فیلم "گیس برده-۱۳۸۵" را بسیار دوست دارم.
محمدرضا شریفی‌نیا در عرصه فیلمسازی-چه تولید و چه بازیگری، یک حرفه‌ای به تمام معناست.


.
.
.





- درود بر شما امیلیانو که نام نوار جاودان "گل صد برگ" را در فروم زنده ساختید.
نوار گل‌صد‌برگ (اساتید ذوالفنون و ناظری) را اولین بار در پاییز سال ۱۳۶۶ شنیدم،
که به کلاس دوم دبستان رفته بودم و اوج جنگ و موشکباران بود، نوار برای بار چندم بازنشر شده بود،
و در منزل ما چون موجود بود، دایم آنرا گوش میدادم. از سوی دیگر، رادیو و تلویزیون آنزمان نیز،
به پخش تمامی قطعات سازی و آوازی و تصنیفهای آلبوم ارزشمند -گل صد برگ- میپرداخت،
و در آن‌ دوران بواسطه ی شهرت تصنیف اندک‌اندک این نوار، این آلبوم در میان مردم،
با نام "اندک اندک" نیز حتا شناخته میشد!، که اندک‌اندک را خود استاد ناظری ساخته بودند.
لازم به یادآوریست که استاد زنده یاد جلال ذوالفنون،
علاوه بر -سبک سه‌تارنوازی بی‌همتایی- که داشتند و در این آلبوم نیز هنرنمایی‌ فرمودند،
و سرپرست گروهنوازی هم بودند، همچنین ساخت تصنیف مشهور دیگر این نوار،
یعنی‌ آهنگ شیدای "درس سحر" نیز، ساخته و پرداخته ی استاد ذوالفنون بوده است ...
با واژگانی سحرآمیز و تصویرگونه از حافظ بزرگ ...

مـا درس سـحـر در ره مـیـخـانـه نـهـادیم ... مـحـصـول دعـــا در ره جـانـانــه نـهـادیـم
در خـِـرمـن صـد زاهـد عـاقــل زنـــد آتـش ... ایـن داغ کـه مـا بـر دل دیـوانــه نـهـادیــم


https://www.youtube.com/watch?v=5MaMiydnN9Y


- میدانید امیلیانو، بی‌شک یا کامپیوتر من، و یا ذهنم، در این فروم هک شده!،
چون دقیق که بگویم، ۳-۴ ماه پیش، با مهندس قره‌باغی در یاهو نامه‌نگاری داشتم،
و به ایشان عنوان داشتم که اینجانب، در میان آلبومهای استاد ناظری،
دو آلبوم "گل صد برگ" و "یادگار دوست" را عاشقانه دوست میدارم،
و شما امیلیانو نیز اکنون سخن از -گل صد برگ- به میان آوردید!.
همان چند ماه پیش بود که پس از سالیان سال،
لینک با کیفیت خوب شنیداری از "گل صد برگ" را (لینک بالا) را یافتم،
و پس از سالها، این آلبوم بی‌همتا را دریافت و گاهگاهی با جان و دل به گوش جان میسپارم.
و البته که "یادگار دوست" با آهنگسازی اساتید روشن روان و آواز و خوانندگی ناظری نیز،
در ذهنم جزو برترین آلبومهای شهرام ناظری ست که با صدایشان خوانده شده.
استاد ناظری با شروع دهه ی هفتاد خورشیدی، تغییر گام بسیار محسوسی،
در شیوه ی آوازی و خواندنشان انجام دادند،
و من کوچک بشخصه دیگر با هیچ آلبوم ایشان از آن‌ زمان تاکنون ارتباط برقرار نکردم.
اما همین دو آلبوم -گل صد برگ و یادگار دوست- ما را بس، که چنین قوی کار شدند!،
پس یادمان باشد که آهنگساز و سرپرست گروه، نقش مهمی‌ در وجود و قدرتنمایی خواننده دارد!.
استاد ذوالفنون نیز همچون استاد فریدون شهبازیان، علاوه بر جایگاه انفرادی که در موسیقی‌ و آهنگسازی داشتند،
همچنین در هر کار و پروژه‌ای که میبودند، نقش راهبر و کارگردان موسیقایی آن‌ اثر را بعهده میگرفتند،
که این جایگاه مهم و اساسی‌، از عهده ی هر موزیسینی بر نمی‌‌آید ...

http://night-skin.com/product/1058/عکس-های-قدیمی-از-مرحوم-استاد-جلال-ذوالف/






- بله، درست میفرمایید. جایگاه و هنایش "-تدوین- در -هنر فیلمسازی-"،
همیشه روشن و بسودنی میباشد. سپاس که درباره اش بخوبی نوشتید.
در آن‌ مقاله، بیشتر هدفم بررسی‌ پروسه ی فیلمسازی از زمانی‌ بود،
که پیش تولید آغاز میشود، سپس دوربین را روشن میکنند، هر چه که کار لازم هست انجام میدهند،
(به بیان دیگر، بررسی‌ موضوع فیلمسازی را، از روشن تا خاموش شدن دوربین داشتم)،
و پس از آنکه -فیلمه نگاتیوی- گرفته شد، مرحله ی دومی‌ نیز (که به آن‌ اشاره داشتید) آغاز میگردد،
که نامش را بگزاریم "مرحله کارگاهی ~ لابوراتوری"، یعنی‌ نگاتیو میرود به ظهور و سپس شات میگردد -
چاپ میشود و راش میگردد، و حال تازه بخش تدوین و اتالوناژ و سینک صدا با تصویر و غیره در راه خواهد بود.
مقاله ی کوچکم، حرفش نسبت به بخشی بود که پای کارگردان و دوربین و میزانسن و عوامل اطراف در میان است.
و البته که شما بخوبی ادامه ‌اش را (بخش کارگاهی) که همانا تدوین و سایر ماجرا هست نیز بیان داشتید. سپاس.



*وظیفه دارم تا از یکی‌ از مدرسین دانش سینمایی -
نویسنده و مترجم کتابهای فیلمسازی،
که همچنین سازنده ی فیلمهای کوتاه و نماهنگ نیز هستند،
سرانجام در فروم رویایی، نام و یادی داشته باشم،
بویژه که (یک ترم) جزو شاگردانشان نیز بودم.


*"جناب آقای دکتر امیرحسن ندایی" .:
(اولین سازنده ی نماهنگ و ویدیوکلیپهای تلویزیون از دهه هفتاد)
https://www.blogger.com/profile/11694100865326714809





- تصویر بالا که برگرفته از وبلاگ ایشان میباشد،
مربوط‌ هست به مجموعه تلویزیونی "سینمای کودک و نوجوان - شبکه ی تهران ۱۳۸۳"،
که دکتر ندایی مجری آن‌ برنامه بودند و در تصویر تماشا میگردند.
البته زمان اجرا و پخش برنامه ی سینمای کودک و نوجوان (سال ۱۳۸۳)،
دیگر دو سالی‌ میشد که در آی.آر. نبودم و این برنامه را ندیدم،
اما برای معرفی‌ چهره ی ایشان تصویر گویایی هست.
همچنین بنابر اخبار و لینکهای سینمایی‌خبری، در طی‌ سالهای جاری نیز،
دکتر امیرحسن ندایی بعنوان مجری و تحلیلگر سینما، در شبکه چهار، اجرا داشتند .:

http://honarma.ir/21961/امیرحسین-ندایی-مجری-برنامه-سینمای-ای
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8906210865
http://www.filmnetnews.ir/tag/دکتر-امیرحسن-ندایی
http://www.naakojaa.com/author/9370
*امیرحسن ندایی هنگام مونتاژ فیلم - ۱۳۷۸(تصویر) .:

http://amirnedaei.blogspot.com/2009/06/blog-post_09.html
*کلیپ تولدی دیگر - ۱۳۷۹ - (تصویر) .:
http://amirnedaei.blogspot.com/2009/06/blog-post_8548.html







- آشنایی‌ام با دکتر امیرحسن ندایی بازمیگردد به سال ۱۳۷۷،
یعنی‌ زمانی‌ که در کتابفروشی و انتشارات فعالیت داشتم،
و بخاطر علاقه ی شدیدی که همگی‌ ما از کودکی و نوجوانی،
به دنیای‌ فیلم و تلویزیون و سینما و هنر و فرهنگ داشته و داریم،
من نیز به همین دلیل، در طی‌ پاییز و زمستان سال ۱۳۷۷،
یک ترم کامل، در آموزشگاه هنری دیزاین با تدریس استاد ندایی،
هفته‌ای دو بار پس از پایان کار در انتشارات،
از ساعت شش بعد از ظهر تا هفت و نیم شب، به آموزشگاه هنری یادشده میرفتم،
و در کلاسهای آشنایی با فیلمسازی و سینما که توسط دکتر ندایی تدریس میشد شرکت میکردم.
البته تا قبل از آن‌، از سنین ۱۰-۱۱ سالگی تا پایان دوران دبیرستان،
کتابهای گوناگونی در زمینه ی ساختار سینما و شیوه ی هنرهفتم، بطور آزاد مطالعه داشتم،
از این جهت بود که پاییز و زمستان ۱۳۷۷، زمانیکه به کلاسهای دکتر ندایی میرفتم،
با اشتیاق و پیش زمینه ی ذهنی‌، هرچه که در رابطه با مراحل فیلمسازی،
از انواع لنز‌ها و تقسیمبندی پرتابل و حرکتی‌ دوربین‌ها و شیوه‌های فیلمبرداری،
تا نوع پلانها و سایر مسایلش که توسط دکتر ندایی گفته میشد و جزوه برداری میکردیم،
همه را با حالتی مستند، تصویری و فیلمگونه احساس میداشتم. ...
خوب بیاد دارم که زمستان آن‌ سال (۱۳۷۷)، مبحث نماهنگ در تلویزیون آغاز شده بود،
و در کانال ۱ و ۲، بارها در میان برنامه‌ها، کلیپی پخش میشد با بازی آقای حسن عباسی.:

بر روی آهنگ معروفی از آلبوم نیلوفرانه -بهشت یاد- به آهنگسازی استاد عباس خوشدل،
با صدای دلانگیز علیرضا افتخاری، و واژگانی آسمانی بقلم دکتر قیصر امین پور ...
(کلیپ زیبا و خاطره‌انگیز زیر نیز دیگر جزوی از یادمانه‌هایمان شده است ...)


ای نامت از دل‌ و جان در همه جا به هر زبان جاری ست
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری ست
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری ‌ست


https://www.youtube.com/watch?v=8YfUWe7Gino


- باری، این نماهنگ خوشنوع و خوشساخت، زمستان ۱۳۷۷ بارها پخش میشد،
و در اپتدا یا انتهایش، نام سازنده ی کلیپ نوشته شده بود که همانا،
دکتر امیرحسن ندایی که شاگردشان بودم، بودند. ...
- یک روز غروب در همان زمستان ۱۳۷۷،
پس از پایان کلاس درس فیلمسازی که با ایشان داشتیم،
نزدشان رفتم و ساخت این نماهنگ خوشساخت را خدمتشان تبریک گفتم.
ایشان هم لطف داشتند و با متانت بیان خوبی‌ که همانند همیشه داشتند، تشکر کردند.
سپس گفتم استاد ندایی!، ببخشیدها، یکوقت ناراحت نشوید، اما یک نکته ای اجازه هست بگویم؟.
ایشان گفتند بله، بفرمایید!. ...
گفتم ساخت کلیپ -بهشت یاد- و انتخاب بازیگر خوشچهره -آقای حسن عباسی- که انجام دادید،
همگی‌ بسیار حرفه‌ای و عالی‌ هست، فقط از دید کوچکم، این نماهنگ خوب شما با لوکیشنهایش،
که صحرا و شن و سرگردان بودن عارفانه ی عاشقان راستین را به تصویر میکشد،
بسیار یادآور آهنگ دیگری از آلبوم نیلوفرانه است!، و نه‌ این آهنگ بهشت یاد!.
این نماهنگ خوب شما با این ساختار، یادآور آهنگ "صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی‌ تو" میباشد،
که در نوار نیلوفرانه، با نام -بوی پیرا‌هن-، اولین آهنگ روی "ب" هست و قبل از -بهشت یاد- قرار دارد!.
دکتر امیرحسن ندایی با چشمانی که همانند همیشه نافذ و هوشمند بود، نگاهی‌ به من کوچک انداخت،
کمی‌ به فکر فرو رفت و سپس با لبخندی گفت: "هیچ میدونی‌، امروز دومین نفری هستی‌ که این مورد رو بهم میگی‌!.
چون صبح صداوسیما بودم، یکی‌ از کارگردانان و همکارانمان را دیدم، برای این نماهنگ تبریک گفت،
و بعد همین صحبتهای شما رو درباره ی درخور بودن ساختارش با آهنگ -بوی پیراهن نیلوفرانه- توضیح داد!،
با ایشون نسبتی نداری(با لبخند)؟!". ... گفتم نه‌ استاد!، من از صبح تا دو ساعت پیش، مغازه سر کار بودم،
و الان فقط دیدگاهم را بر اساس سینک بودن مفهومی‌ تصویر و واژگان شعر نماهنگ گفتم،
که بیشتر بیانگر آهنگ -صحرا صحرا دویده‌ام- است، تا‌ -بهشت یاد- که برایش استفاده ساختید.

مراتب سپاس و احترام خود را خدمت دکتر امیرحسن ندایی بیان میدارم.
با آرزوی موفقیتهای روزافزون برای ایشان و همگی‌.
یاد خاطرات گرامی‌. وقت خوش. سلامت باشید.











اين مطلب آخرين بار توسط 59 در الأحد أغسطس 06, 2017 9:44 am ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است. (السبب : دلیلش همانا کار آسان و شادی‌انگیز بارگزاری تمامی تصویر و عکسهای این پست از "آپسرا" به "آپلود.دات.آی‌آر"!. به‌به چه کار شوق‌برانگیز و روحیه‌بخشی؟)
avatar
59

تعداد پستها : 1360
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأربعاء أغسطس 02, 2017 10:30 am

1. سلام به همه ی دوستان و بزرگواران؛ بخصوص، دوست همراه، "59" گرامی.
2. بنده هم درگذشت آقایون "حسین شهبازیان" و "محمود جهان" رو تسلیت عرض می کنم.
یادشون گرامی.
3. حتا اگه پاسخ استاد "قره باغی" برای کاست موسیقی متن فیلم تاراج منفی باشه، باز هم هرگز لطف شما دو بزرگوار رو فراموش نمی کنم. متشکرم.
4. ترس در فیلم ها و سریال های دهه ی 60 موضوع بسیار خوبی بود که بهش اشاره کردید.
بنده هم از موسیقی تیتراژ و همچنین عنوان بندی تصویری دو سریال خیلی می ترسیدم:
"سربداران" و "گرگ ها".
قسمت "عَلَم عَلم" "مثل آباد" رو هم که قبلاً درباره ش صحبت کرده بودیم و این که تا چند وقت می ترسیدم شب ها برم تو حیاط!
یا "تخم مرغ شتردزد می شود!"
5. در مورد نظر و احترامی که به آقای "شریفی نیا" قائلید، به نظر شما احترام می ذارم، "59" عزیز.
بنده نه ایشون رو از نزدیک دیده م و نه مراوده ای داشتیم؛ فقط، یه چیزی:
آدم ها معمولاً به مرور زمان تغییر می کنن. مسلماً ما آدم 10 سال پیش نیستیم.
می دونم که تغییرات اکثراً جزئیه؛، بخصوص، در مورد آقایون؛ اما، تغییر کلی هم من به عینه در اطرافیان خودم چند مورد دیده م.
بخصوص، در دو مورد: یکی افراد بی جنبه ای که یک شبه پولدار می شن، یا "نوکیسه ها".
معمولاً افرادی که از کوچیکی متمول و بی نیازن، واقعاً نسبت به پول بی اعتنا و گاهی بسیار خاکی و صمیمی ان.
یکی هم افرادی که یک شبه مهم و مشهور می شن؛ بخصوص، در زمینه ی مثلاً ورزشکارهایی که اخلاق رو از ورزش حذف کرده ن. نتیجه ش هم می شه یا کشتن این و اون تو خیابون یا کشته شدن باز هم گوشه ای از خیابون.
نمونه هاش رو توی چند سال اخیر به عینه در کشور خودمون بارها و بارها و بارها دیدیم و تو خبرها خوندیم.
6. خواهش می کنم.
بله، به شخصه با "گل صد برگ" هم مثل جنابعالی خاطره دارم و هم اون رو به همراه "آتش در نیستان" از بهترین و موندگارترین آثار موسیقی معاصر می دونم.
در تله پاتی های اعضای انجمن هم مگه شک دارید، هنوز؟ Smile
7. اگه خاطر شریفتون باشه قبلاً هم بحث کردیم و بنده عرض و شما تأیید کردید که "ناظری" رو "ذوالفنون" "ناظری" کرد و "شجریان" رو "مشکاتیان" "شجریان"؟
به فرمایش شما رابطه ی میون اساتید "شهبازیان" و "افتخاری" هم می تونه از همین نوع باشه و امید این که این چهار عزیز مونده در جمع هنرمندان عمری طولانی و مفید داشته باشن تا باز هم از هنرمندی هاشون بی نصیب نمونیم.
8. خوندن خاطرات شیرین و روونتون درباره ی عشق جنابعالی به سینما و آلبوم "نیلوفرانه"ی استاد "افتخاری" با قلم شیواتون دوباره لذت مضاعفی به نوشته هاتون بخشید.
متشکرم از شما.
و ببخشید که این روزها به سبب مشغول بودن طوری می نویسم که زیاد زمینه ی بحث ایجاد نمی شه.
فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1612
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الخميس أغسطس 03, 2017 6:54 am

1. امروز بخاطر "دزد عروسک ها" مسدودشکن خریدم!
و اون پوستر رنگی رو گرفتم.
2. بعد دیدم دو تا سیاه و سفیدشو توی آرشیوم داشتم.
گفتم هر سه رو با شما عزیزان به اشتراک بذارم. تقدیم با عشق:











Emiliano

تعداد پستها : 1612
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الإثنين أغسطس 07, 2017 8:14 am



***بخش "پی‌نوشت" در انتهای پست اضافه شد***



Emiliano نوشته است:
1. خبر فوری.
2. حالا سلام!
3. شب گذشته "شبکه ی مستند" رآس ساعت 21 تا 23 مستندی بسیار عالی و خوش ساخت رو داد؛ که، بنده ای که با سیاست حال نمی کنم، نشستم و تا آخرشو دیدم و قد یه فیلم سینمایی فاز داد.
4. "59" عزیز، فکر می کنم خوراک شما باشه.
اگه دوس داری با کیفیت ایچ دی ببینی و کپچرش کنی، امروز، چهارشنبه، 4 مرداد، ساعت 9:30 تا 11:30 پخش مجدد داره.
اگه هم به نسخه های کوچیک تر شده و دانلودی قانعی، می تونی با یکی از این دو نام به احتمال زیاد بهش برسی:

4.1. "پرزیدنت، آکتور سینما": اسم اصلی مستند، با احتمال زیاد، ارادت کارگردان به "مخملباف".
4.2. "پیروزی بدون جنگ": اسم دوم و زیر نام مستند، با اشاره به نام کتاب معروفی با همین نام از "ریچرد نیکسن".

5. ضمناً دیدن برند پودر "برف" در دقیقه ی 57 این مستند خیلی جالب بود.




امیلیانو ی گرامی با درود.
هم اکنون، سرانجام مستند بالا را که فرموده بودید،
در آپارات یافتم و آنرا کامل تماشا کردم.
قبل از هر چیز، چقدر بگفته ی شما که اشاره هم داشتید،
جالب و غیره منتظره بود دیدن پودر شوینده ‌ایرانی مارک برف،
که در دوران شوروی، در شوروی پخش میکردند و مردم دستشان بود!.
(در لینک این مستند در آپارات، در دقیقه ی ۵۸:۲۱ به بعد، "پودر برف" را نشان میدهند).
و بازهم همچنین چه جالب چون در ساخت مستند، آن صف مکدونالد مسکو را،
که چندی پیش لینک یوتیوبی‌اش را در فروم قرار داده و توضیح داده بودم،
در ساخت این مستند هم بکار برده بودند.
ببینید، با دیدگاه شما که دربارش‌اش مطرح ساختید کامل کامل موافقم.
این مستند انگار دو تکه هست، که بخش اول بخوبی و با حالتی منطقی‌،
شرایط دوران شوروی و پس از فروپاشی تا آغاز قرن بیست و یکم را نشان میدهد،
اما در بخش انتهایی اش، با نشان دادن چند صحنه فیلمهای تبلیغاتی از مسکو،
سوتی بزرگی‌ میدهد، بویژه با این جمله‌اش که میگوید:
"اما درسی به مردم روسیه داد که با آن توانستند ابرقدرتی‌ درهم شکسته را دوباره احیا کنند"!؟.
این بخش آخر این مستند، بسیار سوتی شدید هست و نشانگر آن است که این فیلم،
بصورت سفارشی ساخته شده و هیچگاه نمید‌انستم که جیره بگیران بی‌مواجب کامونیزم امروزی،
همچنان فعال هستند و حال می‌‌آیند و روسیه را بزرگ نشان میدهند!.
در ضمن، از نوع متن این مستند، پیداست که یا یک روسزبان اپتدا آنرا به روسی‌‌ نوشته!،
سپس مترجم با حالتی دیکته شده از او، آنرا به فارسی‌ برگردانده،
و یا اینکه متن این مستند، همانگونه که خودتان نیز اشاره داشتید، برگرفته از کتابی انگلیسی زبان است،
که آمده اند و به فارسی ترجمه‌اش کردند. اما در پایان مستند، آنجا که خودشان قلم بدست شدند،
سوتی بزرگی‌ دادند و حالت سفارشی و تبلیغاتی بودن کار را لو دادند!. ...

- در ضمن، بازهم این پاراگرافم را از پستهای قبلی‌ ام، تکرار میکنم! .:

[شوروی، توهم‌های وحشتناکی داشت.
اینها گمان میکردند که آمریکا که ابرقدرت است،
پس آنها نیز چون با جمع و جور کردن ۱۵ کشور،
جمعیتشان با امریکا نزدیک و برابر است (یعنی‌ جمعیت زمان شوروی)،
حال پس شوروی میشود همسطح امریکا!، و باید در مقابل او، شاخ و شانه‌ بکشد!.
در این بین شوروی هیچگاه این حقیقت کوچک اما مهم را تا زمان گارباچف درک نکرد،
که اگر امریکا اینقدر بزرگ و پر جمعیت و موفق است، دلیلش این است که امریکا،
یک کشور و یا اتحادی مصنوعی و بزور جمعشده کنار هم نیست!،
بلکه امریکا، قاره‌ی طبیعی و پهناوریست که از اپتدا شرایطش اینگونه رقم خورده،
و کلی‌ انسان جسور و متبحر از سراسر جهان، بدنبال جستجوی طلا و ایجاد شغل در زمینی‌ تازه،
بدون آنکه کسی‌ دورهم جمعشان کند، خودشان انفرادی از این سو و آنسوی جهان،
به قاره ی پهناور و یکپارچه و طبیعی امریکا مهاجرت کردند و آنجا را ساختند،
نه اینکه بزور کسی‌ بیاید و کشورهایی را دورهم جمع کند و از صبح تا شب،
با دادن وعده‌های دروغین، مغز آنها را بشوید.
شوروی این حقیقت کوچک اما مهم را هیچگاه در نظر نمیگرفت،
برای همین از ۱۹۱۷ تا ۱۹۹۱، دایم در حال شاخ و شانه‌ کشیدن احمقانه برای امریکا بود.
که البته آقای گارباچف عاقل و منطقی‌، این موضوع را درک کرد و شوروی را منحل اعلام ساخت]
.........................................

- جمله ی آخر اینکه، هر که با امریکا درافتاد، ورافتاد!.
البته اگر کشوری همچون کشورهای اروپای جهان اول و یا ژاپن باشد، آنگاه بله،
میتواند بدون وابسته بودن به امریکا، موجودیت حقیقی‌ داشته باشد، اما سایر کشورها،
هرچه که با امریکا بیشتر مخالفت کنند، آلت و اوضاعشان خرابتر میگردد. چون ماها، ایشان و اوشان،
نه‌ وجدان کاری ژاپنی‌ها را داریم، نه‌ نظم اجتماعی آلمان‌ها، و نه‌ دقت و کاردانی انگلیس‌ها را.
پس چه بخواهیم چه نخواهیم، نیاز به ل.له ای کاردان و قدرتمند هست تا سرپرستی کند اوضاع را.
در غیر اینصورت، اوضاع "ماست" هست که بهم میریزد و تبدیل به "دوغ" میشود.
در ضمن امریکا خیلی‌ خوب از گنده گوزیهای روسیه به نفع خودش استفاده برده و میبرد.
چون میداند که روسها اهل خود بزرگ بینی‌ دروغین هستند،
و میخواهند همیشه خود را بطرز بچه‌گانه‌ای مهم جلوه دهند،
آنگاه امریکا هم مثلا در بازی‌های سیاسی جهانی‌،
نام روسیه را کنار خودش می‌‌آورد، اما در پشت پرده،
این امریکاست که برنده است. که کار درستی‌ هم امریکا میکند.






پی‌ نوشت.:

این نکته را فراموش کرده بودم بگویم .:

- امیلیانو ی گرامی!،
در این مستند آکتورآقای‌سینما‌مینما،
در دقیقه ی ۱۲ به بعد، جایی‌ که تبلیغ مک دونالد آمریکا را نشان میدهند،
آن آقایی که همبرگر مک دونالد تبلیغ میکند، شبیه به چه کسی‌ هست؟.
این آقای تبلیغاتچی مکدونالد از دهه ی ۸۰ میلادی، کی‌ هست؟.
بله ... "عمو مکدونالد ترامپ جوان" هست! که تبلیغ مکدونالد میکند!.
در چند پست قبلتر، پس بی‌جهت نگفته بودیم "عمو مکدونالد ترامپ".
این آقا(ترامپ) گویا رئیس اصلی‌ امریکا بوده و هست و حال پس از دهه ها،
بر سر جای اصلیش که پرزیدنت ایالات متحده باشد، سرانجام افتخار داده و نشسته.
ماجرا هم خیلی‌ ساده هست هم خیلی‌ پیچیده. "ساده" از آن جهت که پول دست هرکسی‌ هست،
پولیتیک هم دست اوست!. و "پیچیده" از این جهت که، اینهمه پول چطور می یاد دست یک نفر؟.
عمو مکدونالدی تو والا ... پولداره پولدرهایی تو بلا ... (لبخند). .... سلامت باشید.


عمو مکدونالد ترامپ جوان در دهه ۸۰ میلادی





avatar
59

تعداد پستها : 1360
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الإثنين أغسطس 07, 2017 9:49 am

1. از دوست عزیزم، "سورنا"؛ که، با پیام تشکر بنده به انجمن سر زد، خیلی ممنونم. خوش اومدی، دوست خوبم.
2. "59" گرامی، من امروز متوجه شدم کارگردان "دنیای سوزی" و "پوکو و دوستانش" یه نفر بوده ن!
یعنی، بی ارتباط نبوده از همون کوچیکی، من همیشه با شنیدن نام یکی از این کارتون ها، بی اختیار یاد اون یکی می افتادم!
اما، جدای از شوخی، فکر می کنم علتش تشابه وزنی و هم شکل بودن نام های "سوزی" و "ژوپی" بوده و شاید هم یه کوچولو سبک کات اوت بودن هر دو.
3. بنده هم هنوز به شدددددت معتقدم اپلیکیشن ها و کانال های اجتماعی به اندازه ی انجمن ها کارایی و موندگاری ندارن و گاهی مطالب بسیار ارزشمندی زیر خروارها نوشته ی باارزش و بی ارزش (99.99 درصد از نوع دوم!) مدفون می شه و از یادها می ره؛ اما، انجمن ها وفادارترن.
4. ضمن این که دوستی ها، صمیمت ها، ارتباطات انسانی و مسؤولیت پذیری توی انجمن ها به مراتب بیشتر بود؛ اما، من توی عپ ها ندیده م.
5. حق با شماست. گاهی خودم هم دقیقاَ همین طوری که شما فرمودید می شم. منظورم لحظه ایه که آیتمی رو از یکی از "لیست ها"؛ بخصوص، "لیست سیاه" حذف می کنم. یاد "بهرام" خان بخیر، با این نامی که به این لیست داد.
هم گاهی باورناپذیره حذف موارد برام، هم خوشحال کننده و هم به قول شما غمناک و حسرت بار. آیتم ها مث آدم ها و مث زندگی می مونن. زاده می شن، عمر می کنن و می میرن؛ اما، نه برای همیشه. تا چند نسل تو ذهن هان، بعدش برای همیشه می میرن! مگه این که انسان های/ آیتم های بزرگ و تأثیرگذاری باشن، اون وقته که جاودانه می شن؛ که البته، اون هم به شرایط اجتماعی، سیاسی، تاریخی و خیلی پارامترهای انسانی دیگه مربوطه.
6. انگار تموم لدت ما در دست نیافتنی بودن چیزها نهفته. وقتی بهش می رسیم، از تب و تاب می افتیم و گاهی چند وقت دیگه یادمون می ره که فلان موضوع برامون شده بود آرزو! عادت بدیه تو ما آدما.
7. با اجازه ی شما نقد مستند "پرزیدنت، آکتور سینما" رو همین جا ادامه می دم:
بله، پس درست حدس زدم. دقیقاً سفارشی و وصله ی ناجور بودن چند دقیقه ی پایانی خیلی تو ذوق می زنه و انگار تموم مزه ی یه ساعت مستند قبلی رو با خودش می گیره و می بره.
و ممنونم از شما که وقت گذاشتید و مستند رو تماشا کردید. ببخشید اگه براتون تکراری بود.
8. دقیقاً بدون این که نام یا تصویری از "نعلین"؛ ببخشید، "پوتین" گفته بشه، ایشون رو می بره به عرش!
9. راستش من همچنان از 30یاست نه خوشم می یاد، نه سر در می یارم؛ فقط، به شدت معتقدم که به قول "مارکس"؛ اگه اشتباه نکنم، "دنیا روی اقتصاد می گرده" (شاید هم "آدام اسمیت"؟) و هر چی بزن و بکوب و بکش بکش و هر برنامه ای هست، آخرش به اقتصاد برمی گرده و برق سکه ها!
10. در پایان، درگذشت "ناصر فرهودی" عزیز رو هم به دوستان تسلیت عرض می کنم. یادش گرامی.
11. فعلاً.
.............................
12. پس از خوندن "پی نوشت":
درسته "59" گرامی. من هم "عمو مک دونالد" رو همون لحظه ی دیدن شناختم. خودشه.
13. ضمناً با خوندن این عبارت شما بلافاصله یاد اون تیکه ی "مدرسه ی موش ها" افتادم؛ که، "آشپزباشی" به "موشیرو میشونه" می گفت:
"مش موشی"!
خخخخخ!

Emiliano

تعداد پستها : 1612
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الإثنين أغسطس 07, 2017 4:20 pm





با درود خدمت فروم رویایی و یاران ارجمند.
- امیلیانوی گرامی همچنین درود خدمت شما،
و سپاس برای تمام مطالبی که فرمودید.
در اپتدا،
من نیز تسلیت میگویم درگذشت "ناصر فرهودی‌ - مدیر و صدابردار اصلی‌ استودیو پاپ" را.
سال ۱۳۷۹ استاد محسن کلهر که جایگاه ایشان بودند فوت شدند، و حال ناصر فرهودی هم رفت.
بهتر میدانید که این بزرگان، صدابرداران قدرقدرت دوران طلایی ضبط آنالوگ بودند. ...
در استودیو پاپ که ۸ بانده بود، از گذشته، تمام موسیقیهای فیلمها و سریالهای ‌ایرانی ضبط میشد.
همچنین اکثر نوارهای پاپ باکلام و بیکلام نیز همگی‌ محصول ضبط آنالوگ استودیو پاپ بودند.
"آنالوگ" که درگذشت ... حال صدابردارانش نیز درگذشتند و به دیار جاودانگی‌ها کوچ کردند.
یادشان گرامی‌. ... خیلی‌ ممنون امیلیانو که نام استاد فرهودی را در فروم زنده ساختید.
[این عکس ناب پایین - چهارم(آخری) از ردیف اول، تقدیم ویژه به شما]
در ضمن تا باز یادم نرفته بگویم که موسیقی‌ کامل فیلم چند میگیری گریه کنی‌ را که فرمودید،
و به آهنگسازی این استاد گرانقدر در تصویر هست را ندارم. البته موسیقی‌ تیتراژ آخرش را،
سالها پیش جدا ساخته و فایلش را دارم. اما ساند تراک کل فیلم را ندارم.


http://nava.ir/news/condolence-message-of-pop-studio-for-naser-farhoodi
...........................................  
- بازهم ممنون که مستند اکتورسینما را معرفی‌ داشتید.
دیدن و شنیدن این مسایل اینبار با زبان پارسیمان هم جالب بود.
اما همانگونه که گفتم، یک روسزبان پشت ساخت این برنامه بوده!،
چون هم شیوه گفتاری متنش، و هم مسایل و کدهایی که در آن داده میشد را هرکسی‌ نمیداند.
یا باید شخص خارجی‌، سالها در شوروی و یا کشوری از شوروی سابق زندگی‌ کرده باشد،
و یا اینکه گویشور روسی پشت این مستند بوده. ... از همه مهمتر، با امید به اینکه،
سازندگان مستند در ایران، راجع به کشورهای پیشرفته و خوب دنیا هم مستند بسازند!،
و چنین دلسوزانه و دقیق، فرهنگ و شرایط دنیای جهان اول را نیز نشان مخاطب دهند!.
..........................................
- بازهم از سورنا و همچنین شما که سبب ورودشان به فروم شدید،
سپاس و قدردانی‌ برای -ژوپی- بیان میدارم. *دستتان درد نکند*.
این مورد هموزن بودن فونتیکی میان -ژوپی و سوزی- که گفتید، جالب بود.
و همچنین بی‌گمان همه ی ما، چه آن دوران شصت و چه حال،
در کارتون ژوپی، آن قسمتش که در فضا هستند، بعد یک فضاپیما رد میشود،
دود میکند و ژوپی و دوست کیهانی‌اش؟(لبخند) هر دو سرفه میکنند،
این بخش براستی که چاخانی‌شاخدار اما باورکردنی‌ و شیرین بود(لبخند).
یعنی‌ آدم در کهکشان مشغول گشت و گذار باشد،
آنوقت یک کاوشگر فضایی رد شود از کنار انسان!،
و بواسطه ی دودش، آدم سرفه کند! (لبخند).
- البته از حق که نگذریم، چه در دهه ی شصت و چه حال که دوباره این کارتون را دیدم،
تا آنجایی که ژوپی رفت پیش ماه، ماه عطسه کرد و ژوپی افتاد پایین، تا این قسمت جذاب بود،
اما بعدش کمی‌ خسته کننده میشد و یادم هست که دهه شصت در بازپخشهای این کارتون،
از عطسه کردن ماه به بعد را، بیشتر زمانها نگاه نمیکردم ...
و بجایش (اگر میشد) یا کانال را عوض میکردم یا کتاب میخواندم.
................................
- من راستش از کارتون سوزی و پرسوناژش خوشم نمی یامد(نمی یاد).
سوزی خیلی‌ لاجون و نحیف بود، برای همین بهتر بود تا بجای بازی؟ در این کارتون،
میرفت سری میزد به شعبه‌های مکدونالد و منوهای مختلفش را میخورد -
هی‌ همبرگر مکدونالد میخورد، و بعد هی‌ گرسنه میشد، دوباره اونها را میخورد،
تا اینکه بالاخره به یک سرانجامی میرسید و ته دلش گرفته میشد (لبخند).

- راستی‌ بهتر میدانید که سیستم کاری -مک دونالد- در جهان، بصورت "حق امتیاز" است.
اکنون را نمیدانم، اما براساس اطلاعاتم از ۱۳-۱۴ سال پیش، خرید حق امتیاز تاسیس شعبه مک.دونالد،
بعلاوه سرمایه اولیه‌اش، آنزمان یک دهه و نیم پیش در اوکراین، قیمتش بود ۲۰۰ هزار دلار!.
البته گویا دکور و مبلمان شعبه ی مک‌دونالد را دفتر مرکزی‌اش رایگان انجام میدهند،
و سپس مواد و متریال غذایی منو‌ها را نیز خودشان با قیمت مناسب بصورت روزانه و هفتگی،
به شعبه هاشان تحویل میدهند، که این کار توسط نمایندگی‌ شرکت مک‌دونالدز امریکا،
که در کشور‌های مختلف نمایندگی‌ دارد انجام میشود. ...
در ضمن بخاطر عادات غذایی خاص و همچنین باید‌ها و نبایدهایی که در برخی‌ کشورها هست،
برای نمونه در بخشی از هندوستان که خوردن گوشت گاو ممنوع است (چون گاو را مقدس میشمارند)،
برای همین، مک‌دونالد واقع در آن بخش هند، در همبرگرشان از سویای گیاهی‌،
و سبزی‌و‌سیفی‌جات بجای گوشت استفاده میکنند. بر همین اساس، در آیار نیز،
که گمان میکنند دنیا ناپاکخور است و آنها پاکخور، اگر مک‌دونالد تاسیس شود،
مساله گوشت و نوع تهیه اش را نمایندگی‌ امریکا میسپارد بدست بخش و صنایع گوشت محلی،
تا نظارت داشته باشند و سپس با رعایت فرمول امریکایی همبرگر مکدونالد از جهت ادویه و ساختار،
بخش گوشتش را از گوشت مثل پاکیزه ی آنها استفاده میکنند (تا همه خوشحال شوند).
در مجموع، -بیزینس مکدونالدی-، کاری مشخص و ثابت از جهت سود مالی‌ هست. نوش جان.
گرسنه شدیم از بس این ۱+۵۸ حرف از خوراک میزنه ....
خب همین‌جوری می‌شه که آدمها *گامبو* میشن دیگه ....
مگه نه‌ "مش موشی"؟ ... خنده ... عجب اسمی ...
.................................
- خداوندا، ما دیگه پختیم، سرخ شدیم از بس هوا گرمه.
اگر ممکنه، همان سرمای منفی‌ بیست را لطف بفرما.
از بس که در این گرما، پخته و افروخته و مغزپخت شدیم،
بگمانم دیگر زمانش هست تا ببرندمان مک دونالد،
و آنجا بصورت همبرگری، سرومان کنند بعنوان فست فود!.






- خدمت امیلیانو گرامی، یاران ارجمند و فروم رویایی عرض کنم،
پسفردا (۱۸ مرداد) دوازدهمین سالگشت درگذشت پدربزرگم هست.
تاریخ درگذشتشان را خوب بیاد سپردم، چون ۱۲ سال پیش خودم اینجا بیمارستان بودم،
۲ بار عمل داشتم و ۱۰ شب بستری بودم، دوران سختی بود، ...
چرک کشنده‌ای که بواسطه ی رشد اشتباهی‌ دندان عقل در داخل صورت ایجاد شده بود،
نزدیک به دو سال زیاد و زیادتر شده بود و از آن خبر نداشتم!، تا اینکه ۱۲ سال پیش،
در روزهای آغازین ماه میلادی که هستیم، در آستانه مرگ بودم، شنوایی و بیناییم کم شده بود،
چون آن چرک مهلک، نیمی از بخش درونی‌ صورت را گرفته بود. جراحی کردند ۲ بار،
و پاکسازی از چرک و مرگ انجام دادند. اتفاق نام دکتر جراح هم "گارباچف" بود!.
آن دوران حس کردم دیوار نازکی را که بین مرگ و زندگی‌ قرار دارد،
و البته که همسر سابقم و والدین محترمشان بسیار کمک مادی و مینوی داشتند.
لثه‌هایم بخش بالایی‌شان مصنوعی هست.
آنزمان پدربزرگ نیز فوت شده بود که بعد از ‌مرخصی از بیمارستان فهمیدم.
با این مقدمه، بخاطر مساله ی احترام به پدربزرگها و مادربزرگهایمان،
و همچنین موارد نوستالژیک و قدیمی‌ که مربوط به پدربزرگم است،
یک پست آماده داشتم و از آنجا که چند روزی در خدمت نخواهم بود، اکنون تقدیم میگردد.
این را به حساب این نگذارید که از پدربزرگم خواستم حرفی‌ زده باشم،
بلکه صحبت کلی‌ هست و نام و یاد تمامی‌ بزرگان و همچنین درگذشتگان گرامی‌ باد.
با احترام. سلامت باشید. ... این "سلامت باشید" را همیشه از ژرفای جان می‌گویم،
چون آن دوران، خوب درک کردم که سلامتی‌ چه گوهر نابی هست.





یادها و خاطره‌ها جزوی از زندگی‌ هستند،
زندگی‌ که خودش بسان فیلم و سریال است ...
..........................
- "گذرگاه زندگی‌" (HQ) ... .:

- مکان تصویر: پارک سنگی‌(جمشیدیه)تهران.
- ثبتشده بر روی نگاتیو سیاه‌و‌سفید.
- توسط ۵۹ ~ تابستان ۱۳۷۹ ...
..........................................


- سال گذشته، تابستان ۲۰۱۶ بود که از آی.آر.،
عکسی بسیار قدیمی‌ برایم فرستادند و گفتند که نیاز به ترمیم و رتوش دارد.
عکس مربوط به دوران جوانی‌ پدربزرگم (پدر پدرم) بود که بخاطر فرسوده شدن تصویر،
شخصی‌ که در وسط عکس بین دوستانش نشسته، نیمی از صورتش پیدا نبود،
و گفتند که اتفاق ایشان، همانا زنده یاد پدربزرگ جوان میباشند (تصویر زیر) .:

1304

*عکس در اندازه و کادر اصلی‌اش(HQ).:



- پدربزرگ تابستان سال ۲۰۰۵، یعنی‌ ۱۲ سال پیش فوت کرد.
بر اساس شناسنامه اش، زمان مرگ، دقیق ۱۰۰ ساله بوده است،
اما یکی‌ از عموهایم گفته بود که سنش حتا از ۱۰۰ هم بیشتر بوده.
حال با احتساب همان شناسنامه و همچنین سایت بهشت زهرای تهران،
ایشان متولد ۱۲۸۴ بوده است که درست صد سال بعدش،
در ۱۸ مرداد ۱۳۸۴ (۱۲ سال پیش در چنین روزی) فوت شده است.
و اما در این عکس، او در آغاز جوانی‌ میباشد، یعنی‌ نهایت‌ ۲۰ ساله است،
پس تصویر روی صحبت میشود برای سال ۱۳۰۴ !. ...
ایشان از جهت شخصیتی‌، بسیار مردسالار بود و صاحب ۷ فرزند بود که پدر من،
کوچکترین آنها میباشد. خوب بیاد دارم که در دوران کودکی و نوجوانی و آغاز جوانی‌،
تا ۲۱ سالگی که بودم، هرگاه ایشان را میدیدم، بسیار آرام بود،
و از آنجا که آواز و ردیف ایرانی را خوب میدانست، با یکدیگر آواز میخواندیم.
قبل نیز در گفتگو‌هایی‌ که با جناب کازوش داشتم، گفته بودم که پدربزرگ،
زمانی‌ که اولین ایستگاه رادیو در تهران، به آدرس پل سیدخندان فعلی‌ گشایش مییابد،
پدربزرگ نیز همراه دوستانش برنامه ی ساز و آواز اجرا میداشته،
http://koodaki-nojavani.9forum.info/t25p180-topic#9344
اما از آنجا که در بازار شراکت داشته و حاجی هم بوده، از دیدگاه عرف بد میدانسته،
که برود و بشود خواننده ی حرفه ای. دقیق به همین دلیل، فرزندشان که پدر بنده باشد نیز،
من را از اینکار منع کرد، با اینکه از دید ظاهر و عمومی‌، نوگرا و متجدد هستند،
اما وقتی‌ حرف به عمل میرسد، این سیستم فکری نادرست ایرانی، همیشه خود را تحمیل میکند.
باری، قصد انتقاد و گله گذاری ندارم، پس باز گردیم به صحبت اصلی‌.
پدربزرگ که در تصویر هستند، بسیار انسان متحکمی بودند و در خاندان بزرگ ایشان،
هیچکس حق نداشت روی حرفش صحبتی‌ کند، البته خودش هم اصل به کسی‌ گیر نمیداد،
بچه‌هایش را آزاد گذاشت و بیشترشان هم دکتر و مهندس شدند،
آنهم در روزگاری که شاید نیمی از کشور، حتا سواد خواندن و نوشتن نداشتند.
پدر پدربزرگ که میشود جد من، در دهات تهران آن‌ روزگار، نانوا بودند (شاطرحسین)،
که واقع سبب افتخارم است که میشوم "نانوازاده". چه کاری بهتر از امور غذایی و برکت رسانی.
زمانی‌ که پدربزرگ ۹-۱۰ ساله بوده، یعنی‌ سال ۱۲۹۴، یک شب بر روی دوش پدرش بوده،
و در محله‌ای در جنوب تهران با یکدیگر راه میرفتند و آواز و غزل میخواندند.
در این هنگام درب خانه‌ای بزرگ باز میشود و خدمتکار آن‌ خانه،
دعوت میکند که پدربزرگ کوچک، به داخل خانه بیاید چراکه صاحب آن‌ خانه،
یعنی‌ خانم اشرافی آنجا که یکی‌ از ملوک السطنه‌ها بوده،
صدای این نوجوان را شنیده و میخواهد او را ببیند.
ورود پدربزرگ ۱۰ ساله به خانه ی اشرافی-قجری،
مساوی میشود با آموزش آواز ایرانی همراه با فرزند آنها،
که اتفاق خاله ی پرویز یاحقی نیز، یکی‌ از معلمهایشان بوده است.
(خاله ی پرویز یاحقی، میشود خواهر همان آقای حسین یاحقی،
که استاد کمانچه برای مهیار فیروزبخت بوده،
و آرشه ی کمانچه را بر سر مهیار فیروزبخت کوچک میزند و میشکاند) .:
http://koodaki-nojavani.9forum.info/t17p975-topic#9514
باری، پدربزرگ میشود مقیم خانه ی ملوک یا قوام السلطنه ی قجری،
و میگردد همبازی و همدرس آواز با فرزند آنها که همسن او بوده است.
چند سال بعدش، باد سرخ به تهران می‌‌آید و پدربزرگ میگفت که یک روز عمویش می‌‌آید،
او را میبرد به میدانی در جنوب تهران که کلی‌ جسد که رویشان پارچه کشیده بودند آنجا بوده.
عموی ایشان به پدربزرگ ۱۳-۱۴ میگوید که آن‌ شخصی‌ که آن‌ سمت رویش پارچه کشیدند،
پدر توست (یعنی‌ همان شاطرحسین) که بر اثر باد سرخ دهات تهران، فوت شده بوده.
(این میشود سال ۱۲۹۸ یا نهایت ۱۳۰۰ - باد سرخ تهران که تلفات جانی در بر داشته).
همین مساله و از نوجوانی یتیم شدن پدربزرگ که البته مادرشان زنده بودند،
و پدرم میگفتند که هنگام کودکی شان با آنها زندگی‌ میکرده که به او میگفتند: "نن آقا" -
پدربزرگ که زود یتیم میشود، خودش وارد کار و بازار شده و نان آور خانه میگردد.
ایشان بسیار انسان محکمی از جهت اراده بود و همین حالت متین بودنش،
و اینکه نه‌ به کسی‌ رو میداد، نه‌ بی‌ احترامی میکرد و همیشه احترامش دست خودش بود،
برای من کوچک بعنوان درس و خاطره ای خوش از او باقی‌ مانده است.
ایشان دهه ی هفتاد گاهی‌ از خاطراتش میگفت. تعریف میکرد زمانی‌ که رضاشاه،
دستور کشف حجاب داده بوده، روزی پدربزرگ و مادربزرگم که جوان بودند،
میرسند نزدیک درب خانه‌شان و در همین زمان یک پاسبان می‌‌آید و میگوید،
که مادربزرگم باید چادرش را بر دارد. مادربزرگ اینکار را نمیکند،
پاسبان خشونت بخرج میدهد، و پدربزرگ چنان دادی سرش میزند که طرف میرود و محو میشود.
ایشان همیشه آرام بود و مقتدر، انسان مثبتی بود، خودش را نیز خیلی‌ دوست میداشت،
فقط اگر دیگر از چیزی واقع کلافه و عصبانی میشد، خدا میدانست که با یک داد زدن او،
اطرافیان همه می‌نشستند سر جایشان و حساب کار هر شخص می‌‌آمد دستش!.
گاهی‌ خواب پدربزرگ را می بینم. سنش در خواب ۴۰-۵۰ ساله است و برای مادربزرگ مرحومم،
یعنی‌ برای همسرش، در خوابهایی که می بینم و هر دو جوان هستند، برایش غذا درست میکند!.
راستی‌، صحبت را با آن‌ عکس قدیمی‌ که مربوط به ۲۰ سالگی پدربزرگ و سال ۱۳۰۴ است آغاز داشتیم.
همان سال گذشته که عکس را فرستادند، ترمیم و رتوش انجام دادم و فرستادم برایشان،
که آنها نیز برای سالگرد ایشان، پرینت بزرگ گرفته بودند و در مجالس خانوادگی استفاده کردند.
نتیجه ی کار پس از ترمیم و رتوش، شد تصویر زیر ...
پدربزرگ جوانی که بین دوستانش، در وسط عکس با اقتدار نشسته و عمری طولانی پیش روی داشته ...
ما نیز روزی میرویم. مهم این است بگونه‌ ای زندگی‌ کنیم، تا در یادها و خاطره‌ها بمانیم ...


1304

*عکس در اندازه و کادر اصلی‌اش(HQ).:



- این رجها نه‌ از روی خودخواهی، بلکه برای یادمانه و نوستالژی نوشته و تقدیم شدند،
چراکه با دیدن پدربزرگها و مادربزرگها، انگار که بیاد رفتگان همگی‌مان می‌‌افتیم،
و یادشان زنده میگردد.... سلامت باشید. وقت خوش. ...








avatar
59

تعداد پستها : 1360
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأربعاء أغسطس 09, 2017 9:00 am

1. "59" عزیز، از شما ممنونم؛ بخاطر، عکس های زنده یاد "فرهودی" عزیز. یادش گرامی. یاد همه ی هنرمندان رفته.
2. اتفاقاً من دقیقاً موسیقی تیتراژ پایانی "چند می گیری گریه می کنی" رو درخواست کرده بودم و نه سان ترک کل فیلم رو!
پس بی زحمت، زحمتشو می کشی؟ ممنونت می شم. خیلی دنبالش بودم.
3. بسیار خرسندم که مستند ذکر شده از سوی شما مورد پسند و مقبول واقع شده. باعث افتخار بنده شد.
مونده بودم مبادا اون قدر تکراری باشه که ناسزا بشنوم!
4. بله، سرفه های "پوکو" و "ژوپی" خیلی باحال بود. راستش بهش دقت نکرده بودم! Smile ممنون.

حال که صحبت "ژوپی" ("پوکو و دوستانش") شد، یه سؤال:
من بعد از دیدن این قسمتی؛ که، جنابعالی و "سورنا" خان زحمتشو کشیده بودید، تو این فکر رفته م که قسمت پایانی کارتون توی ایران نشون داده می شده؟
منظورم جاییه که "پوکو" با لباس های صورتی (دخترونه!) می یاد نزد مامان و باباش؛ که، دارن صبحونه و روزنومه "می خورنن"!
به گمونم باید تموم قسمت های این مجموعه آخرش این جوری ختم می شده ن؛ اما، انگار ما تو کشورمون اینا رو نمی دیدیم و فقط اتاق "پوکو" جون رو می دیدیم، درسته؟
5. من نگاه های معصومانه و سر کج کردنای "سوزی" رو خیلی دوس داشتم.
یا اون تیکه ش که دست های مامان و باباش می یومدن و مث شیئی شکننده و قیمتی اینو از پشت گردن می گرفتن، می ذاشتن تو تختش، عااالی بود.
کارتون کوتاه و به یاد موندنی ای بود، راستش.
6. نکات جالبی درباره ی "مک دونالد" فرمودید. خیلی هاشو نمی دونستم. ممنون.
7. حال که صحبت "مش موشی" شد، یکی دیگه از کاراکترای "مرضیه برومند"؛ که، با اسمش بازی های زیادی شد، "زی زی گولو" بود؛ که، اون هم به سرنوشت "میشونه" دچار شد!
"خانم جمالی"/ "اعظم خانوم"؛ که، زنی سنتی و خونه دار بود، اونو "آسی پولیکا" صدا می زد؛ که، یادآور "لوله پولیکا" بود و آبدارچی شرکت "آقای پدر"؛ که، بازیگرش "محمود بصیری" عزیز بود، با لهجه ی قزوینی، اونو "زیزین قولی/ زیزین قُلی" صدا می زد!!!!!
ینی آخرش بود، نه؟
Smile))
8. یاد پدربزرگتان هم گرامی.
مرد فریخته ای و شریفی بوده ن با توجه به خاطراتی که قبلاً از ایشون نوشته بودید.
و امیدوارم که نه شما و نه هیچ کس دیگه ای گذرش به بیمارستان و عمل و این مسائل نیفته. خیلی سخته.
9. مثل همیشه قلم شیواتون توی ثبت خاطرات حرف نداشت. بسیار لذت بردم.
همچنین هنری که برای ترمیم عکس پدربزرگتون به کار بردید.
واقعاً حیرت انگیز بود! احسن به این همه خلاقیت.
10. و خیلی جالب برام جالب بود که بعد از گذشت قریب به 7 سال آشنایی، رمز "سلامت باشید" انتهایی نوشته هاتون رو آشکار کردید.
همیشه این عبارتتون رو دوست داشتم؛ اما، از این به بعد بیشتر.
11. من هم امیدوارم هم شما، هم خونواده ی گرامی و هم تک تک دوستان قدیم و جدید اینجا همیشه سلامت باشن.
متشکرم که وقت گذاشتید.

Emiliano

تعداد پستها : 1612
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الأحد أغسطس 13, 2017 11:01 am







- با درود خدمت فروم رویایی و یاران ارجمند.
امیلیانوی گرامی با درود خدمت شما.
سپاس برای تمام مطالب خوبی‌ که فرمودید.
و همچنین خرسندم که مطالب، خاطرات و تصویرها،
مورد توجه قرار میگیرند. امیدوارم که شما و تمام یاران نیز،
همیشه سلامت و بازهم سلامت و سلامت باشید و تندرست.
........................................................................
***توجه توجه! ... اختراع تازه ی واژگانی
توسط بخش زبان‌شناسی فروم رویایی،
به مدیریت "امیلیانو" .:
فعل‌های "خوردن" و "خواندن" در یک فعل یکدست و چندمنظوره! .:
"میخوردند + میخوندند" = "می خورنن" !!!
به به آفرین ... لبخند ... چشم و دلمون روشن ...
قاسم فردوسی در مزارش اکنون (لابد) رقص بندری به سبک آریزونا میزند.
........................................................................
- قبل از هر چیز چند نکته باید بگم ...

- گاهگاهی بیاد این فیلمنامه ی کوتاه اما بسیار خنده‌داری،
که سالها پیش نوشته بودید می‌‌افتم و با خودم میخندم،
خیلی‌ بامزه نوشته بودید.:
(Emiliano - 2014)
http://koodaki-nojavani.9forum.info/t24p575-topic#7720
اکنون خواستم تا سرانجام، مراتب سپاس را بیان دارم ... (لبخند).
- "مومن و شاد"!. این توصیفتون دیگه آخرش بود. ... یعنی‌ هر چیزی جای خودش!.
خامیلیون صفت. خامیلیون Khamelion(хамелеон) به روسی یعنی‌ آفتابپرست.
نماد عادمی‌ است که دایم رنگ عوض میکند. یعنی‌ مجلس و سفره و اینها جای خود.
سپس رنگ و رقاصی و قردادن به سبک رقصهای حالبهمزن ‌ایرانی هم جای خود.
سپس تا فامیل دورهم جمع میشوند، شروع میکنند به انتقاد از پولیتیک و ................
بعد هفته ی بعدش می‌بینید که رفتند سفر، کجا؟ شبهه صحرای سوسمارنشان.
در اصل معجونی هست غروقاطی که مغز انسان حتا در پروسه ی بررسی‌ آن‌، هنگ میکند!.
- شکی‌ نیست که در میان قربانیان حملات تازیان،
ایرانیان و پارسیان تنها قوم و نژادی بودند که زبان مادری خود را حفظ کردند.
چراکه کشورهایی همچون مصر، سوریه و برخی‌ دیگر‌ کشورهای عربی‌ امروزی،
تا قبل از یورش تازیان، همگی‌ فرهنگ و زبان جداگانه ی خود را داشتند.
در این میان، ایران فقط توانست آئینها و مراسم پارسی‌اش را حفظ کند.
اما از دیدگاه دیگر که بررسی‌ کنیم،
باور کنید حتا ساکنان کشورهای عربی‌، از ما یکدست تر هستند.
آیا تا بحال شده که عربزبانی‌ را ببینید که هنگام نیایش، برای نمونه،
شروع کند به نیایش به زبان غیرمادری اش - مثلا زبان فارسی‌؟،
و این در حالی‌ باشد که زبان فارسی را هم چون نمیداند،
آنگاه تلفظ و بیانش کامل نامفهوم و با لهجه ی غلیظ خودش است.
آیا شده تابحال چنین چیزی را ببینید؟. آیا تابحال شده که یک ‌اروپایی یا امریکایی ببینید که برود،
و کلیسا شروع کند به نیایش با زبانی‌ غیر از زبان خودش؟ با زبانی‌ که معنای جملاتش را نمیداند!.
من صرفه نظر از اینکه در دوران ۱۲ ساله ی مدرسه، چه در اپتدایی، چه راهنمایی و چه دبیرستان،
همیشه هم تکخوان گروه سرود مدرسه بودم و هم قاری قرآن، و از دید تلفظ لغات عربی‌،
نسبت به دیگران کمی‌ بهتر این مساله را میدانستم، اما صرفه نظر از این،
سالها پیش اینجا شخصی‌ را میدیدم که اهل سوریه بود، همدانشگاهی بودیم و یکدیگر را میدیدم،
و از آنجا که پسر خوبی‌ بود و ساز عود هم میزد، گاهی‌ باهم صحبت میکردیم (به زبان روسی).
بعد من برایش تعریف کردم که انتهای دهه هشتاد میلادی، سفر رفتیم به سوریه.
بعد گفتم که جایی‌ رفتیم به نام "باب الصغیر"!. ... من این نام عربی‌ را،
سعی‌ کردم که با تجربه ی قرآن خوانی ام، درست "غین" و "صات"اش را بیان کنم.
اما این بنده ی خدا، هیچ جور متوجه نمیشد حرف من را!. ...
بعد به روسی ترجمه کردم، گفتم جایی‌ هست که مقبره هست و میشود "درب کوچک".
او سپس از این ترجمه‌ای که داشتم، فهمید کجا را میگویم، و بعد خودش "باب الصغیر" را تلفظ کرد!.
باور کنید که من حق به او دادم که تلفظ ‌ایرانی من را هیچ جور نمیتوانسته درک کند،
چون عربها از جهت فونتیک و بیان واژه، خیلی‌ غلیظ و پررنگ صحبت میکنند.
حال برگردیم به آغاز این بحث. اینهمه نیایشها که به زبان غیرمادری هست،
باور کنید که هیچ عربزبانی‌، صحبتها را متوجه نمیشود.
......................................
- دیگر اینکه .:

Emiliano نوشته است:
"ایییییین پیروزی، خجسته باد اییییییین پیروزی!"

http://koodaki-nojavani.9forum.info/t22p975-topic#9568
- درباره بیت شعر بالا و یادآوری ترانه‌اش که در تالار برنامه کودک فرمودید،
هر چه خواستم جلوی خود را بگیرم و چیزی نگویم دیدم نمیشود، پس میگویم.
ببینید بنا بر شعر و آهنگ هیت‌مانند دهه‌شصتی‌اش که یادآوری ساختید،
پیداست که آنتن تلویزیون شما، افتاده در پایگاه مقاومت،
و برای همین دایم از صبح تا شب چنین مواردی دیده و شنوده میگردد.
بهتر است تا آنتن را از حیات آنها برداشته و به پشت بام منزل خود بازگردانید،
تا آهنگها و فیلمها بسان قبل، به حالت معمول بازگردد.
با سپاس  .... (لبخند)
...........
- بله، برای من هم،
[ نگاه‌های معصومانه و سر کج کردنای "سوزی"]
معصومانه و "آخی‌برانگیز" بود.

- فقط جلوتر بگم که کیفیت این نسخه، ممتاز نیست. دیگه ببخشید .:

http://s9.picofile.com/file/8303302476/Ostad_Naser_CheshmAzar_Muz_Film_Chand_Migiri_Geryeh_Koni_1384_.rar.html
- هر زمان که این موسیقی‌ -استاد ناصر چشم آذر- را میشنوم، از خود بیخود میشم!.
ایشان(استاد ناصر) باید قبول کنند که "نابغه" هستند!. سرشان سلامت باد. ...
...........................................................................
- در ضمن برنامه ی وقت‌خواب، بهتر هست که مغازه شعله زرد فروشی باز کند.
واقع نمیدانم که آیا در یکی‌-دو دهه اخیر، سنجه و معیاری برای مجری شدن هست یا نه؟.
شخص میتواند برنامه ساز باشد، جزو عوامل پشت صحنه باشد، اما اجرا کار هر شخصی‌ نیست.
این برنامه ی وقت‌خواب، براستی که از صد تا قرص خوابآور، خوابآورتر بود.
زمانی‌ که یک استاد بی‌همتا همچون ناصر چشم آذر به برنامه‌ای تلویزیونی و یا اینترنتی دعوت میگردد،
باید مجری و نویسندگان، نکات مهم و کلیدی از قبل مطرح داشته و آماده پرسش از استاد باشند.
نه‌ اینکه دوباره آقای مجری صحبت از باران‌عشق به میان آورد و در عمل اگر استاد ناصر چشم آذر،
بخش نوازندگی انتهای برنامه را نداشتند، برنامه دیگر هیچ برای گفتن نداشت!.
یا اینکه اپتدای برنامه را مجری با این شروع کرد که استاد چرا شما هر دفعه خوشتیپ تر از قبل میشید!؟.
بعد استاد چشم آذر خودشان تذکر دادند به مجری که "ز تعارف کم کن‌ و بر مبلغ افزا!".
یعنی‌ جوجه جان، اینهمه راه آمدم اینجا، که شما این صحبتهای هندوانه‌گونه و لوس داشته باشی‌؟.
در صورتی‌ که مجری باید حداقل آن دو کلیپ که در فروم قرار دادیم را می‌بایست میدیده‌-میبود،
و سپس برای نمونه، صحبت از آهنگ کوچ به میان می‌‌آورد. سپس برای نمونه، دیدگاه استاد را،
راجع به ساخت موسیقی‌ فیلم و دیدگاه تخصصی ایشان جویا میشد.
درست هست که زمان برنامه کم است،
اما بجای دیگرانی که الکی‌ قبل از استاد نشانشان دادند، میشد آنها را نشان ندهند،
و وقت برنامه را به صحبت و کنکاش در کارنامه ی استاد اختصاص دهند.
بجای برنامه سازی و مجریگری، بروند کله پزی باز کنند و آش و شله زرد هم سرو کنند.
که بسیار هم کار خوبی‌ هست ~ که بسیار هم کار خوبی‌ ... ~ که بسیار هم ....



- بسیار خرسندم که موضوع خوشمزه ی فست فود مکدونالد مورد توجه قرار گرفت.
در ضمن، حق‌امتیاز تاسیس شعبه مکدونالد، بمدت بیست سال میباشد و قراردادش امضا میگردد،
که البته پس از تمام شدن آن‌، در صورت تمایل، پارتنرتجاری میتواند امتیازش را تمدید نماید.
امیدوارم در صورت تمایل، اولین شعبه مک دونالد در ایران را، بزودی شما و یاران ارجمند گشایش نمایید.





- نام و یاد رفتگان شما و تمام یاران ارجمند، گرامی‌ باد. ...
... پادشاهی آسمانها، جایگاهشان باد ...
بسیار خرسندم که خاطره ی پدربزرگ و مساله ی ترمیم و رتوش عکس ایشان،
مورد توجه شما نیز قرار گرفت. راستش از این رتوشکاریها، فراوان انجام داده و میدهم.
آغازش برمیگردد به سال ۱۳۷۹ یا ۸۰، که روزی جمعه،
نهار منزل عموی بزرگم که سال ۲۰۰۷ مرحوم شدند بودیم.
همسرعمو عنوان داشتند که عکسی‌ دارند از دوران کودکی‌شان که فرسوده شده.
عکس قدیمی‌‌شان را برده بودند عکاسی و درخواست رتوش کرده بودند. آنجا به ایشان گفته بودند،
که عکس خیلی‌ قدیمی‌ هست و قابل رتوش نیست. ... این صحبتها را که آنروز سال ۷۹ یا ۸۰ شنیدم،
گفتم ممکن هست عکس را لطف کنید؟. ایشان عکس را آوردند و با ناامیدی هر چه تمام، نشان دادند.
براستی که عکسی‌ زیرخاکی بود. بعد گفتم که "اهم اوهوم ... یعنی‌ گلویی تازه کردم با سرفه" (لبخند)،
و به عمو و همسرشان گفتم که بنده دیگر گرافیست هستم!، دستم در کار هست، عکس را بدهید،
تا هفته ی دیگر، نسخه ی ترمیم و رتوش شده ی آنرا انجام میدهم و پرینت میگیرم روی کاغذ فوتو،
و میبرم منزل پدربزرگ آنجا میگذارم تا بدستتان برسد. ... خلاصه کار را انجام دادم،
و حتا عکس را رنگ آمیزی نیز کردم و در پس زمینه‌ای از طبیعت قرارش دادم و پرینت گرفتم.
پس از آنکه عمو و همسرشان نتیجه را دیده بودند، خیلی‌ خوششان آمده بود و بعنوان تشکر،
یک قاب شیک رومیزی که گران هم بود، لطف کردند و ارمغان دادند.
سپس همسرعمو، چند عکس فوق قدیمی‌ دیگر از گنجینه خاطراتشان دادند و آنها را نیز رتوش کردم.
قسمت خنده دار قضیه این بود که همان دوران، مرحوم عمویم یکبار تلفنی یواش بهم گفت که،
"اینها (یعنی‌ خاندان همسرشان)" از این عکس قدیمیا زیاد دارن!، شما حواست باشه!،
خیلی‌ خودت رو مشتاق نشون نده، چون دفعه بعد، یک گونی عکس برای انجام میرسه دستت! (خنده).
ایشون یعنی‌ با حالت طرفداری و دلسوزی به من، گوشی رو داد دستم!. "گوشی"! ...
بله. یاد رفتگان گرامی. ...
..............................
- این نکته را هم بگویم که من کوچک در زمینه ی نوع نگاهم به مساله ترمیم و رتوش عکسهای قدیمی‌،
همانگونه که در نسخه ی عکس پدربزرگم دیدید، مساله و مفهوم -ترمیم و رتوش تصاویر قدیمی‌- را،
حالتی میدانم که اصل و اساس و کنه مستند بودن عکس، با حفظ حالت قدیمی‌ بودنش، پاسداشت گردد.
یعنی‌ کار پس از انجام، بزک دوزک شده و مصنوعی جلوه نکند!،
که این خود همانا وفاداری به مفهوم کاری هست که انجام میدهیم. ...
نکته‌ای که برای نمونه، در تجدید کیفیت تصویر سریال پاییز صحرا، در نظر نگرفتند!،
و آن سریال خوش‌ساخت و نوستالژیک را، پس از اسکن احتمالی‌ نگاتیو - بویژه در بخش تصحیح رنگش،
انگار که از بین بردند و بهیچشکل، -پاییز صحرای تجدید کیفیت تصویر شده-، قابل تماشا نیست (افسوس).
..............................
- اتفاق چند سال پیش، یک پروژه ی کاری انجام میدادم که کار از طریق اینترنت بود.
سفارشدهنده شرکتی بود که در شهر محل سکونت، انجام مراسم تدفین را داشت.
آنوقت در زمینه ی سنگ مزار و عکس متوفیان، چاپ رنگی‌ روی فلز و همچنین چاپ لیزری روی سنگ،
از عکسهای آنها را نیز انجام میداد. بخش رتوش عکسهایش را من دو‌ سالی‌ انجام میدادم.
گاهی‌ عکسهایی بود برای زمان اجداد لنین!. بعضی‌ وقتها که در شبکاری رتوش و آماده سازی میکردم،
خودم کمی‌ میترسیدم (لبخند). ... یعنی‌ عکسهای قدیمی‌ بود که حال خاندان آن متوفی،
تصمیم به ترمیم مزار مادر یا پدربزرگشان را داشتند، آنگاه عکس زمان لنین شخص را میدادند،
تا پس از ترمیم، بنا به هزینه‌ای که میتوانستند پرداخت کنند، بر روی فلز یا سنک، چاپ و لیزری شود.
ای بابا ... بگذریم. حرف چی‌ داریم میزنیم (خنده) ... مگه نه‌ "مش موشی"؟ (لبخند).

- ممنون برای توضیحات درباره "استاد مش‌موشی" و همچنین یادآوری خوب "زی‌زی‌گولو-۱۳۷۳".
بنده از این سریال لجم میگرفت اساسی‌!. علت اصلیش هم، نوع بیان خانم رشیدی بود ... .
خود زی‌زی‌گولو نمک داشت، بویژه سداسازی مناسب سرکار خانم پورمختار، خوب بود.
همچنین از بازی -جناب امیرحسین صدیق گرامی‌- هم، همیشه خوشم آمده و می‌‌آید.
فرزندان نیشابور، همگی‌ با استعداد و فرهیخته هستند ...
امیرحسین صدیق، ابوالحسن داوودی، عبدالرضا کاهانی و و و ......
......................

- راستی‌، از یک قسمت زی‌زی‌گولو بسیار خوشم می‌آمد و آنرا در ذهنم،
هنوز بازگویشی یادمانه‌سرشت دارم. ... آن قسمتی‌ که خانم لیلی‌ رشیدی، بیاد دوران کودکیش افتاده بود،
آنوقت نشان میدادند که روزی در دوران کودکیش، همراه با پدر و مادرش رفته بودند چلوکبابی!. ...
نقش پدر ایشان را، جناب رضا بابک ایفا میگردند که در چلوکبابی،
با حالت حرص و جوشی که هنگام غذا خوردن داشت،
هی‌ به دخترش میگفت که چه‌جوری غذا بخوره و شیطونی نکنه ... (این قسمت عالی‌ بود).
خیلی‌ دوست داشتم این حالت اضطراب آمیخته با حرص و جوش خوردنی را که جناب رضا بابک،
بخوبی در فیلمها و سریالها، جاهایی که لازم بود، با میمیک چهره و نوع نگاه بازیگرشان انجام می‌دادند.
امیلیانوی گرامی، همچنین ممنون برای یادسخنهای پرسوناژهای مختلف زی‌زی‌گولو.
"اعزم" با آن بازی‌ خوب و توکزبانی‌ صحبت کردن جناب رضا فیاضی و بازی‌ خوب خانم مریم سعادت،
و صد البته هنرنمایی جناب آقای محمود بصیری دوستداشتنی ...
این نامها، این پرسناژها، این صداها و داستانها، اکنون دیگر خاطره شدند ...
رفت آنزمانی‌ که تلویزیون غوغا میساخت با برنامه‌ها و سریالهایش ...
"بانو مرضیه برومند"!، سپاسگزار شما هستیم. دو دهه ی ۶۰ و ۷۰، ممتاز سریال ساختید.
درود بر شما و اکیپ هنرمندانی که در آثارتان، یاد‌ها و خاطره‌ها را نهادینه ساختند.


(HQ).:


- امیلیانوی گرامی، بازهم شما درست زدید به هدف!. تلپاتی در فروم رویایی ....
ببینید من تیتراژ آخر ژوپی را، در ذهن کودکوار و نوستالژیکم، خوب بیاد دارم -
یعنی‌ جایی‌ که خورشید میچرخید و تیتراژ آخر را نشان میدادند. ...
اما مساله ی "میز صبحانه" را، ۵۰-۵۰ شک دارم که آنزمان دیده ام یا ندیده ام.
نکته ی مهم اینکه، انیمیشن ژوپی، سریال نبود، بلکه همین تک قسمت بود.
اما از آنجا که در دهه شصت، کانال دو ی ما، حداقل هفته‌ای یکبار آنرا نشان میداد،
اکنون در ذهنمان، این حالت وجود دارد که گویا با یک سریال کارتونی طرف بودیم!،
در حالیکه این انیمیشن، تک.قسمتی‌ بود و بس. ...
........................
- در ضمن خیلی‌ ممنون برای عکس کتابهای بروسعلی‌ (تالار همشاگردی خداحافظ).
من راستش این کتابها را ندیده و نخوانده بودم، اما عکس آقای روی جلدش،
دقیق یادآور همان سوهان و گز؟ و این چیزها بود (لبخند).
سوهان و گز = دشمن دندانها ... دشمنانی که یکی‌شان سفت و سخت است، و دیگری نرم و گولزنک،
که با چاشنیه گلاب و زعفران؟، همچون دوستی‌ بنظر میرسند. البته بنده سالهاست که آنها را نخورده ام.
................................
- امیدوارم که شما و تمام یاران ارجمند همیشه سلامت و موفق باشید.
بزودی هم شعبه ی مک دونالد در ایران تاسیس کنید. بسیار هم عالی‌ ...

.
.
.



- مدتها بود دوست داشتم تا از جایگاه هنری یکی‌ از هنرپیشه‌های پیشکسوت،
در فروم رویایی یادی داشته باشیم و بپاس بازیگریهای خوبشان، قدردانشان باشیم ...
جناب آقای "ابراهیم آبادی" که استاد بودند و هستند در هنر دراماتیک ... .:
(فارغ‌التحصیل دانشکده هنرهای دراماتیک -پراگ- در سال ۱۳۴۶)
(نامزد سیمرغ بلورین بهترین بازیگر دوره ۹ جشنواره فیلم فجر بخاطر فیلم آپارتمان شماره ۱۳)

https://fa.wikipedia.org/wiki/ابراهیم_آبادی
http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138112170322

- اتفاق روزگار اینگونه رغم خورد که این مطلب بگونه‌‌ای ناخودآگاه،
در کانون تولد جناب ابراهیم آبادی نوشته و به انتشار فروم میرسد،
چراکه ایشان زاده ی ۱۵ آوگوست ~ بیست و چهارم مرداد ۱۳۱۳ هستند،
تاریخ و روزی که بزودی فرا میرسد ...
***فروم رویایی و جاودان، مراتب سپاس خود را خدمت "استاد ابراهیم آبادی" بیان میدارد***
با آرزوی سلامتی‌ و طول عمر برای ایشان و تمامی‌ انسانهایی که در زمینه کاری خویش،
بگونه‌‌ای راستین و با وجدانی ژرف به فعالیت میپردازند ...
***جناب ابراهیم آبادی، زادروزتان شاد‌باش و خجسته باد***


(HQ).:


- بازی "ابراهیم آبادی" را بخصوص در فیلم ماندگار "آپارتمان شماره۱۳ -۱۳۶۹" بسیار دوست دارم.
بویژه در سکانسی که پنجشنبه‌شب~شب‌تعطیل بود و او (یعنی‌ دندانپزشک‌تجربی‌ و تزریقاتچی ساختمان)،
شباهنگام با حالتی که پیدا بود سرخوش است، از میهمانی که نوشندگی در آن داشت به خانه بازگشت.
با خودش آواز و ترانه زمزمه میکرد. سپس پرسوناژ اول فیلم (ماشالا~علیرضا خمسه) را،
در راهپله دید و گفت که آنژکسیون دارید؟ و او را بزور برای معاینه برد به آپارتمانش،
بر روی صندلی‌ مخصوص دندانپزشکی‌اش نشاند و شروع به معاینه ی دندانهای ماشالا نمود.
در این بین چون سرش گرم و خوش بود، با حالتی درددلگویانه، درباره ی پسرش صحبت میکرد،
که به خارج رفته بوده، و هر چند وقت یکبار دکتر برایش پول میفرستد،
پسر هم بعضی‌ وقتها میرود کنار یک ماشین در خیابان می‌‌ایستد و عکس میگیرد،
و به عنوان تصویر اتومبیل تازه‌اش، برای پدرش میفرستد!. ... جناب دکترتزریقاتچی اینها را میگفت،
و با حالتی هم بیان میداشت که میداند پسرش این کارها را دروغین انجام میدهد، اما به روی‌‌ او نمی‌‌آورد!.

















پی‌نوشت.:
(عکاسی‌سینما)

- مدتها بود میخواستم نکته‌ای کوچک اما مهم را بگویم.
البته تمامی‌ یاران ارجمند به این نکات سینمایی آگاه هستند و گفتن آن‌ فقط برای یادآوریست.
بی‌گمان هرکدام از ما در دهه‌های شصت و هفتاد، زمانی‌ که عکسهای فیلمها را در سالن سینما میدیدیم،
آنها را خوب بخاطر میسپردیم. سپس زمانی که آن فیلم را در سینما میدیدم، تشابهی یک‌به‌یک،
میان عکس فیلم با خود فیلم، از دیدگاه میمیک صورت و ژستی که بازیگران بویژه در نمای بسته داشتند،
دیدگانمان را بخود جلب میساخت. ... انگار عکسی‌ که از فیلم دیده بودیم، برگرفته~استوپکادر،
از همان پلان و نمایی‌ بود که بازیگر در آن‌ ایفای نقش کرده بود!، که اما در واقع "عکس فیلم" را،
عکاس با دوربین عکاسی‌اش از بازیگر و نوع میمیک صورت او گرفته بود،
و پلان و کادر فیلم را، فیلمبردار آن‌ فیلم، که این دو مورد، مقوله‌هایی‌ کامل جداگانه از یکدیگر بودند. ...
ترفند اصلی‌ این بود که زمانی‌ که بازیگر پلانش را ایفا میکند و کارگردان فرمان کات و پایان میدهد،
از آنجا که بازیگران حرفه ای حتا پس از دستور اتمام ضبط تصویر، چند ثانیه‌ای با همان حالت چهره،
و ژستی که در‌ پلان داشتند باقی‌ میمانند (دلیلش ایجاد جای "کات و برش" در مرحله ی تدوین است)،
آنگاه عکاس فیلم از این پایان پلان و ژستی که هنوز بازیگر دارد استفاده کرده، سریع جلوی بازیگر آمده،
و صورت او را با همان میمیک و حالتی که تا چند ثانیه قبلش در قاب دوربین و فیلمبرداری داشته،
اینبار با دوربین عکاسی‌اش ثبت مینماید!. ... حتا هستند(بودند) عکاسان حرفه‌ای و کاردانی که،
از بازیگر درخواست میداشتند که اگر ممکن است، ژست پلانی که تمامشده را دوباره بگیرند،
تا آنها عکسشان را مطابق میزانسن آن‌ پلان ثبت نمایند. ... عکسهای خوب و حرفه‌ای که،
دهه‌های شصت و هفتاد در پوسترها و تابلوهای سالن انتظار سینما، در بخش "فیلم بعدی" می‌دیدم،
که درست بیانگر پلانهای آن فیلم، و حس و حال چهره و میزانسن بازیگرانشان بودند.





- جناب آقای مجید خمسه - عکاس باسابقه نشريات، تئاتر، سینما و تلویزیون (برادر علیرضا خمسه هستند)،
هنگام عکاسی از فیلم "بوی خوش زندگی‌۱۳۷۳~کارگردان: ابوالحسن داودی" پس از فیلمبرداری آن‌ پلان،
که همانگونه که در تصویر بالا تماشا میگردد، علیرضا خمسه، ابراهیم آبادی و زنده یاد "مظفر سلطانی"،
با همان میزانسن و حالت میمیک صورت و بدنشان که در پلان تازه فیلمبرداری شده داشتند،
آن حالات را حفظ کرده، و عکاس(مجید خمسه)، کادر نهایی از پلان را،
اینبار ثبت بر روی نگاتیو دوربین عکاسی‌اش مینماید. ...
در ضمن، خود این عکس خوب، گویا و نوستالژیک را، به احتمال زیاد،
عکاس و فیلمبردار پشت صحنه این فیلم، و یا یکی‌ از دستیاران صحنه،
از آقای خمسه‌عکاس و بازیگران گرفته است، که سپاسگزار ایشان نیز هستم.


http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138112180246


*"مجید خمسه(عکاس)" پشت صحنه ی عکاسی فیلم "عینک دودی-۱۳۷۸" .:



- یادش بخیر، فیلم "عینک دودی" را همان سال ۱۳۷۸ یا ۷۹، با بچه‌های همدانشگاهی،
در سینما آفریقا یا عصرجدید تهران تماشا کردیم. ... نکته ی مهم در آنزمان،
حضور دوباره ی آقای ایرج طهماسب، پس از ۵ سال دوری از ایران بود،
چراکه ۱۳۷۳ پس از ساخت فیلم سینمایی کلاه قرمزی به کانادا مهاجرت کرده بود،
و سپس ۱۳۷۸ بازگشته بود و پس از سالها دوری از سینمای ایران،
در -عینک دودی- به ایفای نقش پرداخته بود. صورتش هم چاق و چله شده بود،
و تغییری قابل محسوس نسبت به ۴-۵ سال قبلش از جهت ظاهر و چهره پیدا کرده بود.
تا جایی‌ که تشخیص او اپتدا در فیلم، ناملموس و کمی‌ سخت بود، و حتا پس از تماشای فیلم،
زمانی‌ که با بچه‌های همدانشگاهی از سالن سینما به خیابان آمدیم -قبل از اینکه دخترهای‌ گروه،
طبق معمول خودسرانه برای جمع تصمیم بگیرند و رای صادر کنند که حال به کدام کافی‌ شاپ برویم!-
این صحبت نیز جریان گرفت که این "خارج و فرنگ" عجب جایی‌ هست!، هرکس که میرود "خارج"،
آب میافتد زیر پوستش، از بس که "خارج" جای خوب و باکلاسی هست! (خارج، خارج) ... (لبخند).
- گروه گرافیکمان برای درسهایی‌ که سخنرانی و عمومی‌ نبود، گروهی ۱۵ نفره بود (درسهای کارگاهی)،
که از میان آن‌، جمعی‌ ۱۰ نفره همچون تیمی منسجم باهم دوست صمیمی‌ شده بودیم،
انگار که ما ۱۰ نفر بین آن پانزده نفر، سالهای سال بود که یکدیگر را میشناختیم، و از جهت ساختار هم،
۵۰-۵۰، نصف دختر بودیم - نصف پسر. البته تعداد افراد تیممان منظورم هست و نه‌ چیز دیگر(لبخند).
هم با یکدیگر همدانشگاهی بودیم و درس میخواندیم، هم در شرکت یکی‌ از استادها، بازاریاب و طراح.
در وقتهای آزاد هم، پارک و سینما و کافی‌شاپ و رستوران و کوه و جنگل و دریا، همه جا باهم میرفتیم.
انسجام و صمیمیت -ما ۱۰ نفر دختر و پسر- بقدری بود که سایر افراد گروهمان،
و حتا دانشجویان گروهها و رشته‌های دیگر، میخواستند به ما ۱۰ نفر بپیوندند،
که اما سیستم تیممان که توسط ۲ نفر از دخترهای فوق سیاستمدارمان اداره میشد،
اجازه ی ورود هیچ شخصی‌ را به داخل گروه و تیم‌ ما نمیداد، و البته که سیستم درستی‌ هم بود.
همانگونه که برای پسرهای گروه برادر بودم، همین شیوه برخوردی را با دخترهای گروهمان نیز داشتم.
[البته با دختر‌های گروه‌های دیگر، شیوه برخوردی غیرمنتظره و ناجوری داشتم (خنده...شوخی‌ کردم)].
در ضمن بین تیم‌ ۱۰ نفری ما، یک مورد دلدادگی و سپس ازدواج ایجاد شد که همگی‌ بسیار خرسند شدیم.
حال البته بماند که آن دو تا به یکدیگر برسند، دمار از روزگار بقیه درآوردند! (لبخند)،
چراکه بنابر سیاست رفتاری که هردوشان داشتند و در این مورد خیلی‌ خوب شبیه به همدیگر بودند!،
کاری کرده بودند که بگونه‌‌ای خودکار، نصف تیممان شده بود وکیل وصی‌ آقای خواستگار سمج،
و نصف دیگر، وکیل وصی‌ عروس خانم یکدنده و لجوج. ... دو سال از سه‌ سال تحصیلمان،
وکالت و جانبداری بین ایشان داشتیم، تا اینکه پس از دانشگاه بایکدیگر ازدواج کردند،
و دوستی‌شان را نیز با برخی‌ از افراد گروه اتومات قطع کردند!، و تازه برخی‌ هم شدند بدهکار،
که چرا آنزمان که وکیل و وصی‌ رایگان میان این دو بودند، خبرها را چپندرقیچی به طرف میرساندند،
در حالیکه چنین چیزی نبود. ... بله، هر چه بود، اما دوران بسیار خوبی‌ بود، یادش گرامی‌. ...
خوش میگذشت حتا همین تام و جری بازیهایی که میان دانشجویان دختر و پسر در دانشگاه ایجاد میشد،
که قهرمان اصلی‌اش‌ دو نفر بودند، و سایر افراد گروه، هیئت منصفه و وکیل و وصی‌ ماجرا ...
یاد آن دوران گرامی‌ ...
از ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۰ - فوق دیپلم و کاردانی در گرافیک سنتی‌-تبلیغاتی و گرافیک کامپیوتری دوبعدی.
آن دوران، یک دنیا شور و شوق بودم با دریایی از آمال و آرزوهایی که ثانیه به ثانیه،
برای به تحقق‌ پیوستنشان، تلاشی شبانه روزی میداشتم، ... که خب البته به هیچکدامشان هم نرسیدم.
شکایتی نیست، سپاس پروردگار را. اما خب انسان دلش میخواهد که نتیجه ی زحمتهایش را،
حداقل بطور نصفه-نیمه ببیند، که اما نشد و نشد. نگذاشتند و کارشکنی کردند نزدیکترین افراد.
دیگر مهم نیست. از ۲-۳ سال پیش، آرام شدم و فکرش را نمیکنم. اکنون هم برای نوستالژی نوشتم،
چراکه هرکدام از ما و همنسلانمان، چنین دورانی را با اختلاف ۲-۳ سال، در نیمه و یا انتهای دهه هفتاد،
تجربه داشتیم و این کادرها از ماجراهای دانشگاهی‌دانشجویی که با واژگان ترسیم شدند، برای‌ ما آشنا هستند.
آن دوران انتهای دهه هفتاد، یک دنیا شور و شوق بودم با دریایی از آمال و آرزوهایی که ثانیه به ثانیه،
برای به تحقق‌ پیوستنشان، تلاشی شبانه روزی میداشتم، ... که خب البته به هیچکدامشان هم نرسیدم.
حافظ بزرگ میفرماید:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ... خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی  

با آرزوی سلامتی‌ و موفقیت برای همگان. "سلامت باشید". وقت خوش.








avatar
59

تعداد پستها : 1360
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأحد أغسطس 13, 2017 4:53 pm

1. سلام "59" گرامی.
بنده هم از شما ممنونم؛ که، هنوز به انجمن وفادارید و با نوشته ها و فایل های ارزشمندتون میراث دار چراغ و نور انجمن شدید.
شاد باشید و سبز.

2. راستش اصل این عبارت برمی گرده به دوران دانشجویی و اصطلاح "بخوابنیم؟"؛ که، با همخوابگاهی هام ساخته بودیم.
شبای امتحان؛ بخصوص، ترم اول که توی زمستون بود، می رفتیم زیر پتوهامون و اتاق رو نیمه تاریک می کردیم و می گفتیم: "فلانی بخوابنیم؟"
معنیش این بود که در حالی که می خونیم؛ بخوابیم؟
و بعد می خندیدیم و عملاً این اتفاق می افتاد!

3. البته، راستش اون فیلمنامه ی کوتاه و عالی کار بنده نبود. از اینترنت گرفته بودم.
خودم هم الآن که خوندم، دوباره لبخند بر لبم نشست. خیلی عالیه واقعاً.

4. راستش با دیدن واژه ی "خامیلیون" یادم اومد چن سال پیش "شبکه ی دو" فیلمی در ژانر کودک داد که عبارتی نزدیک به این درش بود و وقتی توی آرشیوم زدم، این اومد:

Lasse Majas Detektivbyra Kameleontens Hamnd

در ایران ترجمه شده بود: "آفتاب پرست حمله می کند".
فیلم متعلق به آلمان یا سوئیس یا سوئد بود، تا جایی که یادمه.

5. بله، متأسفانه.
این واژه در فارسی هم وارد شده و به "هزار رنگ" و "هفت رنگ" و "هفت خط" و "هزار چهره" هم گفته می شه، البت.

با دیدگاهتون درباره ی این افراد هم کاااملاً موافقم.
خودم که سال هاست مسائلی از این دست رو حتا لایق بحث نمی دونم و دوس ندارم بهشون فکر کنم؛ چه برسه به، بحث و اثبات بیهوده بودنشون.

6. از حق نگذریم، این ترانه یا "سرود" "محمد گلپایگانی" ("گلریز") عزیز رو بی نهایت دوست دارم.
بی نهایت یاد کارهای "حسن شماعی زاده"ی عزیز می افتم با شنیدنش هر باره ش. بارها و بارها موسیقی بی نظیرش چهره عوض می کنه (از نوع خوبش) و کاملاً حرفه ای و بجا ساخته شده.

7. "آخی برانگیز" آخرش بود. با اجازه ت توی فایل بامزه هام به نام خودت ثبتش می کنم.
آوَرین!

8. بسیار ممنونم ازت "59" عزیز؛ بخاطر، "چند می گیری گریه کنی؟"
برای ثبت در خاطره ها خیلی هم خوب بود. به امید روزی که کیفیت بهترش رو بتونیم پیدا کنیم.
ممنون.
بله، واقعاً یکی از شاهکارهای ایشونه این کار.

9. واقعاً بهترین ترجمه ی "از تعارف کم کن و ..." همینی بود که شما فرمودید.
وقتی کار رو می سپارن به غیر اهل، همین می شه، دیگه.

10. متأسفانه دولت "دونالد" خان تأسیس "مک دونالد" رو توی کشور ما تحریم کرده، در جریان هستید، دیگه.
پس چرا با این بحث داغ دل ما رو تازه تر می کنید؟ Smile

11. کار بسیار ارزشمندی انجام دادید و ستودنی؛ اما راستش، من در زندگی ساااااال هاست به فرمایش عموی گرامی جنابعالی رسیده م؛ یعنی، تو هیچ جمعی از خرده هنری که دارم، به هیچ وجه صحبتی به میون نمی یارم.
شده سال ها تو محل کارم بوده م و فکر کرده ن از کامپیوتر هیچی حالیم نیست. خیلی هم بهتر!
هرگز نگفته م مثلاً یه کوچولو خطم خوشه؛ بخصوص، چند سال پیش که این قدر کامپیوتر و پرینتر تو دنیامون نبود.
خلاصه، هر چی کمتر از ذره هنر آدم بدونن، راحت تریم!
خخخخ.
با این همه، همیشه به هنر افراد؛ چه، تو دنیای واقعی و چه مجازی احترام قائلم و به شخصه هم دوس ندارم سوء استفاده کنم ازشون و هر گاه کاری یا خواسته ای هم خواسته م، سعی کرده م به نحوی جبرانش کنم.

12. در مورد "پاییز صحرا" کاملاً زدید به هدف و بنده هم همون موقع اشاره کردم به این موضوع.
یادمه چند سال پیش اولین موردی که به نحو دیدم، "ماجراهای سندباد" بود، بعدش "پرتقال کوکی" و بعدش هم این قدر زیاد شد؛ که، حسابشون از دستمون در رفت.
به قول شما خیلی فرقه بین کیفیت "پرتقال کوکی" و "پدرخوانده"ها مثلاً با "سربدارن" و "پاییز صحرا".
و باز اینجاست که نشون می ده که اهل بوده و کی نااهل.
در مورد عکس زنده یاد پدربزرگ شما، دقیقاً بنده هم به موردی که اشاره کردید، دقت کرده بودم و برای همین اون قدر ازش لذت بردم.
من فکر می کنم حتا اگه افراد معمولی و عادی هم باشن؛ مث، بنده، باز هم سره رو از ناسره تا حد زیادی تشخیص می دن.
عبارت "فتوشاپه" رو از زبون خیلی ها می شنویم و 95 درصد هم درسته؛ چون، افراد شعور دارن و متوجه می شن.
نمی دونم اونایی که این کارها رو می کنن، با چه اعتماد به نفسی کار رو دست می گیرن. واقعاً رو دارن، نه؟
یادمه چند وقت پیش هم "دلیران تنگستان" رو "شبکه ی تماشا" به صورت سیاه و سپید ترمیم کرده بود؛ اما، اون هم با وجود غیر رنگی بودن، باز تو ذوق می زد. چرا عاخه؟

13. چه جالب! پس به صورت کاملاً حرفه ای ترمیم انجام دادید و خیلی هم عالی.
"یوهو زاها جهانگرد/ یعنی من هست یه جهانگرد!"
^o^

14. "حامد بهداد" رو از نیشابور از قلم انداختید.
اونو هم خیلی دوس دارم.

15. بله، اون قسمت "قصه های تا به تا" و بازی عالی و مثل همیشه بی ادعای "رضا بابک" رو کاملاً یادم هست.
ممنون که یادی از ایشون کردید.

16. حالا که نوشتید "اعزم"؛ با توجه به، سخنانی که بالاتر از قرائت و تلاوت از خودتون فرمودید،
کاش می نوشیتد "اعذم".
جسارت منو ببخشیدا!
چاکریم.

17. در مورد تک قسمتی بودن "پوکو و دوستانش" خیلی با شما همرأی نیستم، راستش.
به گمونم یک مینی سریال بود، با حداکثر 5 یا شیش قسمت؛ اما، تک قسمتی نبود. صد در صد "مطمئندم".
("اند مطمئنم"!)

می نویسم صددرصد؛ چون، یکی از اپیسودهای این مینی سریال موضوعش از این قرار بود که "پوکو" آرزو می کرد کوچولو بشه و "ژوپیتر" ("ژوپی") این کار رو انجام می داد.
"پوکو"یی جون هم با همون لباس خواب راه راهش می رفت تو سوراخ موش اتاقش و موشه کلی می ترسوندش.
مازوخیسم در حد لالیگایی بود برای خودش، خلاصه!
یادتون اومد، "59"؟

18. دقیقاً اون کتاب "بروس علی" رو ما توی خونه مون داشتیم؛ اما، بیشتر منظور من عکس آقای "شعبانی" و انتشاراتی خاطره انگیز ایشون بود.
یادمه ورق کتاب هاش عالی نبود و مث اکثر کتاب های "عزیز نسین" از انتشاراتی های مشابه، محکم نبود و حتا جلد کتاب هم خیلی نازک و پرپری بود؛ اما، چقدر خاطره ساختن همین برگ های کاهی و الکی.
یادش گرامی، واقعاً.
یادمه چندین برادر (؟) یا شاید پدر و پسر (؟) بودن؛ که، کارها رو ترجمه می کردن: "محمد" و "مهدی" و "محسن" و ....

19. گزو نوقا رو هم دوس دارم؛ اما، سوهان یه چیز دیگه ست! بخصوص با روغن کرمانشاهی!
به قول خودت "گامبو بودیم، دیگه!"
Smile

ضمناً، بر خلاف خیلی ها که پس از اومدن "اندروید 7" "گوگل" تو جار و ناقاره کردن که "نوقا" شیرینی ایه تبریزی، بعدش گندش دراومد که در اصل مربوط به ایتالیا و روم باستانه!
می بینی؟

20. بله، آقای "آبادی" 83 ساله می شن. زنده باشن.
دقیقاً نقش ایشون توی "آپارتمان شماره ی 13" یکی از بهترین و به یادموندنی ترین ها بود، واقعاً.
به شخصه از "دزد عروسک ها" هم این نقش رو بیشتر دوس دارم.
کلاً فیلم خوبی بود، اون فیلم.

21. به نکته ی بسیار خوبی در مورد عکاسی سینما اشاره فرمودید، "59" گرامی. ممنون.

22. حالا که اسم آقای "مجید خمسه" به میون اومد، آیا می دونستید که ایشون برادر تنی و اصلی "علیرضا" خان نیستن؟
ایشون سال 1393 و در یکی از استندآپ های فصل 1 (یا 2؟) رازی رو در قالب استندآپ و با لحن و زبون شیرینشون برملا می کنن. رازی واقعی؛ اما، زیبا و دوس داشتنی؛ که مطمئناً، اگه دوس داشته باشید، با کمی جستجو بهش می تونید برسید.
اگه هم نتونستید پیداش کنید، بنده فایل ضبط شده ش رو دارم. تبدیل و کم حجم و تقدیمتون می کنم.
خلاصه اینو گفتم که هم یادی از این دو برادر بشه و هم انسان دوستی ایشون و خانواده شون و هم این که با دیدن "علیرضا خمسه"ی 1394 خاطراتمون زنده شه.

23. بله. "ایرج طهماسب" بازگشته از سفر، به قول شما هم صورتش چاق شده بود و هم عضلات صورتش افتاده.
اوایل خیلی تو ذوق می زد؛ اما، چه زود بهش عادت کردیم!
یا به ریش های زوج هنری شون!
یا به شیک و پر زرق و برق شدن روز به روز و سال به سال "کلاه قرمزی".
چقدر بده این عادت کردن های مزخرف!

24. نه، اون چاقی، چاقی شادابی نبود و نیست. اینو هم مطمئندم.
چاقی پیری بود، دادا.

25. می بینم که امشب بد جوری خاطرات خوش دانشجویی رو زنده کردید.
"به به! به به!"
تا باشه شور و نشاط جوونی باشه.
بهاری که خیلی زود و چشم به هم بزنی، تبدیل به پاییز و زمستون می شه.
و به قول یکی از استادامون "دنیا هر چیزی رو که به آدم می ده، با بی رحمی می گیره."
"این روزگاره، خان دایی"!

26. برای این که دست خالی نیومده باشم، با چهار فایل صوتی "سفیر" اومدم؛ که، چند روز پیش یادی از این فیلم کردیم.
ببخشید؛ اگه، تکراری بودن:

http://s9.picofile.com/file/8303431792/Safir_Kambiz_Roshan_Ravan_.rar.html

برای لذت بیشتر از تراک ها، هنگام شنیدن، بهتره چشماتون رو ببندید؛ بخصوص، برای فایل چهارم.
فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1612
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 13 از 13 الصفحة السابقة  1, 2, 3 ... 11, 12, 13

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد