کودکی و نوجوانی

فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

صفحه 12 از 12 الصفحة السابقة  1, 2, 3 ... 10, 11, 12

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الخميس مايو 25, 2017 6:30 am

1. "59" عزیز، خوشحالم که تقریباً یکه و تنها چراغ اینجا رو روشن نگه داشتید و همچنان با قلم شیواتون می نویسید و مطالب و فایل های ارزشمند می ذارید.
و خوشحال تر که دوباره "می بینمت".

2. عالی بود، هم "جراحی بینی" و هم "تاس کباب". راستش در مورد دومی من هم همیشه درست همین فکر به ذهنم می رسید! بعدها فهمیدم منظورشون کبابیه که درش تاس می ندازن، ببینن کی شیش می یاره! Laughing

3. من خبر فوت زنده یاد "ایران شاقول" رو به صورت زنده از "بیست و سی" همون یکی، دو ماه پیش شنیدم و واقعاً دلم گرفت.
کار خوبی که صدا و سیما انجام داد، این بود که چهره ی جدید ایشون رو - اگه هم داشت! - نداد و نخواست ذهنیت بیننده عوض شه.
یادمه اولین بار اینو از زبون "کیومرث پوراحمد" در مورد مادرش ("بی بی") شنیدم و چقدر هم بحق گفت.

4. اون عکس، عروسکی که دیده می شه و آقایی که اون پایین نشسته، بیش از پیش منو یاد "چشم چشم دو ابرو (I)" می ندازه تا "فسقلی و پدربزرگ"!
مطمئنم این عروسک "پدربزرگ" که نیست. حدس می زنم اگه هم اون باشه، شاید یکی از مهمون های نوروزی و ویژه برنامه ی این سریال بوده.
چند سالیه که داره خاطرات و عکس ها از ذهنم می ره و راستش خیلی هم برام مهم نیست. یادمه اوایل که خاطره بازی با کارتون ها رو شروع کردم، محال بود عکسی ببینم و مطمئن باشم/ نباشم که اینو تلویزیون ایران داده یا نه؛ اما، الآن به همه چی با دیده ی تردید نگاه می کنم. شروع پا به سن گذاریه دیگه!

5. در پایان من "عرق جبین و کد یمین" رو ندیده م؛ اما، ترجمه ش یه کم دور افتاده از عنوان اصلیه:
تو عنوان اصلی؛ که، بر اساس ضرب المثل معروفِ "No pain, no gain"ه، در مقابل رنج و تعب، پاداش و سزایی هم دیده می شه؛ اما، تو ترجمه ی فارسی فقط و فقط درد و اندوهه!
شاید "رنج و گنج" ("نابرده رنج ...") مناسب تر می بوده؛ اما به هر حال، حتماً مترجم برای خودش دلیلی داشته و شاید خواسته عنوان رو ادبی تر کنه.
باز هم خوشحالم که شما، "بابک" عزیز، "نگین" خانوم، "اسمم" و سایر عزیزان رو اینجا می بینم.

فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الأحد مايو 28, 2017 2:12 pm








- با درود خدمت فروم رویایی و یاران ارجمند،
و آرزوی لحظه‌های سلامتی‌ و خوشی‌ برای همگی‌ ...
در اپتدا وظیفه دارم تا در فروم جاودان نیز،
مراتب سپاس را، خدمت جناب آقای "دکتر نیما بیگدلی شاملو" -
بنیانگذار و مدیر برنامه نویسی سایت پارسینویس "بهنویس" بیان دارم.
http://behnevis.com/aboutus.html
البته نزدیک به دو سال پیش، خدمتشان نامه نوشتم و مراتب را بیان داشتم،
ایشان نیز لطف داشتند و پاسخ نامه کوچک بنده را نگاشتند.
نوبت پیشین گفتم که سایت کارساز بهنویس، چند روزیست که کار نمیکند،
اما اکنون دیدم که خوشبختانه اختلال آن برطرف شده،
و همانند همیشه، بسان ساعتی‌ دقیق کار میکند و بسیار هم عالی‌ و نیکو.
در نامه ی سپاسی که دو سال پیش خدمت "دکتر بیگدلی شاملو" نوشته بودم گفتم،
که ما عادت کردیم تا همیشه مصرفکننده باشیم، بی‌ آنکه رسم سپاسگزاری را،
هر چند کوتاه و با واژگانی ساده، خدمت سازنده ی موردی که مصرف میکنیم، بیان داریم.
......................................
در همین راستا، از "آدمین ارجمند فروم رویایی - SMAM گرامی" نیز بازهم ممنونم،
که این محفل شیرین و صمیمی‌، به برکت ایشان و صدالبته دیگر یاران فراهم است و سپاس پروردگار را.





- امیلیانو گرامی، با درودی دوباره.
امیدوارم که بینی‌ تون چاق شده باشه (به معنای خوب).
- از لطف شما ممنونم. هر چه در گنجایش احساس و عقل هست،
همیشه در فروم مطرح میگردد و بنده شاگرد کوچک بودم،
و از مطالب و فایلها و اطلاعات شما، بهره ها جسته و میجویم.
- "کبابی که درش طاس میندازن، ببینن کی شیش می یاره!"،
واژگانی اوریژینال، جالب و بامزه‌ بودند (لبخند).

.......................................
و بنا بر لینکهای خبری اینترنتی، زنده یاد ایران شاقول، ...
در همان امریکا که از سه‌ سال پیش مقیم بودند، بخاک سپرده شدند.
این مطلب جای تامل دارد، که به کشور خود اینهمه خدمت کرد،
آنگاه در خاک دیگری آرام گرفت. ...
............................................................

- راستش به کانالهای آی.آر. دسترسی نداشته و ندارم.
(البته گاهی‌ هنوز به تلوبیون سر میزنم)
از اینرو اخبار وطنی را از همین نت دنبال میکنم.
از خبر درگذشت و یا احتمالن تولد هنرمندان نیز، در نت باخبر میگردم.
تولد هنرمندان؟. ... آهان یعنی‌ شخصی‌ که قرار است ۲۰-۳۰ سال آینده هنرمند شود،
پیشگوها امروز که متولد میشود، خبر زاده شدنش را اعلام میکنند!.
و لابد از طریق برنامه ی -تقویم وحشتناک تاریخ- اینکار کله ی سحرها صورت میگیرد!.
آخر به ما چه ارتباطی‌ داشت که کله ی سحرخروسخون که همه خواب آلود،
پای سفره و میز ناشتایی نشسته اند، یک صدای مرگبار دایمن اعلام کند که در چنین روزی،
شاسگولمیرزا در دیار ایران بدنیا آمد. در چنین روزی، گاگولوف در دیار روس بدنیا آمد.
این اطلاعات میبایست در کتاب و منابع مکتوب آرشیوی باشند برای جستجوی علاقمندانی،
که میخواهند مقاله و تحقیق انجام دهند، و نه‌ برای گوش آدمهایی که مشغول صبحانه هستند.
آن زمان کله ی سحر، میبایست نوای پیانوی استاد معروفی را برایمان پخش میکردند،
و نه‌ صدا و برنامه ی گفته شده را ....



- راستی‌ یک موردی رو بگم که حتما میدونید، ولی‌ میخوام بگم،
چون خودم بهش رسیدم و خیلی‌ جالب بود.
(همچون کودکی که شوق و ذوق دارد)
البته حدود ۶ ماه پیش که این مورد رو کشف؟ کردم،
یکی‌ دو ماه بعدش، دیدم که در فضای اینترنت،
برخی‌ خبرگزاریها آنرا اطلاعرسانی داشتند،
ولی‌ بنده ی کمترین، خودم اونرو کشف کردم.
حالا این مورد چی‌ هست که اینقدر میگم؟.
حدود ۶ ماه پیش، یعنی‌ آغاز سال نوی میلادی ۲۰۱۷ بود،
که کانال ۱+۱ یو.آ.، بنا به رسم و عادت نیکوی دیرین،
سری فیلمهای "تنها در خانه" رو، از قسمت ۱ تا ۵،
بصورت شبانه بسان سالهای گذشته، نمایش میداد.
من نیز همیشه برای بار هزارم و میلیونیوم نگاه میکنم.
حالا ... این مورد از یک سو، ... و از سوی دیگر اینکه،
از بس که اخبار تلویزیون (بگمانم در تمام کشورها)،
شده راجع به ترامپ و ترامپ و بازهم ترامپ،
این هست که با آنکه اصلن ۳۰یا۳۰ نبوده و نیستم،
اما بگونه‌‌ای ناخودآگاه، شکل و ظاهر این آقای ترامپ را حفظ شدم.
از بس که در اخبار تی‌ وی، نشانش میدهند.
از اینرو شب دوم سال نوی میلادی بود که کانال ۱+۱ یو.آ.،
بنا به رسم دیرین، داشت قسمت دوم "تنها در خانه - گمگشته در نیویورک" را نشان میداد.
فیلم رسید به آنجا که کیوین وارد نیویورک شد و سپس به هتل بزرگ آنجا مراجعه میکند.
زمانی‌ که در سالن هتل هست، از شخصی‌ محل رسپشن هتل را میپرسد،
آن مرد هم او را راهنمایی و سپس با تعجب به او نگاه میکند -
یعنی‌ تعجب میکند که این بچه ی کوچک، اینجا چکار میکند (دقیقه ی ۲۶:۴۵ ).
زمانی‌ که این سکانس را می دیدم (از بس که از صبح تا شب همه جای شده ترامپ ترامپ)،
دیدم که آن شخص، ترامپ است!، ترامپ جوانی که در آغاز دهه نود میلادی بوده.
انگار که کشفی انجام داده بودم و این نیز خود خاطره ای شده.
البته چندی بعدش در نت که جنستجو کردم،
دیدم که هم منابع ‌ایرانی و هم روسی به این قضیه اشاره کردند،
که صد البته منبعشان، فضای مجازی انگلیسی‌امریکایی زبان بوده.
حالا این پر حرفی‌‌های من، فقط دلیلش این بود که کشف رو شخصن انجام دادم بطور ناخودآگاه،
و بسان خاطره‌ای جالب در ذهنم ثبت شد، از اینرو خواستم با فروم نیز در میان بگذارم.
(پلان زیر) >:





- نکته ی قابل تامل و نتیجه گرانه‌ای که میتوان داشت اینکه،
حضور ترامپی که آنزمان هم در دولت عموسام بوده و سناتور بوده،
بطور اتفاقی یا بنابر قوانین سینمایی و بازیگری در این فیلم نبوده است!،
بلکه دلیلش موفقیت چشمگیر "تنها در خانه۱ - ۱۹۹۰" بوده، و سپس به "استاد کریس کلمبوس"،
گفته شده که این سناتور دلش میخواهد در پلانی از قسمت دوم این فیلم مشهور باشد (۱۹۹۲)،
و حالا شاید دخل و خرج فیلم هم در دست سناتور‌ها و آقازاده‌های آنها بوده.
و بدینگونه ترامپ دهه ی نودی، تصویرش بگونه‌‌ای اجباری و از پیش تعیین شده،
ثبت میگردد در فیلم پر فروش زمان خود - "تنها در خانه۲ - ۱۹۹۲".
پرسش: علم بهتر است یا ثروت؟. ...
پاسخ: ثروت، چون بدون پشتوانه ی مالی و روابط اقتصادی،
هیچ کاری از تئوری به عملی‌ شدن و پخش و دیده شدن نمیرسد.



- فرمایش شما صحیح هست. من اشتباه کرده بودم.
لینک عکسی‌ که گفتم پدربزرگ و فسقلی بوده، این میباشد .:
http://www.fardanews.com/fa/news/403323/عکس‌هایی-برای-خاطره‌بازی-دهه-شصتی‌ها-از-برنامه‌های-تلویزیون
همانگونه که در لینک گفتند،
آن عکس، مجموعه‌ای بوده با نام "آتقی - از نوروز ۱۳۶۵".
(در پست قبلی‌ ویرایش ساختم این مورد رو، و ممنون که گوشزد داشتید).
اما خودمونیمها، این عروسک آتقی، انگار جوانی‌های پدربزرگ فسقلی هست (لبخند).



.
.
.

- خود شما مترجم و زبا‌شناس هستید و بهتر آگاهی‌ دارید،
(چیزهایی‌ که مینویسم درس جواب دادن است)
که مساله ی عنوانگذاری کتاب که قبلن هم بخوبی اشاره داشتید،
و بویژه فیلم از زبان اصلی‌ به زبان مقصد، بسیار حساس و "موضوعی بومی پذیر" میباشد.
فیلم "هفت دلاور-۱۹۶۰"، در عنوان اصلی‌ اش، و همچنین در دوبله‌ای روسی اش،
با نام "هفت باشکوه" (یعنی گروهی که از هفت نفر تشکیل شده و تیمی باشکوه هست) برگردان شده.
اما در فارسی‌ ما، آمدند و نام فیلم را "هفت دلاور" گذاشتند، چرا؟،
چون مخاطبی که دهه ی ۴۰ خورشیدی در ایران (یعنی‌ نیم قرن پیش!) سینمابرو بوده،
دوست داشته که فیلمهای بزنبزنی‌ و دارای مفاهیمی پهلوانی و عامی‌پسند‌ ببیند،
از اینرو واردکنندگان فیلمهای خارجی‌، از دیدگاه فروش گیشه و برگشت سرمایه،
از مترجمان و مدیران دوبلاژ درخواست میداشتند که عنوان و متن فیلمها،
با درونمایه‌ای سازگار با اجتماع آنروز ایران باشد.
باور کنید که اگر نام فیلم را همان "هفت باشکوه" میگذاشتند،
آنگاه فقط نهایت چند تک درصد روشنفکرمآبان و دانشجویان آنسالها،
می‌رفتند برای تماشایش، و فیلم با شکست تجاری در گیشه ی ایران آنزمان دچار میشد.
اما آمدند و استعداد بخرج دادند و مفهوم پهلوانی‌ در نامگذاری اش بکار بردند،
یعنی‌ "هفت دلاور". ... و با این نام مناسب فرهنگ آنزمان ایران،
تمام قشرها را (بویژه کلاس عوام و کوچه بازار) را، به سینما کشاندند.
پس به این نتیجه میرسیم که کلن (همانگونه که خودتان هم بخوبی قبلن مطرح ساختید)،
نامگذاری و برگردان عنوان محصولات فرهنگی‌ از زبان مبدا به مقصد، خودش یک هنر است،
هنری که "جامعه شناسی‌ گویشوران زبان مقصد" را، باید در جایگاه نخست در نظر گیرد.
.......................................
دید و نگاه در برخی‌ موارد، همگون میشود با فرهنگ غالب محل سکونت.
"رنج و گنج" که نام اصلی‌ فیلم هست و فرمودید، ممنونم.
حال از دید کوچکم، با در نظر گرفتن سلیقه ی اسلاو و مخاطبانش،
نامی‌ که در روسی انتخاب شده، خیلی‌ به مفهوم و متن آن نزدیک است.
"عرق جبین و کد یمین" - برای چی‌؟ برای عضله‌ سازی؟،
آنگاه این متابلیکی که کلی‌ عرق جبین برایش ریختید، خودش می‌شود بر ضد شخص،
و عرق جبین تازه‌ای را برایش بهمراه می‌‌آورد. ... فیلم را ببینید، آنگاه درمییابید،
که مفهوم نامگذاری اش، در اصل، حالت شکایتی و تعجبگونه دارد،
به آنچه که برایش زحمت کشیده میشود تا قاتق نان شود،
اما در نهایت میشود قاتل جان!.
......................................................
در ضمن، زبانزد "نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود، -
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد"، که اشاره به آن داشتید،
اگر آنرا واژه به واژه از معادل روسیش به پارسی برگردان داشته باشیم،
اینگونه شنیده میشود: "بدون زحمت، ماهی‌ رو از برکه نمی‌شه کشید بیرون".
این تامل و روابط واژگانی-مفهومی‌ که بین زبانزد‌ها (ضربلمثلها)،
در زبانهای گوناگون وجود داره، همیشه ذهنم رو بخودش جلب میکنه،
که یک زبانزد مشخص رو، گویشوران زبانها و ملیتهای گوناگون،
چه تصور واژگانی و همچنین دیداری-پنداری، درباره اش دارن.
زمانی‌ که دانشجوی زبانشناسی-مترجمی بودم (۲۰۰۵-۲۰۱۰)،
تحقیقی گفتاری در این رابطه ارائه دادم (مقایسه ی زبان پارسی و روسی در بیان زبانزدها)
در برخی‌ موارد، اتفاقن زبانها،‌ به یک شکل ظاهری، یک زبانزد رو بیان میکنند،
و گاهی‌ با روشهای گوناگون که اما در مفهوم اصلی‌ و ذاتی، نتیجه ی یکسان دارد.
برای نمونه که مثالی گفته باشم، زبانزد "کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم می‌رسه"،
دقیقن با چنین واژگانی، در زبان روسی هم گفته می‌شه.
و زبانزند "آشپز که دو تا بشه، آش یا شور می‌شه یا بی‌نمک"،
تقریبن با چنین ساختار واژگانی هم در روسی گفته می‌شه،
و اما نوع دومی‌ (ادبی‌ تری‌) هم دارد،
که وام گرفته از زبان آلمانی هست که می‌گوید:
"بچه‌ای که هفت تا پرستار داشته باشه، بی‌ چشم میشه"!.
جالبه ها!. یعنی‌ همان: "آشپز که دو تا شد، آش یا شور می‌شه یا بی‌ نمک".
~
"وقتی‌ هفت‌ تا پرستار بریزن سر یک بچه، طرف حتما کور میشه (ناقص میشه)".



*معرفی‌ فیلم*

درک واژگانی‌ زبانشناسی، برای گویشوران زبانهای مختلف،
ارزش و مفهومپذیری گوناگونی دارند.
در همین راستا و در ادامه ی معرفی‌ فیلمهایی که به دیدم خوب هستند،
فیلم خوبی‌ را با بازی مقتدرانه ی مایکل داگلاس چندی پیش دیدم که نام اصلیش میباشد:
"Beyond the Reach - 2014"
نمیدانم که برگردان نام این فیلم از انگلیسی به فارسی‌ چی‌ هست،
اما در دوبله ی روسی، با نام "بازی‌ برای بقا ~ بازی برای زنده ماندن" عنوانگذاری کردند.
زمانی‌ که این فیلم را با اشتیاق تماشا کردم، دریافتم که بجز معنی ظاهری فیلم،
معنا و پیام نهفته در متن بهمراه دارد،
و نامگذاری فیلم در دوبله ی روسی اش، بسیار هوشمندانه از جانب مترجمش انجام شده.
زندگی‌ و بالا-پایینهایش، در همین فراز و نشیب هاست که راز ماندن و بقا را بهمراه می‌‌آورد.
سختی‌ها و آن "داگلاس زمانه‌ ای" که جوان را در برهوت زندگی‌ و آفتاب سوزان،
با پاهایی برهنه می‌دواند، در اصل میزان صبر و شکیبایی و تجربه را در آن فرد بالا میبرد،
که اگر آن شخص دوام بیاورد، آنگاه پس از گذر سالهای جوانی‌، به پختگی و درایت میرسد.
"داگلاس زمانه" ...
(این اسم را خودم اینگونه گذاشتم، با توجه به شخصیتی‌ که داگلاس در فیلم دارد)،
بسیار لذت بردم از تماشای فیلم روی سخن .:
"Beyond the Reach - 2014"
هم از صحنه پردازی و لوکیشن هایش، و هم مفهوم مجازی که بهمراه دارد.
و البته که بازی باجذبه ی مایکل داگلاس همانند همیشه، شایستگی توجه و تمجید است.
(همچنین کمپانی شهیر مرسدس بنز، اسپانسر فیلم بوده است و هر بیننده‌ای پس از تماشایش،
دلش میخواهد که یکی‌ از این جیپ‌های شاستی بلند و همه فن حریف مرسدس بنز داشته باشد)








.
.
.


پی‌ نوشت:
چون صحبت از پرزیدنت فعلی‌ آمریکا و سایر زمینه‌ها شد،
مطرح ساختن رجهای زیر، چندان بی‌ ارتباط با موضوعاتمان نیست.
.....................................
* چند ماه پیش که ترامپ روی کار آمد،
در یکی‌ از کانالهای یو.آ.، رفته بودند سمت غرب کشور،
و پیرمردی محلی که خودش و اجدادش آنجا بومی بودند،
گفت که ترامپ، اجدادش اهل اینجا بودند، جزو یهودیهای اوکراین بودند.
راستش نه‌ می‌تونم رد کنم و نه‌ تصدیق، ........................ اما!،
چند ماه پیش نشریه‌ای گرفتم که مربوط به رویدادهای هنری‌-فرهنگی‌ هست.
صفحه ی اولش عکس اسپیلبرگ را چاپ و با او مصاحبه‌ای انجام داده بودند.
با خواندش تازه فهمیدم که عمو اسپیلبرگ، بچه محل خودمان است!،
یک پدربزرگ اسپیلبرگ، زاده ی بندر اودسا در جنوب اوکراین بوده،
و پدربزرگ دیگرش، اهل یکی‌ از روستاهای کوچک اوکراین،
با فامیلی "اشپیلبرگ ~ Spielberg"،
(که البته این فامیلی ریشه ی آلمانی دارد).
"اشپیل!~Spiel" در زبان آلمانی یعنی‌ "بازی"،
و "برگ ~ Berg" یعنی‌ "کوه".
بگمانم آنها نیز شاید خودشان دارای ریشه‌های آلمانی بودند،
که شاید اجدادشان از آنجا مهاجرت به اوکراین امروزی داشتند.
خاندان و خود اسپیلبرگ یهودیالاصل هستند، که سپس مهاجرت میکنند به امریکا.
در ضمن، استیون اسپیلبرگ، اولین‌بار، سال ۲۰۰۶ به وطن اجدادش-اوکراین،
برای شرکت در جشنواره ی فیلم می‌‌آید. ... بنا به گفته ی خبرنگاران و عکاسان،
اسپیلبرگ سال ۲۰۰۶، زمانی‌ که از پلکان هواپیما به فرودگاه کی‌یف قدم میگذارد،
میگوید: "سرانجام به زادگاه اجدادم - سرزمین مادری ام آمدم".
عمواسپیل در آن مصاحبه گفته بود که وقتی‌ کوچک بوده،
زمانی‌ که والدینشان نمیخواستند که او از صحبتهایشان سر در بیاورد،
کانال زبانی‌ را تغییر میدادند و بین خودشان، به روسی صحبت میکردند.
*تصویر یکی‌ از پدربزرگهای استیون اسپیلبرگ،
که اهل بندر اودسا ی اوکراین بوده است،
و استیون، شباهت زیادی به او دارد .:

سوای از منبع کتبی‌ روسی زبانی که این مورد رو گفته بود،
اکنون نام اسپیلبرگ، اوکراین، بندر اودسا را با لاتین نوشتم در سرچ گوگل، و لینک زیر آمد.
بجز او، ببینید که چه مشاهیر دیگری از هالیوود، ریشه ی اوکراینی داشتند!،
جالبه ها. ... (البته این رو چندی پیش در مقاله‌ای روسی زبان خوانده بودم،
فقط خواستم تا با منبع جهانی‌ که انگلیسی زبان باشد هم، لینگ و گواهی ارائه دهم .:
http://weloveua.com/en/zvezdy-gollivuda-s-ukrainskimi-kornyami/
.........................................................
مردمان اوکراین، نسبت به اهالی روسیه، بسیار با استعدادتر هستند.
از پس از فروپاشی، حداقل نیمی از بازیگران فیلمهای نسل جدید روسی، اهل اوکراین هستند.
و همچنین نیمه ی دیگرش، بیشترشان اهل قزاقستان.
تعداد روسیه‌ای‌های اصیل روسیه ای،
که واقعن حرف و هنری داشته باشند، کم هست.
تقریبا ۹۰ درصد بازیگران روسیه الاصل سینمای روس،
از زمان قدیم تا کنون، جزو روسهای یهودیالاصل هستند!.
که صد البته با نفوذی که دارند، خیلی‌ خوب برای هم راه باز کرده،
و هوای یکدیگر را به بهترین و منوپولترین شکل ممکن داشته و دارند.
اینرا از روی تجربه ی چندین و چند ساله میگویم.
چون تا زمانی‌ که شوروی بود، اهالی و هنرمندان ۱۵ کشور،
منجمله کشورهای جنوبی‌-آسیایی شوروی (گرجستان، ارمنستان‌، آذربایجان)،
چرخ هنر و فرهنگ شوروینام و روسینام را در مجموع میگردانند.
سپس بعد از فروپاشی، روسیه و بلاروس و اوکراین، مثل سه‌ برادر ماندند پیش هم.
بلاروس، مطیع و حلقه بگوشه روسیه است. ... اما اوکراین صرفه نظر از هر چیز،
همیشه حالتی استقلالخواهانه داشته.
برای همین روسیه به چشم خوب به آن نگاه نکرد،
و این بازی جنگی که ۳-۴ سال هست که برپاست، بوجود آمد.
من اتفاقن صرفه نظر از مساله ی زبان -
(چون زبان محلی اوکراینی را که در غرب آن رواج دارد به رسمیت نمیشناسم.
البته در جایگاه شعر و موسیقی‌، ملایم و خوش آواست.
در اصل یک "گویش محلی" هست،
تا اینکه بتوان آنرا زبانی‌ مستقل و رسمی‌ بشمار آورد.
زبان(گویش)اوکراینی، که خب تا حدی هم بلدم، موجودیت مستقل ندارد.
برگرفته از زبان لهستانی و مجارستانی و اسلاویانسکی قدیم هست.
حتا واژه‌های انگلیسی را نیز با فونتیک و بیان محلی در جاهایی در خود دارد)،
اما صرفه نظر از این مساله ی زبان اوکراینی، در باقی‌ زمینه‌های اجتماعی،
اوکراینی که با استعداد در کشاورزی و صنعت بوده، اگر روی پای خود بایستاد،
میتواند حرف برای گفتن در زمینه‌های خوب و صلحگرایانه داشته باشد.
مرگ یک بار، شیون یک بار. اتفاقن این شرایط جنگ و اختلاف با روسیه،
بگذار به جای مشخصی برسد و تکلیفها کاملن روشن گردد!.
که البته این سوی قضیه هم روده ی راست در شکم ندارد.
هر کسی‌ که در اوکراین در طی‌ این سالها روی کار آمده،
فکر جیب خودش و آشنایانش بوده.
اوکراین از نبودنه "ارق ملی‌" رنج برده و میبرد.
غربش که بظاهر صحبت از وطنپرستی‌ اصیل میکند،
اگر بتواند قدرت در دست گیرد، آنگاه کشور را دو دستی‌،
تحویل لهستان و مجارستان میدهد. ...
از این جهت است که میگویم ارق ملی‌ وجود ندارد.
(اسلاوهای اصلی‌ [روسیه، اوکراین، بلاروس]،
همیشه و در طول تاریخ، واژگان "وطنپرستی و ارق ملی‌" را،
با مفهوم "نژادپرستی‌ ~ راسیزم" اشتباه گرفته و میگیرند.
وطنپرستی و ارق ملی‌ داشتن، این نیست که رنگ پوست و مو و ظاهر چهره را معیار قرار دهم،
... بلکه آن‌ است که حس وطنپرستی، سبب آبادانی میهن گردد.
با حس خوب ارق ملی‌، دیدگان دیگران را به سمت ویژگی‌‌های مثبت خاک و زادگاهم جلب نمایم،
و نه‌ اینکه ژست و خشونت و بددلی، در مقابل هر که فراسوی خاکم متولد شده از خود نشان دهم)
از سوی دیگر و آنچه که شرق اوکراین در بر میگیرد اینکه،
روسیه. یک استعمارگره. بخیل. است. فقط اراضی‌ جمع میکند به نفع خودش،
که حتا خود هم از آنها استفاده نمیکند. موجود عادی و جالبی‌ نیست.
زمان شوروی که آپولو به شکم فضا پرتاب کردند، در همین شرق اوکراین آنرا ساختند!.
تسلیحات نظامی و هزار کوفت و زهر مار دیگری که شوروی به آن مینازید،
و همچنین به صدامحسینی که با ایران میجنگید میفروخت!،
تمام این تسلیحات در همین اوکراین تولید میشدند!.
اما اسمش میرفت برای شوروی،
شوروی که یعنی‌ روسیه،
و روسیه ای‌ که یعنی‌ یک مسکو و دیگر هیچ.
با همه تیپ آدمی‌ از آن شوروی الکی‌ گنده،
برخورد داشته و دارم. ...
مشکل اوکراین(چه شرقش چه غربش)، اینست که خود نمیداند که کی‌ هست.
یک روز میشوند سمت شرقشان، روز دیگر سمت غربشان. تا بوده هم همین بوده.
فیلم "ارباب جنگ - ۲۰۰۵ ~ Lord of War"،
خیلی‌ خوب این فضای مافیایی‌اوکراینی‌روسی را نشان داد.
نیکلاس کیج، با تبحر نقشش را بازی کرد. ...



.
.
.


***
اسلاوها، بویژه اهالی اوکراین، سرد و گرم روزگار را چشیده اند.
انواع و اقسام قحطی‌ها و مشکلات معیشیتی را تجربه کردند.
بمعنای واقعه‌ای واژه، صرفه جویی‌ و "قناعت" را بلد هستند.
این مبحث را همینجا میبندم،
احساس کردم که این صحبتها یکبار برای همیشه،
با توجه به اطلاعات و تجربه‌، باید گفته شود.
... و برای حسن ختام این گفتار >:
در صورت تمایل، میتوانید برنامه ی زیر را تماشا بفرمایید.
توضیح اینکه، از چندین و چند سال قبل،
در یکی‌ از کانالهای اوکراین (inter.ua)، سلسله برنامه‌هایی‌ روسی زبان،
با نام اصلی‌ "شیر یا خط (Орёл и решка)"، ساخته و پخش میگردد.
مجریان این برنامه‌ ی توریستی، همانند یک زوج، از یک دختر و پسر تشکیل شده اند،
که بصورت هفتگی، در تعطیلات پایان هفته، به یک کشور جهان سفر دارند،
و جاهای مختلف را نشان میدهد. نام برنامه دلیلش اینست که سکه می‌‌اندازند،
تا ببینند که کی‌ .شیر. می‌‌آورد، و کی‌ .خط. ... آنگاه آنکه مثلن .شیر. آورده،
در شهری که سفر رفتند، کارت اعتباری طلایی برنامه را میگیرد و در بهترین جا،
اقامت گزیده و بهترین تفریحات آنجا را تجربه میکند و هر چه دلش میخواهد سوغاتی میخرد.
اما دیگری که مثلن .خط. آورده، باید با کمترین مبلغ موجود، آن‌ دو شبانه روز بگذراند،
و تا ریال آخر پولش، تحت حساب است.
..............................
و اما برنامه ی یادشده، تابستان ۲۰۱۶، سفری داشت به ایران،
و در اصفهان، ابیانه و تهران، به کشت و گذار پرداخت.
برنامه ی خوب و آبرومندی انجام شد. ... فقط توضیح اینکه،
در جاهایی، این دو مجری جوان (دختر و پسر)، لوسبازی از خود در می‌‌آورند،
که این رفتار، یکی‌ از آفات فرهنگ اسلاو هست!. ... یعنی‌ بجای "باهم خندیدن"،
"بهم خندیدن" را ترجیح میدهند (یعنی‌ به مخاطب خندیدن!). ...
این هست که جاهایی که می‌بینید لوسبازی میکنند،
مشکل از گیرنده نیست، بلکه از فرستنده هست! (لبخند).
امکان زیرنویسگذاری فارسی‌ این برنامه را ندارم،
اما اگر آنرا تماشا فرمودید (که پیشنهاد هم میگردد)،
هر جای فایل تصویری که خواستید بدانید چه گفته اند دقیق،
زمان آن‌ بخش را بفرمایید، تا ترجمه به فارسی‌ اش را بگویم.
آنهایی هم که روسی بلدند که چه بهتر، خودشان کامل تماشا میفرمایند.
........................
در ضمن این سلسله برنامه ها، از آنجا که روسی زبان ساخته میشود،
توسط اوکراین به سایر ۱۴ کشور شوروی سابق فروخته میشود،
و آنجا نیز نشان داده میگردد. از این جهت خوب هست که طیف وسیع مخاطب دارد.
برنامه ی مورد گفتگو را، همان تابستان پارسال (۲۰۱۶) دیدم از تی‌ وی،
و سپس لینکش را نیز خود برنامه در یوتیوب قرار داده.


* سفری به ایران - "ایران ~ افسانه ی شرق - تابستان ۲۰۱۶" -
برنامه ی روسی زبان "شیر یا خط (Орёл и решка)" محصول اوکراین - کانال تلویزیونی inter.ua .:
(Тегеран | Восточная сказка - Орёл и решка. Шопинг 2016 - Интер)

https://www.youtube.com/watch?v=CHwFIuqihQY


سلامت باشید.
وقت خوش.






avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأربعاء مايو 31, 2017 12:13 pm



1. سلام به همه ی دوستان قدیم.
یه سلام مخصوص هم خدمت "59" عزیز؛ که، دوباره اینجا رو روشن کرد.

2. بله. حق شناسی خیلی خوبه و بنده هم خیلی بهش معتقدم. اعتقاد دارم این که زحمات طرف دیده شه و بدونه که مفید بوده، خیلی رو تشویق طرف مؤثره و باعث می شه کارش رو ادامه بده.
به قول خودت، متأسفانه خیلی از آدمای مصرف کننده این قدر معرفت ندارن که در حالی که دارن فایل های چندین مگی و حتا چندین گیگی رو دانلود می کنن؛ که، اکثراً حاصل وقت و هزینه گذاشتن های سایرینه، تو یک صدم اون مدت، یه جمله ی کوتاه برای تشکر برای طرف بنویسن.
برای شخصی که خیلی وقت ها حتا خودش ارجینال اون مطلب یا نرم افزار یا هر چیز دیگه رو تهیه کرده و پول داده و حالا داره مجانی در اختیار سایرین می ذاره.
تازه از این بدتر، اون عده ای ان که پیدا می شن و شروع می کنن به نصیحت کردن! یا از اون بدتر بد و بیراه گفتن که شما حق نداشتید این کارو می کردید و از این یاوه ها.
بگذریم. خیلی حاشیه رفتم.

3. من هم با این که از سایت "بهنویس" استفاده تکرده م؛ اما، مطمئنم آدم هایی پشتش داره که بسیار متعهد، دست و دلباز و فرهیخته ان و بنده هم ممنونم از این دوستان؛ که، دارن به دوستانی چون شما کمک می کنن.
خوشبختانه تو سال های اخیر یه کوچولو از مصرف کنندگی صرف خارج شدیم و این جای بسیار خوشحالی داره.
یادمه تا چند سال پیش می خواستی اینترنت بخری عباراتی مث "حجم دانلود" سر زبون ها بود؛ اما، بسیار خوشحالم که این روزها داریم "حجم ترافیک" می شنویم و این نشون می ده چقدر فرهنگ سازی شده برای یکسره مصرف کننده نبودن.

4. بنده هم دلم برای دوست عزیزم، "اسمم" خان، خیلی خیلی تنگ شده و از همین تریبون ازشون می خوام دوباره برگردن؛ ولو، با آپدیت کردن تاپیک معروف و پرطرفدارشون.

5. اما، یه چیزی:
از چند سال پیش که عپ های اجتماعی - که تعدادشون به بیش از 10000 مورد می رسه - تو گوشی های تلفن همراه ملت جا خوش کرده ن، کلاً فورم ها و این مدل انجمن هایی شبیه "کودکی - نوجوانی" کمرنگ شده ن و از یادها رفته ن. انجمن ها جای خودشون رو به "گروه"ها و "کانال"ها داده ن، متأسفانه.
گروه هایی که در لحظه مطالبشون زیر میلیون ها حرف مفید و نامفید مدفون می شه و کانال هایی که عمراً جای انجمن ها رو نمی تونن بگیرن، به لحاظ مفید و همیشگی بودن.
خیلی حیف شده و کلاً این مشکل انجمن ما نیست و همه جاییه. بسیاری از انجمن های دیگه هم متأسفانه یا نابود شده ن، یا در حال نابودی ان.

باز هم خیلی حاشیه رفتم، ببخشید.

6. بله متأسفانه.
هم اکنون هنرمندای دیگه ای هم هستن که در خارج از ایرانن و حیفه که اگه بخواییم اونا رو از دست بدیم - و متأسفانه خیلی هم دور نیست! - به این شکل باشه.
بزرگانی مث "بهروز وثوق"، "فخری خوروش" و ....

7. طنز "تقویم تاریخ"تون جالب بود؛ گرچه، چه بخواییم و چه نخواییم، "تقویم تاریخ" جزئی از خاطرات لاینفک ذهن های همه ی هم سن و سال های شما و من شده و محاله از یادمون بره.

8. پس مشخصه شما از سینه چاکان "تنها در خانه" هستید که "برای بار باز هزارم و میلیونیوم" نگاش می کردید. جالبه!
من فقط و فقط از 1ش خوشم می یاد و دنباله هاشو دوست نداشتم.

9. اما، کشفتون و عکسی هم که گذاشتید، بی نظیر بود! واقعاً جالبه.
حتماً تو تیتراژ پایانی هم اسم "دونالد" خان رو می یارن؛ چون، اون ها به دقیق و کامل بودن تیتراژهای پایانی خیلی معتقدن.

10. بله. هیچ شکی نیست که ایشون به واسطه ی متحمل شدن بسیاری از هزینه ها و در ازاش، دیده شدن، دست به ولخرجی هم زده باشن. من مطمئنم. مث خیلی ها؛ حتا، تو کشور خودمون.
بسیاری از تهیه کننده هایی که خودشون یا فایل های کپی شده ی بی مزه تر از خودشون (دختر و پسرشون!) این طوری شده ن.
برای مثال، به نظر من "مهراوه شریفی نیا" به هیچ وجه بازیگر نبوده و نیست و نخواهد بود و فقط و فقط به لطف ولخرجی ها و مافیای ابوی محترمش وارد این جرگه شده.
و ای کاش نمی شد!

دوباره حاشیه روی کردم. من شکی ندارم که کشف شما کاملاً اریجینال و شخصی بوده.

11. بنده هم خیلی ممنونم از جنابعالی که نام اصلی این برنامه ("آ تقی") رو عنوان کردید.
جالب این که این برنامه تو آرشیومون نبود.
من بعد از این که نوشتم چقدر عروسکه شبیه عروسک "چشم چشم دو ابرو (I)"ه، رفتم و اون عکس ها رو چک کردم؛ اما، دیدم شباهت خیلی نیست و برای همین با شک و تردید گفتم؛ اما، به قول شما انگار جوونی های "پدربزرگ فسقلی"ه.
یادش بخیر. پدربزرگ باحالی بود. با صدای زنده یاد "مهدی آژیر".
یادمه تو یه برنامه ی دیگه هم "بازی کرد"! برنامه ای با اجرای "اصغر همت" با نام "بازی های سنتی":



12. نکات بسیار ارزشمند و درستی درباره ی ترجمه ی عناوین مطرح کردید، "59" عزیز.
ضمن این که همیشه ترجمه ی عنوان باید در پایان ترجمه ی اثر صورت بگیره.
که، اگه این اتفاق نیفته، به احتمال زیاد سوتی های غیر قابل برگشتی ممکنه صورت بگیره.
نمی دونم در مورد ترجمه ی عنوان فیلمی به نام "سگ ماهی هفتم" خبر دارید یا نه؛ اگه، نه، سرچ کنید و به مطالب جالبی برسید.

13. ضرب المثل آلمانی "بچه ای که هفت ..." منو یاد این دو مورد وطنی خودمون انداخت:

13.1. "دُردونه ی حسن کبابی".
13.2. "یکی یه دونه، یا خُل می شه، یا دیوونه".

14. ضمناً به شخصه به ضرب المثل ها علاقه و اعتقادی ندارم؛ چون، از ذهن انسان خارج می شن، در مکان ها و زمان ها و موقعیت های مختلف، با آدمایی با ذهنیت های مختلف و در سن های مختلف و ده ها مورد نسبی دیگه.
پس هرگز نمی شه براشون حکم قطعی صادر کرد. به همین علته که تقریباً 99 درصدشون ضد و نقیض دارن و خیلی از ضرب المثل ها همدیگه رو نفی می کنن و خوب، این به دلایلی که در بالا اشاره کردم، کاملاً طبیعیه.

15. متأسفانه فیلم "بازی برای بقا" رو هم ندیده م و نظری نمی تونم بدم؛ اما، برای شما که فیلم بین حرفه ای هستی و تقریباً می دونم تو چه سبکی لذت می بری، سه تا فیلم عااااالی سراغ دارم؛ که، خودم به شخصه خیلی باهاشون حال کردم و جدیدترین فیلم هایی ان که لذت فیلم دیدن رو ازشون بردم:
طُرفه این که از 3 مورد، یکی خارجیه، یکی ایرونی قبل از انقلاب و یکی ایرونی بعد از انقلاب:

15.1. "پستچی": با بازی "علی نصیریان" و کارگردانی "داریوش مهرجویی":
می دونم که شما زیاد فیلمفارسی دیدی و تقریباً 90 درصد مطمئنم اینو دیدید؛ اما، برای من که از فیلمفارسی متنفرم، دیدن فیلمی؛ که، حداقل 50 سال از زمان ساخته شدنش جلوتره، خیلی شوق آور و لذت بخش بود.
به نظر شخصی بنده، "پستچی" اتود "هامون"ه. اتودی که محدودیت و خط قرمزهای کمتری داره. "هامون" با این که مربوط به پس از انقلاب 1357ه و کلی محدودیت داشته، پختگیش بیشتر بوده؛ چون، کارگردانش یکی، دو دهه پخته تر شده.
داستان فیلم رو لُو نمی دم؛ که اگه، 1 درصد ندیدید، لذت بیشتری ببرید.
ضمناً برای اولین بار دیشب هم "رگبار" رو دیدم و اون هم بد نبود؛ اما، به پای "پستچی" نمی رسید.
در کل، این که مؤلفه های فیلمفارسی نداشتن، منو به وجد آورد؛ در حالی که، خیلی از فیلمایی که ادعا می کنن فیلمفارسی نیستن، به شددددددت هستن؛ از جمله، "قیصر" و "گوزن ها".

15.2. "لاک قرمز":
بعد از "طبقه ی حساث" فیلم ایرونی تاپی تا چند شب پیش ندیده بودم تا این فیلم.
بی نظیر بود این فیلم و به شدت تأثیرگذار و فراموش ناشدنی. لطفاً حتماً ببینش و نظرتو بگو. ممنونم ازت.
بازی بی نظیر خانوم "پردیس احمدیه" رو خیلی دوس داشتم؛ اما، "بهنام تشکر" رو که این قدر دوس داشتم، دوست داشتنش به 100 برابر رسید.
"بهنام" خان ثابت کرد که بازیگر تمام و کمالیه و تو نقش جدی هم به اندازه ی طنز موفقه.
دیگه چیزی از فیلم نمی گم که داستان لوث نشه.

15.3. آخرین فیلم، فیلم امریکایی "اتاق"ه، با نام اصلی "Room".
محصول 2015.
فیلمیه که می شه چند بار دیدش و هر بار از لایه های جدیدی ازش لذت برد. آخرین فیلم خارجی ای که باهاش حال کردم، The Salvation (رهایی) بود.

16. راستی، تا یادم نرفته، آخرین فیلم قبل از انقلابی که باهاش حال کردم و دیدنش به اصرار و تأیید شما بود، "کندو" بود.
بنده هم برای بار دوم از شما می خوام از سه فیلم بالا؛ اگه زحمتی نیست، دومی رو حتماً ببینید.
دو تای دیگه شاید سلیقه ای باشن.

17. در مورد پس نویس های خوبتون، راستش خیلی نمی تونم نظر بدم؛ چون، نه اهل سیاست بوده و هستم و نه متأسفانه تاریخ.
تاریخ رو براش خیلی تأسف می خورم؛ چون، بهش علاقه دارم و کمی هم مطالعه دارم؛ اما، در مورد سیاست خوشحال هم هستم که اهلش نیستم؛ ولی متأسفانه، خیلی وقت ها نمی شه بین این دو خط و مرزی قائل شد و برای همین که شاید تاریخ خونیم کمه.
با این حال، مثل همیشه معتقدم نوشته هاتون برای خیلی از دوستانی که مثل جنابعالی فکر می کنن، بسیار قابل توجه و ارزشمنده.
اما، مطالبی رو که در مورد "استیون اسپیلبرگ" عزیز نوشتید، برای بنده به شخصه، خیلی جالب و بکر بود. متشکرم ازت.

18. ببخشید که خیلی حرف زدم و باز هم ممنونم از شما و دوستانی که پُرحرفی های منو می خونید و تحمل می کنید.
خوبه که اینجا رو هنوز داریم، گاهی درد و دلامون رو با هم به اشتراک بذاریم.
فعلاً.

19. اما، قبل از رفتن، بهتره "حَسَنِ خَتّام" برنامه رو هم تقدیم کنم و بعد برم:

19.1. سه قسمت از "تئاتر نوجوان"، بسیار ناب و تاپ:

http://www.aparat.com/v/cTKBh

http://www.aparat.com/v/vkDmg

http://www.aparat.com/v/oPRF3

19.2. دو قسمت از "قصه های کوچه ی ما"، سری دوم برنامه ی 19.1.؛ که، بسان بسیاری از دنباله ها خیلی به دل نمی نشست؛ اما، باز هم خاطره انگیز ناک آلودوار هستش:

http://www.aparat.com/v/DgoGT

http://www.aparat.com/v/rhCVA

(با تشکر از سایت ارزشمند "آپارات" برای 5 فایل بالا).

19.3. دو قسمت معروف "بهترین داستان های دنیا (II)" که تو کشور ما پشت سر هم پخش می شد؛ چون، "بازیگراش" مشترکن!



19.4. این هم "ببین و یاد بگیر"؛ که، برای اولین بار دوست عزیزمون، "هایدی" خانوم گرامی، بهش اشاره کرد و ازش عکس گذاشت و این عکس ها هم تقدیم به ایشون:
("هایدی" جان، خیلی دلمون براتون تنگ شده. اگه خواننده ی این سطور هستید، باز هم بنویسید، لُدفن!)



(با تشکر از سایت ارزشمند "سینما کلاسیک" برای 2 فایل بالا).

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأحد يونيو 11, 2017 8:44 am

1. سلامی دوباره.
2. آقا، من امروز "آقای هالو" رو برای اولین بار دیدم.
یادمه تا همین یک ماه پیش فکر می کردم تنها فیلم ایرونی قبل از انقلابی که می شه روش حساب کرد، "سوته دلان"ه و بس.
در نوشته ی دیگه ای هم گفتم "قیصر" با تموم بادهایی که کردنش، فیلفارسی ای بیش نیست. به شخصه با "گوزن ها" هم ارتباطی برقرار نکردم. (کاری به بازی نسبتاً خوب "بهروز وثوق" در هر دو مورد ندارم.)
اما تو یک ماه اخیر و با دیدن "پستچی" و "آقای هالو" دیدم عوض شد و به نظر بنده، هر چقدر "گاو" "داریوش مهرجویی" بی سر و ته و لج درآر و لایتچسبک بود، دو فیلمی که ازشون نام بردم، وحشتانک امروزی، عالی و پُرمحتوان.
"آقای هالو" به نظر من از "سوته دلان" و "پستچی" هم سرتر بود.
جدای از فیلمنامه ی عالیش، بازی بی نظیر و به یادموندنی "علی نصیریان" به قول امروزی ها یه "بیگ لایک" داشت!
واقعاً برای خودم متأسف شدم که چرا این همه سال، این فیلمو زودتر از این ندیدم.
از طرفی هم خوشحال شدم که دیدمش و حالا با خیال راحت تر می تونم در مورد سینمای قبل از انقلاب نظر بدم.
3. "آقای هالو" نه مث فیلم های "پرویز کیمیاوی" پز روشنفکری و هنری بودن رو داشت و از محتوا تهی بودن رو، نه فیلمفارسی ای بود که دوربین روی قسمت های زنونه زوم بشه، یه عده بی دلیل همدیگه رو بزنن، پسر پولداری عاشق دختر فقیری بشه همین طور بی دلیل و از این جور کلیشه های مرسوم اون زمان.
این فیلم رو فقط و فقط باید دید تا متوجه ارزش اون شد.
خوشبختانه نسخه ای هم که توی اینترنت هست، نسخه ی کاملی به نظر می یاد و مث خیلی از آثار قبل از انقلاب مثله نشده.

4. به اعتقاد شخصی بنده "آقای هالو" اولین نقطه ی عطف شکستن فیلمفارسیه.
البته ناگفته نماند فیلم هایی مث "خشت و آیینه" و "شب قوزی" رو هم دیده م و به نظرم این دو فیلم، سیاه مشق هایی برای باز کردن راه برای فیلم های بعد خودشون بوده ن و با این دو هم ارتباطی برقرار نکردم، اصلاً.

5. در پایان این که دلم برای کارهای ناب و ارزشمند "مهرجویی" عزیز خیلی گرفت.
یاد اون زمان ها بخیر. آخرین شاهکار ایشون "مهمان مامان" بود.
6. با احترام.
فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الثلاثاء يونيو 27, 2017 2:39 pm





- با درود فراوان خدمت فروم جاودان و رویایی،
و تمامی یاران و مهمانان ارجمندش.





*امیلیانو گرامی با درود.
ضمن بیان پوزش دوباره بخاطر تاخیر در پاسخگویی ام،
همچنین سپاس برای تمام نکات و مطالب و تصاویر و فایلهایی که،
هم در این تالار و هم در تالار کودک بیان داشتید و مطرح ساختید.
و همچنین معرفی‌ فیلمها.
.........................
ببخشید الان که دارم این متن رو مینویسم،
عجیب دلم هوس پیتزا کرد!. چون از هر چه بگذریم سخن شکم خوشتر است،
چون بنده، گامبو هستم!. گامبو ... (حالا خاطره ی "گامبو" را تقدیم میکنم).
.................................................
همانگونه که در پیام خصوصی هم عرض کردم، کوهی از موارد نوستالژیک در دست دارم،
که خدا بخواد وقت و حوصلش بشه (که البته برخیش رو به سرانجام رسوندم)،
و در فروم رویایی قرار بگیرند و بتونیم گفتگوها را ادامه بدیم.
ضمن سپاس دوباره برای تمام مواردی که فرمودید در هر دو تالار .:
.............................
- "پستچی" را اولین‌بار دهه ۷۰ دیدم بر روی VHS،
و ۸-۹ سال پیش هم دوباره از طریق اینترنت. ... همونطور که بدرستی گفتید،
اتود "هامون" هست اما به شخصه از پستچی خوشم نیومد. همانند خوراک جا نیفتاده هست.
.............................................
- "کندو" و "ماه عسل"، دو فیلم قبل از ۵۷ هستند، که از دید من، دو فیلم مبتذل آن‌ دوران میباشند.
با آنکه هر دو خوشساخت هستند، اما "کندو" را بخاطر مساله ی شرطبندیش،
و همچنین رواج قلدرگیری و باجگیری و این موارد، مبتذل میدونم،
با اینکه بازی بهروز و رشیدی و صدای اساتید جلیلوند و استوره ی دوبلاژ - ایرج ناظریان،
و همچنین فیلمبرداری و میزانسن فیلم، عالی‌ هست، اما موضوعش مبتذله.
این ابتذال ارتباطی به سکانس خانه ی تنفروشان رفتنشون‌ نداره،
بلکه ابتذال این فیلم را در رواج و عادی نشان دادن مساله ی شرطبندی،
و قلدرمآبانه بودن و باجگیری که براحتی نشان میدن می بینم.
دومین فیلم قبل از ۵۷ که مبتذل از نگاه من هست، فیلم  "ماه عسل" میباشد.
که همه چیزش از نگاه سینمایی و بازی و دوبله و غیره عالی‌ هست،
اما موضوع فیلم ماه عسل، فساد را براحتی نشان میدهد و میشود مبتذل،
یعنی‌ آنجا که دو برادر، قبل از آمدن دخترعموهایشان به ویلای شمالشان،
باهم صحبت میکنند که کی‌ کدام یک از آنها را در جنگل از آن‌ خود کند!،
و این در حالیست که دخترعموهایشان، متأهل هم هستند!!!.
اینگونه راحت و عادی نشان دادن چنین موارد زشتی، میشود رواج فساد و ابتذال.
و در پایان فیلم هم، انگار نه‌ انگار که این دو مقصر بودند!.
حال از سوی دیگر، تمام فیلمهای فارسی‌ و کافه‌ای و رنگ و رقاصی قبل از ۵۷،
از دید من هیچکدام مبتذل نیستند چون در نهایت، جای زشتی و خوبی‌،
در آنها نشان داده میشده. ... من به شخصه، از طرفداران فیلمفارسی هستم،
و در آن‌ دوره ی زمانی‌ دهه‌های ۴۰ و ۵۰، فیلمهای روحوضی و کاباره ای،
بسان دانشگاه برای کشور بوده، چون اول به ورطه ی زشتی رفتن و گمراه شدن افراد را نشان میداده،
و سپس در انتها نتیجه میگرفته که نباید اینگونه بود. پس جای دوست و دشمن در آنها مشخص بوده،
و به هیچ شکل، سینمای فیلمفارسی، مبتذل نبوده است.
..................................
- دیگر اینکه، "آقای هالو" را خوب شد که دیدید.
اتفاقن ۲-۳ سال پیش با خود شما در فروم دیالوگ داشتم راجع به این فیلم،
و گمان میکردم که یا دیده اید یا زودتر از اینها می‌دیدید.
اما همین که الان دیدید هم خوبه. این فیلم جزو فیلمهای خوب مهرجویی هست.
قبلن هم گفته بودم که مهرجویی، ۴ فیلم ممتاز دارد:
۱-آقای هالو  ۲-اجاره نشینها  ۳-هامون  ۴-مهمان مامان.
و همچنین دو فیلم خوب در جایگاه بعد از آنها دارد:
۵-سارا   ۶-میکس. ....  
مابقی فیلمهایش، یاضعیف هستند و یا بد.
................................
- خیلی‌ ممنون برای فایلهای "تئاتر نوجوان" و "قصه‌های کوچه ی ما".
راستش تیتراژ قصه‌های کوچه.، خیلی‌ برایم نوستالژیک بود و خاطرات با دیدنش زنده شد.
اما جای تعجبم از تئاتر نوجوان است، چرا که آن‌ زمان که دهه شصت پخش میشد،
بسیار طرفدارش بودم، اما اکنون که دیدم، برایم حوصله‌‌ سر بر بنظر رسید.
عجیبه ها!. شاید نشان از این دارد که کاری بوده که تاریخ مصرف داشته.
و یا سلیقه‌ها بهرحال تغییر میکند. در هر صورت عالی‌ بود این فایلها و سپاسگزارم.
.......................
- راجع به شاهکارهای ادبی‌ فرسنگستان اقدبیات هم چیزی نگویم بهتر است.
بارها هم قبلن گفته بودیم که هر چیزی را که نباید معادل فارسی‌ برایش بسازند!.
این کاوشگر و پویشگر و جویشگر و چرت و پرت گرد و بسان این واژه ها،
برای ابزار و وسایل فضای مجازی و اینها، واقعن معادل خنده داری هستند.
واقعن انسان را به شک می‌‌اندازند که واقعن استعداد ادبی‌ دارند یا نه‌!.
نرمنوش دیگر چه مسخره بازی هست؟. به شخصه با این موارد اینها مخالف هستم.
خود ما در فروم، دو واژه را ابداع ساختیم و استفاده میکنیم.
۱) "بازگویش" بجای "نقل قول" (که آنها گفته بودند "گفتاورد" که چقدر هم مسخره هست)
یعنی‌ یکی‌ گفت، دیگری رفت آن‌ وسیله‌ای که او گفته بود را آورد!.
۲) یادواژه (یعنی‌ عبارت و یا جمله‌ای که انسان را به یاد یک ماجرا و موردی از گذشته بیندازد).
این دو واژه ابداع ما در فروم بوده و گمان نمیکنم که استفاده شان،
مثل اختراعات فرسنگستان، توی ذوق و مغز شنیداری مخاطب بزند.
بازهم ممنون برای تمام مواردی که بیان داشتید.
دعوت میگردد تا همراه با سایر یاران، به ادامه ی برنامه نیز تشریف بیاورید.










تصویر بالا از جهت زمانی‌، یا در اسفند سال ۱۳۵۹ گرفته شده،
و یا در بهار ۱۳۶۰. البته من چون خودم پدر نشدم، تجربه‌ای ندارم،
که کودک ۶-۷ ماهه‌، از جهت بزرگ یا کوچک بودن جثه، چه اندازه‌ای دارد.
در هر حال، بگمانم میشود همان سال ۱۳۵۹. به بیان دیگر، تصویر ۵۹ کوچک در ۵۹ است.
و اما دلیلی‌ که این عکسم را قرار دادم، خاطره‌ای هست که اکنون تقدیم میگردد.

(HQ).:



- اینجانب تا ۲ سال پیش، یعنی‌ دقیقتر که بگویم، از ۶ سال پیش تا ۲ سال پیش،
بمدت ۴ سال، شده بودم به همین اندازه ی چاق بودنی که در اپتدای کودکی‌ام در عکس بالا هست.
دلیلش هم این هست که با بالا رفتن سن، بویژه زمانی‌ که کار و مشغولیات انسان،
پشت میز و کامپیوتر و به بیان همگانی، کارهایی کم تحرک باشد، شخص میتواند چاق شود.
بخصوص اینکه امور ذهنی‌ و کارهایی که فیزیکی‌ نیست، گاهی‌ انسان را بیشتر از کارهای یدی، گرسنه مینماید،
انگار که فسفر مغز میسوزد، و انرژی زیادی از بدن گرفته شده، سپس فرد احساس گرسنگی بیشتری مینماید،
و به همان نسبت نیز، بیشتر به مساله ی خورد و خوراک میپردازد.
باری، این حالت چاق شدن در نگارنده نیز ایجاد شده بود تا حدی که تا دو سال پیش،
هر جا که میرفتم، اپتدا دلم وارد میشد، بعد‌ یک ۱۰ دقیقه‌ای میگذشت تا خودم وارد شوم.
از سوی دیگر، نوروز ۴ سال پیش که پس از تقریبا یک دهه به آی.آر، رفتم،
خب سالها بود که نبودم، از این جهت بستگان و همچنین والدین مهمانی میدادند،
و افرادی که اصلن مهم هم نبودند را، دایم مجبور به دیدنشان بودم.
یکی‌ از این مجالس، میهمانی شامی بود که منزل پدر من برگزار شد.
بنا به دلایل اختلافات بین فامیل، یکی‌ از عموزاده‌ها که از من ۱۰-۱۲ سالی بزرگتر هست،
همراه با خانواده شان، بطور اختصاصی آمده بودند، چون هفته ی قبلش که تمام فامیل دعوت بودند،
آنها از آمدن خودداری کرده بودند، سپس پسرعمو به پدرم گفته بود که خودمان شب دیگری می‌‌آییم.
ایشان یک فرزند هم دارند، اما آن‌ شب میهمانی، فقط خودشان و همسرشان آمدند.
اپتدا خب کمی‌ صحبت کردیم و از این سو و آنسوی جهان سخن به میان آوردیم.
بعد شد نوبت شام که رفتیم آشپزخانه و در میزی که آنجا بود مشغول صرف خوراک شدیم.
مادرم هم بنا به رسم و رسوم ایرانی، چند نوع غذای ایرانی درست کرده بودند.
من هم چون سالهاست که سبک غذایی ام تغییر کرده،
با دیدن غذا‌های ایرانی که بسیار غلیظ و اغواگر و براق از چربی‌‌ها هستند،
گفتم که باید دلی‌ به دریا زد و بیاد گذشته‌ها و چنین سبک خورد و خوراک افتادم.
مشغول غذا خوردن بودیم که مادرم بلند شد و در یک ظرف پلاستیکی درب دار که کوچک هم نبود،
شروع به کشیدن غذا برای فرزند پسرعموی من کرد. همسر ایشان، یعنی‌ مادر آن‌ فرزند،
اپتدا تشکر کردند و تعارفات ایرانی که دست شما درد نکنه، نیازی نیست، اون الان خودش شام میخوره خونه،
و بعد انگار که اندازه ی این ظرف نظر ایشان را به‌خود جلب کرد!، تا جایی‌ که با حالتی انتقادی و تند،
به مادرم گفتند که حالا چرا در این ظرف به این بزرگی برای او (یعنی‌ پسرشان) غذا میکشید!؟.
زمانی‌ که ایشان مشغول این صحبت بودند، من کنار پسرعمو نشسته بودم و مادرم و آن‌ خانم، روبروی ما.
ایشان که با حالت عصبی موضوع بزرگ بودن اندازه ی ظرف را مطرح و انتقاد کرد،
نظر همه به سمت آنها جلب شد. از سوی دیگر در همان زمان، از آنجا که به نان خیلی‌ علاقمندم،
در یک تکه نان لواش، کمی‌ برنج، یک تکه مرغ بریان، مقداری خورشت قورمه سبزی،
کمی‌ سالاد و مخلفات ریخته بودم، آنها را بصورت ساندویچ درآورده بودم و با اشتیاق آماده خوردن بودم.
درست در همان زمان بود که آن‌ خانم به مادرم بخاطر اندازه ی ظرف اعتراض کرد،
بعد رو به من کرد، با دست مرا نشان داد و جمله‌ای تاریخی و غیره منتظره بیان داشت!.
ایشان گفت: "حالا چرا توی ظرف به این بزرگی برای او (یعنی‌ پسرشان) غذا میکشید!؟،
اینهمه غذای زیاد که براش لازم نیست. ... پسر خودتونه که *گامبو* هست! ...".
با شنیدن این جمله من اپتدا حالیم نشد که ماجرا چیست، بعد سریع دوزاریم افتاد،
میخواستم لقمه ی پر ملات ساندویچی‌ که درست کرده بودم را نخورم،
اما به روی خود نیاوردم و آنرا نوش جان کردم. بعد که میهمانی زورکی تمام شد و آنها رفتند،
به والدین اعتراض کردم که این چه حرفی‌ بود که آن‌ خانم زد؟،
مگر بچه ی دوساله هستم که اینگونه درباره‌ام بگویند؟. والدین اینجانب هم از آنجا که،
همیشه جانب آدمهای دیگر را میگیرند و مقصر اول و آخر را فرزندان خود میدانند،
قضیه را انکار کردند و گفتند که من گوشم اشتباه شنیده و اصلن چنین چیزی گفته نشده!.
باری، آن‌ سفر خوشبختانه تمام شد و بازگشتم. ... نزدیک به ۲ سال، یعنی‌ تا تابستان دو سال پیش،
همان حالت چاقی و بقول آن‌ خانم، "گامبو" بودن را داشتم تا اینکه روزی برای انجام کاری،
مجبور شدم که مسیری را پیاده بروم. بعد از ۱۵ دقیقه پیاده روی، احساس کردم که اطراف بدن درد گرفته،
انگار این مساله ی چاقی، مزاحمت خویش را به اثبات رساند. پس از آن‌ تصمیم گرفتم که پیاده روی را زیاد کنم.
مثلن‌ اگر تا قبل از آن‌ از منزل می‌‌آمدم و نهایت ۵ دقیقه میرفتم تا ایستگاه مینی بوس یا تراموا،
پس از آن‌ سعی‌ کردم که دیگر تا اولین ایستگاه مترویی که نزدیک به منزل بود، پیاده بروم،
که این خودش میشد ۱ ساعت پیاده روی!. اپتدا سخت بود، اما پس از چند ماه تمرین،
به جایی‌ رسید که خوشبختانه نزدیک به ده کیلو با همین روش سالم پیاده روی‌های منظم، کم کردم،
و اکنون دو سالی‌ هست که از حالت گامبو بودن خارج شدم. احساس سبک شدن کردم.
چون اهل رژیمهای غذایی نیستم. بسیار هم شامدوست هستم، بویژه شام دیروقت،
اما نهار را میتوانم نخورم. ... همین پیاده روی‌های منظم روزانه،
یعنی‌ حداقل ۵ روز در هفته، روزی‌ نیم ساعت پیوسته پیاده روی‌، بهترین شیوه ی حفظ تناسب است.
چاق بودن چیز بدی نیست، بد آن‌ است که انسان احساس کند که چاق بودنش به سلامتش ضرر میرساند.
هر شخصی‌ خودش حال ارگانیسم و طبیعت وجودش را کاملن میتواند درک کند.
در ضمن، یکی‌ دیگر از راههای مناسب برای حفظ تناسب بدن، راه رفتن در آب استخر است!.
این کار بظاهر ساده بنظر میرسد، اما کار بسیار انرژی بری هست و حفظ سلامتی را صد در صد تضمین میکند.
هر شخصی‌ یک اسکلت و جثه‌ای دارد، مهم آن‌ است که چه چاق بودن و چه لاغر بودن،
مزاحم حال طبیعی فرد نباشد، اصل این است. امیدوارم که همیشه سلامت باشید.
نوشته شد توسط گامبویی از گامبوهای سابق. ...





.
.
.



- و در بخش معرفی‌ فیلم این نوبت،
دو فیلم سوپرخوشساخت از سینمای فرانسه پیشنهاد میگردد.
نام فیلمها به فارسی‌ را بر مبنای دوبله‌شان که به روسی شده و دیدم مینویسم.
از این جهت، نام اوریجینال فرانسوی و نام انگلیسی آنها را نیز کنارش مینویسم.
چون شاید آنها را در زبان انگلیسی بگونه‌‌ای دیگر نامگذاری کرده باشند.
.................................
۱- "زیبایی‌ مهلک-۲۰۰۶" ~ "Hors de prix" ~ "Beauté fatale".
آنچه که مربوط به هنر فیلمسازی هست، این فیلم حرفه‌ای و ممتاز میباشد.
اما درباره ی سوژه ی آن‌ و دیدگاهی که فیلم آنهم در زمینه "ع ش ق" بیان میدارد،
عقل کوچک اینجانب نمیتواند آنرا درک کند. اصولن فرانسوی‌ها در فیلمهایشان،
بگونه‌ای جهانبینی و نگاه به مسایل اطراف از دید مادی و مینوی دارند،
که انگار یک بار از آغاز پیدایش بشر تا روز آرماگدون را سپری کردند،
بعد دید‌ند که هیچ چیز فراسوی زندگی مادی وجود ندارد،
پس هر کار که دل میگوید میبایست انجام داد!. ...
در ضمن یک سکانس آن‌ بسیار خنده دار است، جایی‌ که جوان فیلم با گرل.فرندش،
تصمیم میگیرند تا هرکدام، سراغ جنس مخالف سندار و پولدار بروند،
مدتی را با آن‌ اشخاص گذرانده تا پولی‌ از این راه کسب کنند تا بتوانند پس از آن‌،
بروند و باهم زندگی‌ و عشق مشترکشان را بسازند!. در همین راستا، پسر جوان فیلم،
با خانم پولداری که از او بزرگتر است آشنا میگردد. بعد که با او زندگی‌ شروع میکند،
روزی بعد از ظهر، جوان در اتاق زن خواب است، آن‌ خانم میخواهد او را بیدار کند،
تا با همراهی اش بروند و به مغازه گردی و شاپینگ بپردازند.
خانم سندار بجای اینکه مثل آدم، جوان را بیدار کند،
می‌‌آید و از جایی‌ که نشسته، بالشت پرت میکند به سر جوان،
و اینگونه او را از خواب بیدار میکند. این سکانس بسیار بامزه ساخته شده.
بهرحال فیلم خوبی‌ است از دیدگاه هنر سینما. اما مفهوم آنرا من کوچک هیچگونه نمیتوانم هضم کنم.
در ضمن از عکاس و گرافیست این فیلم عذر میخوام که دست بردم در پوسترشان و آنرا پاستوریزه کردم.
چون هم قوانین محیط اینترنت فارسی‌ داخلی‌ قابل احترام است،
و هم ارج نهادن به زحمتی که سازندگان و طراح پوستر فیلم کشیدند.







۲) "داستان عشق-۲۰۰۲" ~ "Jet Lag" ~ "Décalage horaire"
نام این فیلم در دوبله ی روسی، شبیه به آن‌ فیلم قدیمی‌ است،
اما ماجرایش با آنکه عشقی‌ست، ولی‌ مستقل میباشد.
این فیلم یک تابلوی سینمایی خوب از دیدگاه فیلمبرداری، میزانسن و بازیگریست.
دو بازیگر اصلی‌ آن‌، "ژان رنو" و "ژولیت بینوش" میباشند.
بخش قابل توجهی‌ از فیلم در فضا و لوکیشنهای داخلی‌ میگذرد،
با این حال از دیدگاه دوربین و حرکت بازیگران، خوب پردازش شده و خسته کننده نمیباشد.
سکانس مورد علاقه ی نگارنده در این فیلم، جایی‌ هست که در اتاق هتل،
ژان رنو برای بینوش، ساندویچ درست میکند. فیلم آرام و مهربانانه‌ای هست.
امیدوارم در صورتی‌ که تاکنون ندیدید، هم این فیلم و هم فیلم بالا را تماشا بفرمایید.




.
.
.


پی‌ نوشت .:
کانال (مجاری) آپارات نیز سرانجام پس از دو سال بروز شد.
آن کلیپ تلفیقی از پشت صحنه ی فیلم کمال‌الملک در آن‌ قرار گرفت.
www.aparat.com/PanjaH_o_NoH
آپارات پارسال، کلیپ "دی دی با دو دوبلور" را بگونه‌‌ای ناجوانمردانه حذف کرد،
و فقط یک پیام فرستاد به صفحه ام در آنجا، که این کلیپ بدلیل مغایرت با قوانین حذف شد!.
پس از آن‌ آمدم و از طریق ایمیل، به بخش روابط عمومی‌ ایشان نامه نوشتم،
خود را معرفی‌ کردم و گفتم که حق دارم که بدانم به چه دلیلی‌ آن‌ کلیپ را‌ حذف کردید!.
اگر بخاطر ویدیوی انتهای آن‌ که صبحت بخیرعزیزم هست، خب بفرمایید تا آنرا حذف کنم،
و کلیپ را دوباره بارگزاری نمایم، چراکه فایلهای تصویری اینجانب در کانال سایت شما،
فقط اینگونه نبوده که بیایم یک تکه فیلم برش بزنم و قرار بدهم، بلکه در همین حد آماتوری خویش،
کلیپ و فایلهای تلفیقی انجام و مونتاژ و تیتراژسازی کردم. اینها را من به آپارات نوشتم،
و اکنون تقریبا دیگر یک سال از آن‌ میگذرد،اما دریغ از یک جواب!. ... انگار نه‌ انگار.
بیاد کانال TCM امریکا افتادم که کانال جهانی‌ فیلم است www.tcm.com ،
که ۱۱-۱۲ سال پیش، زمانی‌ که بهشان نامه نوشتم، نزدیک به ۲ روز نگذشته بود پاسخ نامه را دادند!.
بهرحال معیارهایی هست که یک جا میشود جهان اول، و جاهای دیگر ...
سلامت باشید. وقت خوش.








avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأربعاء يوليو 05, 2017 3:54 pm

59 نوشته است:



- با درود فراوان خدمت فروم جاودان و رویایی،
و تمامی یاران و مهمانان ارجمندش.





*امیلیانو گرامی با درود.
ضمن بیان پوزش دوباره بخاطر تاخیر در پاسخگویی ام،
همچنین سپاس برای تمام نکات و مطالب و تصاویر و فایلهایی که،
هم در این تالار و هم در تالار کودک بیان داشتید و مطرح ساختید.
و همچنین معرفی‌ فیلمها.
.........................
ببخشید الان که دارم این متن رو مینویسم،
عجیب دلم هوس پیتزا کرد!. چون از هر چه بگذریم سخن شکم خوشتر است،
چون بنده، گامبو هستم!. گامبو ... (حالا خاطره ی "گامبو" را تقدیم میکنم).
.................................................
همانگونه که در پیام خصوصی هم عرض کردم، کوهی از موارد نوستالژیک در دست دارم،
که خدا بخواد وقت و حوصلش بشه (که البته برخیش رو به سرانجام رسوندم)،
و در فروم رویایی قرار بگیرند و بتونیم گفتگوها را ادامه بدیم.
ضمن سپاس دوباره برای تمام مواردی که فرمودید در هر دو تالار .:
.............................
- "پستچی" را اولین‌بار دهه ۷۰ دیدم بر روی VHS،
و ۸-۹ سال پیش هم دوباره از طریق اینترنت. ... همونطور که بدرستی گفتید،
اتود "هامون" هست اما به شخصه از پستچی خوشم نیومد. همانند خوراک جا نیفتاده هست.
.............................................
- "کندو" و "ماه عسل"، دو فیلم قبل از ۵۷ هستند، که از دید من، دو فیلم مبتذل آن‌ دوران میباشند.
با آنکه هر دو خوشساخت هستند، اما "کندو" را بخاطر مساله ی شرطبندیش،
و همچنین رواج قلدرگیری و باجگیری و این موارد، مبتذل میدونم،
با اینکه بازی بهروز و رشیدی و صدای اساتید جلیلوند و استوره ی دوبلاژ - ایرج ناظریان،
و همچنین فیلمبرداری و میزانسن فیلم، عالی‌ هست، اما موضوعش مبتذله.
این ابتذال ارتباطی به سکانس خانه ی تنفروشان رفتنشون‌ نداره،
بلکه ابتذال این فیلم را در رواج و عادی نشان دادن مساله ی شرطبندی،
و قلدرمآبانه بودن و باجگیری که براحتی نشان میدن می بینم.
دومین فیلم قبل از ۵۷ که مبتذل از نگاه من هست، فیلم  "ماه عسل" میباشد.
که همه چیزش از نگاه سینمایی و بازی و دوبله و غیره عالی‌ هست،
اما موضوع فیلم ماه عسل، فساد را براحتی نشان میدهد و میشود مبتذل،
یعنی‌ آنجا که دو برادر، قبل از آمدن دخترعموهایشان به ویلای شمالشان،
باهم صحبت میکنند که کی‌ کدام یک از آنها را در جنگل از آن‌ خود کند!،
و این در حالیست که دخترعموهایشان، متأهل هم هستند!!!.
اینگونه راحت و عادی نشان دادن چنین موارد زشتی، میشود رواج فساد و ابتذال.
و در پایان فیلم هم، انگار نه‌ انگار که این دو مقصر بودند!.
حال از سوی دیگر، تمام فیلمهای فارسی‌ و کافه‌ای و رنگ و رقاصی قبل از ۵۷،
از دید من هیچکدام مبتذل نیستند چون در نهایت، جای زشتی و خوبی‌،
در آنها نشان داده میشده. ... من به شخصه، از طرفداران فیلمفارسی هستم،
و در آن‌ دوره ی زمانی‌ دهه‌های ۴۰ و ۵۰، فیلمهای روحوضی و کاباره ای،
بسان دانشگاه برای کشور بوده، چون اول به ورطه ی زشتی رفتن و گمراه شدن افراد را نشان میداده،
و سپس در انتها نتیجه میگرفته که نباید اینگونه بود. پس جای دوست و دشمن در آنها مشخص بوده،
و به هیچ شکل، سینمای فیلمفارسی، مبتذل نبوده است.
..................................
- دیگر اینکه، "آقای هالو" را خوب شد که دیدید.
اتفاقن ۲-۳ سال پیش با خود شما در فروم دیالوگ داشتم راجع به این فیلم،
و گمان میکردم که یا دیده اید یا زودتر از اینها می‌دیدید.
اما همین که الان دیدید هم خوبه. این فیلم جزو فیلمهای خوب مهرجویی هست.
قبلن هم گفته بودم که مهرجویی، ۴ فیلم ممتاز دارد:
۱-آقای هالو  ۲-اجاره نشینها  ۳-هامون  ۴-مهمان مامان.
و همچنین دو فیلم خوب در جایگاه بعد از آنها دارد:
۵-سارا   ۶-میکس. ....  
مابقی فیلمهایش، یاضعیف هستند و یا بد.
................................
- خیلی‌ ممنون برای فایلهای "تئاتر نوجوان" و "قصه‌های کوچه ی ما".
راستش تیتراژ قصه‌های کوچه.، خیلی‌ برایم نوستالژیک بود و خاطرات با دیدنش زنده شد.
اما جای تعجبم از تئاتر نوجوان است، چرا که آن‌ زمان که دهه شصت پخش میشد،
بسیار طرفدارش بودم، اما اکنون که دیدم، برایم حوصله‌‌ سر بر بنظر رسید.
عجیبه ها!. شاید نشان از این دارد که کاری بوده که تاریخ مصرف داشته.
و یا سلیقه‌ها بهرحال تغییر میکند. در هر صورت عالی‌ بود این فایلها و سپاسگزارم.
.......................
- راجع به شاهکارهای ادبی‌ فرسنگستان اقدبیات هم چیزی نگویم بهتر است.
بارها هم قبلن گفته بودیم که هر چیزی را که نباید معادل فارسی‌ برایش بسازند!.
این کاوشگر و پویشگر و جویشگر و چرت و پرت گرد و بسان این واژه ها،
برای ابزار و وسایل فضای مجازی و اینها، واقعن معادل خنده داری هستند.
واقعن انسان را به شک می‌‌اندازند که واقعن استعداد ادبی‌ دارند یا نه‌!.
نرمنوش دیگر چه مسخره بازی هست؟. به شخصه با این موارد اینها مخالف هستم.
خود ما در فروم، دو واژه را ابداع ساختیم و استفاده میکنیم.
۱) "بازگویش" بجای "نقل قول" (که آنها گفته بودند "گفتاورد" که چقدر هم مسخره هست)
یعنی‌ یکی‌ گفت، دیگری رفت آن‌ وسیله‌ای که او گفته بود را آورد!.
۲) یادواژه (یعنی‌ عبارت و یا جمله‌ای که انسان را به یاد یک ماجرا و موردی از گذشته بیندازد).
این دو واژه ابداع ما در فروم بوده و گمان نمیکنم که استفاده شان،
مثل اختراعات فرسنگستان، توی ذوق و مغز شنیداری مخاطب بزند.
بازهم ممنون برای تمام مواردی که بیان داشتید.
دعوت میگردد تا همراه با سایر یاران، به ادامه ی برنامه نیز تشریف بیاورید.










تصویر بالا از جهت زمانی‌، یا در اسفند سال ۱۳۵۹ گرفته شده،
و یا در بهار ۱۳۶۰. البته من چون خودم پدر نشدم، تجربه‌ای ندارم،
که کودک ۶-۷ ماهه‌، از جهت بزرگ یا کوچک بودن جثه، چه اندازه‌ای دارد.
در هر حال، بگمانم میشود همان سال ۱۳۵۹. به بیان دیگر، تصویر ۵۹ کوچک در ۵۹ است.
و اما دلیلی‌ که این عکسم را قرار دادم، خاطره‌ای هست که اکنون تقدیم میگردد.

(HQ).:



- اینجانب تا ۲ سال پیش، یعنی‌ دقیقتر که بگویم، از ۶ سال پیش تا ۲ سال پیش،
بمدت ۴ سال، شده بودم به همین اندازه ی چاق بودنی که در اپتدای کودکی‌ام در عکس بالا هست.
دلیلش هم این هست که با بالا رفتن سن، بویژه زمانی‌ که کار و مشغولیات انسان،
پشت میز و کامپیوتر و به بیان همگانی، کارهایی کم تحرک باشد، شخص میتواند چاق شود.
بخصوص اینکه امور ذهنی‌ و کارهایی که فیزیکی‌ نیست، گاهی‌ انسان را بیشتر از کارهای یدی، گرسنه مینماید،
انگار که فسفر مغز میسوزد، و انرژی زیادی از بدن گرفته شده، سپس فرد احساس گرسنگی بیشتری مینماید،
و به همان نسبت نیز، بیشتر به مساله ی خورد و خوراک میپردازد.
باری، این حالت چاق شدن در نگارنده نیز ایجاد شده بود تا حدی که تا دو سال پیش،
هر جا که میرفتم، اپتدا دلم وارد میشد، بعد‌ یک ۱۰ دقیقه‌ای میگذشت تا خودم وارد شوم.
از سوی دیگر، نوروز ۴ سال پیش که پس از تقریبا یک دهه به آی.آر، رفتم،
خب سالها بود که نبودم، از این جهت بستگان و همچنین والدین مهمانی میدادند،
و افرادی که اصلن مهم هم نبودند را، دایم مجبور به دیدنشان بودم.
یکی‌ از این مجالس، میهمانی شامی بود که منزل پدر من برگزار شد.
بنا به دلایل اختلافات بین فامیل، یکی‌ از عموزاده‌ها که از من ۱۰-۱۲ سالی بزرگتر هست،
همراه با خانواده شان، بطور اختصاصی آمده بودند، چون هفته ی قبلش که تمام فامیل دعوت بودند،
آنها از آمدن خودداری کرده بودند، سپس پسرعمو به پدرم گفته بود که خودمان شب دیگری می‌‌آییم.
ایشان یک فرزند هم دارند، اما آن‌ شب میهمانی، فقط خودشان و همسرشان آمدند.
اپتدا خب کمی‌ صحبت کردیم و از این سو و آنسوی جهان سخن به میان آوردیم.
بعد شد نوبت شام که رفتیم آشپزخانه و در میزی که آنجا بود مشغول صرف خوراک شدیم.
مادرم هم بنا به رسم و رسوم ایرانی، چند نوع غذای ایرانی درست کرده بودند.
من هم چون سالهاست که سبک غذایی ام تغییر کرده،
با دیدن غذا‌های ایرانی که بسیار غلیظ و اغواگر و براق از چربی‌‌ها هستند،
گفتم که باید دلی‌ به دریا زد و بیاد گذشته‌ها و چنین سبک خورد و خوراک افتادم.
مشغول غذا خوردن بودیم که مادرم بلند شد و در یک ظرف پلاستیکی درب دار که کوچک هم نبود،
شروع به کشیدن غذا برای فرزند پسرعموی من کرد. همسر ایشان، یعنی‌ مادر آن‌ فرزند،
اپتدا تشکر کردند و تعارفات ایرانی که دست شما درد نکنه، نیازی نیست، اون الان خودش شام میخوره خونه،
و بعد انگار که اندازه ی این ظرف نظر ایشان را به‌خود جلب کرد!، تا جایی‌ که با حالتی انتقادی و تند،
به مادرم گفتند که حالا چرا در این ظرف به این بزرگی برای او (یعنی‌ پسرشان) غذا میکشید!؟.
زمانی‌ که ایشان مشغول این صحبت بودند، من کنار پسرعمو نشسته بودم و مادرم و آن‌ خانم، روبروی ما.
ایشان که با حالت عصبی موضوع بزرگ بودن اندازه ی ظرف را مطرح و انتقاد کرد،
نظر همه به سمت آنها جلب شد. از سوی دیگر در همان زمان، از آنجا که به نان خیلی‌ علاقمندم،
در یک تکه نان لواش، کمی‌ برنج، یک تکه مرغ بریان، مقداری خورشت قورمه سبزی،
کمی‌ سالاد و مخلفات ریخته بودم، آنها را بصورت ساندویچ درآورده بودم و با اشتیاق آماده خوردن بودم.
درست در همان زمان بود که آن‌ خانم به مادرم بخاطر اندازه ی ظرف اعتراض کرد،
بعد رو به من کرد، با دست مرا نشان داد و جمله‌ای تاریخی و غیره منتظره بیان داشت!.
ایشان گفت: "حالا چرا توی ظرف به این بزرگی برای او (یعنی‌ پسرشان) غذا میکشید!؟،
اینهمه غذای زیاد که براش لازم نیست. ... پسر خودتونه که *گامبو* هست! ...".
با شنیدن این جمله من اپتدا حالیم نشد که ماجرا چیست، بعد سریع دوزاریم افتاد،
میخواستم لقمه ی پر ملات ساندویچی‌ که درست کرده بودم را نخورم،
اما به روی خود نیاوردم و آنرا نوش جان کردم. بعد که میهمانی زورکی تمام شد و آنها رفتند،
به والدین اعتراض کردم که این چه حرفی‌ بود که آن‌ خانم زد؟،
مگر بچه ی دوساله هستم که اینگونه درباره‌ام بگویند؟. والدین اینجانب هم از آنجا که،
همیشه جانب آدمهای دیگر را میگیرند و مقصر اول و آخر را فرزندان خود میدانند،
قضیه را انکار کردند و گفتند که من گوشم اشتباه شنیده و اصلن چنین چیزی گفته نشده!.
باری، آن‌ سفر خوشبختانه تمام شد و بازگشتم. ... نزدیک به ۲ سال، یعنی‌ تا تابستان دو سال پیش،
همان حالت چاقی و بقول آن‌ خانم، "گامبو" بودن را داشتم تا اینکه روزی برای انجام کاری،
مجبور شدم که مسیری را پیاده بروم. بعد از ۱۵ دقیقه پیاده روی، احساس کردم که اطراف بدن درد گرفته،
انگار این مساله ی چاقی، مزاحمت خویش را به اثبات رساند. پس از آن‌ تصمیم گرفتم که پیاده روی را زیاد کنم.
مثلن‌ اگر تا قبل از آن‌ از منزل می‌‌آمدم و نهایت ۵ دقیقه میرفتم تا ایستگاه مینی بوس یا تراموا،
پس از آن‌ سعی‌ کردم که دیگر تا اولین ایستگاه مترویی که نزدیک به منزل بود، پیاده بروم،
که این خودش میشد ۱ ساعت پیاده روی!. اپتدا سخت بود، اما پس از چند ماه تمرین،
به جایی‌ رسید که خوشبختانه نزدیک به ده کیلو با همین روش سالم پیاده روی‌های منظم، کم کردم،
و اکنون دو سالی‌ هست که از حالت گامبو بودن خارج شدم. احساس سبک شدن کردم.
چون اهل رژیمهای غذایی نیستم. بسیار هم شامدوست هستم، بویژه شام دیروقت،
اما نهار را میتوانم نخورم. ... همین پیاده روی‌های منظم روزانه،
یعنی‌ حداقل ۵ روز در هفته، روزی‌ نیم ساعت پیوسته پیاده روی‌، بهترین شیوه ی حفظ تناسب است.
چاق بودن چیز بدی نیست، بد آن‌ است که انسان احساس کند که چاق بودنش به سلامتش ضرر میرساند.
هر شخصی‌ خودش حال ارگانیسم و طبیعت وجودش را کاملن میتواند درک کند.
در ضمن، یکی‌ دیگر از راههای مناسب برای حفظ تناسب بدن، راه رفتن در آب استخر است!.
این کار بظاهر ساده بنظر میرسد، اما کار بسیار انرژی بری هست و حفظ سلامتی را صد در صد تضمین میکند.
هر شخصی‌ یک اسکلت و جثه‌ای دارد، مهم آن‌ است که چه چاق بودن و چه لاغر بودن،
مزاحم حال طبیعی فرد نباشد، اصل این است. امیدوارم که همیشه سلامت باشید.
نوشته شد توسط گامبویی از گامبوهای سابق. ...





.
.
.



- و در بخش معرفی‌ فیلم این نوبت،
دو فیلم سوپرخوشساخت از سینمای فرانسه پیشنهاد میگردد.
نام فیلمها به فارسی‌ را بر مبنای دوبله‌شان که به روسی شده و دیدم مینویسم.
از این جهت، نام اوریجینال فرانسوی و نام انگلیسی آنها را نیز کنارش مینویسم.
چون شاید آنها را در زبان انگلیسی بگونه‌‌ای دیگر نامگذاری کرده باشند.
.................................
۱- "زیبایی‌ مهلک-۲۰۰۶" ~ "Hors de prix" ~ "Beauté fatale".
آنچه که مربوط به هنر فیلمسازی هست، این فیلم حرفه‌ای و ممتاز میباشد.
اما درباره ی سوژه ی آن‌ و دیدگاهی که فیلم آنهم در زمینه "ع ش ق" بیان میدارد،
عقل کوچک اینجانب نمیتواند آنرا درک کند. اصولن فرانسوی‌ها در فیلمهایشان،
بگونه‌ای جهانبینی و نگاه به مسایل اطراف از دید مادی و مینوی دارند،
که انگار یک بار از آغاز پیدایش بشر تا روز آرماگدون را سپری کردند،
بعد دید‌ند که هیچ چیز فراسوی زندگی مادی وجود ندارد،
پس هر کار که دل میگوید میبایست انجام داد!. ...
در ضمن یک سکانس آن‌ بسیار خنده دار است، جایی‌ که جوان فیلم با گرل.فرندش،
تصمیم میگیرند تا هرکدام، سراغ جنس مخالف سندار و پولدار بروند،
مدتی را با آن‌ اشخاص گذرانده تا پولی‌ از این راه کسب کنند تا بتوانند پس از آن‌،
بروند و باهم زندگی‌ و عشق مشترکشان را بسازند!. در همین راستا، پسر جوان فیلم،
با خانم پولداری که از او بزرگتر است آشنا میگردد. بعد که با او زندگی‌ شروع میکند،
روزی بعد از ظهر، جوان در اتاق زن خواب است، آن‌ خانم میخواهد او را بیدار کند،
تا با همراهی اش بروند و به مغازه گردی و شاپینگ بپردازند.
خانم سندار بجای اینکه مثل آدم، جوان را بیدار کند،
می‌‌آید و از جایی‌ که نشسته، بالشت پرت میکند به سر جوان،
و اینگونه او را از خواب بیدار میکند. این سکانس بسیار بامزه ساخته شده.
بهرحال فیلم خوبی‌ است از دیدگاه هنر سینما. اما مفهوم آنرا من کوچک هیچگونه نمیتوانم هضم کنم.
در ضمن از عکاس و گرافیست این فیلم عذر میخوام که دست بردم در پوسترشان و آنرا پاستوریزه کردم.
چون هم قوانین محیط اینترنت فارسی‌ داخلی‌ قابل احترام است،
و هم ارج نهادن به زحمتی که سازندگان و طراح پوستر فیلم کشیدند.







۲) "داستان عشق-۲۰۰۲" ~ "Jet Lag" ~ "Décalage horaire"
نام این فیلم در دوبله ی روسی، شبیه به آن‌ فیلم قدیمی‌ است،
اما ماجرایش با آنکه عشقی‌ست، ولی‌ مستقل میباشد.
این فیلم یک تابلوی سینمایی خوب از دیدگاه فیلمبرداری، میزانسن و بازیگریست.
دو بازیگر اصلی‌ آن‌، "ژان رنو" و "ژولیت بینوش" میباشند.
بخش قابل توجهی‌ از فیلم در فضا و لوکیشنهای داخلی‌ میگذرد،
با این حال از دیدگاه دوربین و حرکت بازیگران، خوب پردازش شده و خسته کننده نمیباشد.
سکانس مورد علاقه ی نگارنده در این فیلم، جایی‌ هست که در اتاق هتل،
ژان رنو برای بینوش، ساندویچ درست میکند. فیلم آرام و مهربانانه‌ای هست.
امیدوارم در صورتی‌ که تاکنون ندیدید، هم این فیلم و هم فیلم بالا را تماشا بفرمایید.




.
.
.


پی‌ نوشت .:
کانال (مجاری) آپارات نیز سرانجام پس از دو سال بروز شد.
آن کلیپ تلفیقی از پشت صحنه ی فیلم کمال‌الملک در آن‌ قرار گرفت.
www.aparat.com/PanjaH_o_NoH
آپارات پارسال، کلیپ "دی دی با دو دوبلور" را بگونه‌‌ای ناجوانمردانه حذف کرد،
و فقط یک پیام فرستاد به صفحه ام در آنجا، که این کلیپ بدلیل مغایرت با قوانین حذف شد!.
پس از آن‌ آمدم و از طریق ایمیل، به بخش روابط عمومی‌ ایشان نامه نوشتم،
خود را معرفی‌ کردم و گفتم که حق دارم که بدانم به چه دلیلی‌ آن‌ کلیپ را‌ حذف کردید!.
اگر بخاطر ویدیوی انتهای آن‌ که صبحت بخیرعزیزم هست، خب بفرمایید تا آنرا حذف کنم،
و کلیپ را دوباره بارگزاری نمایم، چراکه فایلهای تصویری اینجانب در کانال سایت شما،
فقط اینگونه نبوده که بیایم یک تکه فیلم برش بزنم و قرار بدهم، بلکه در همین حد آماتوری خویش،
کلیپ و فایلهای تلفیقی انجام و مونتاژ و تیتراژسازی کردم. اینها را من به آپارات نوشتم،
و اکنون تقریبا دیگر یک سال از آن‌ میگذرد،اما دریغ از یک جواب!. ... انگار نه‌ انگار.
بیاد کانال TCM امریکا افتادم که کانال جهانی‌ فیلم است www.tcm.com ،
که ۱۱-۱۲ سال پیش، زمانی‌ که بهشان نامه نوشتم، نزدیک به ۲ روز نگذشته بود پاسخ نامه را دادند!.
بهرحال معیارهایی هست که یک جا میشود جهان اول، و جاهای دیگر ...
سلامت باشید. وقت خوش.


















1. سلام "59" عزیز.
سلام دوستان دیگه ی انجمن.

2. "59"، با اجازه ی شما، تموم پاسخ هاتون رو تو همین تاپیک و پست می دم تا خیلی پست زده نشه.

3. علاقه ی شما به "شرک" ستودنیه. به شخصه فقط و فقط با "شرک" یا به عبارتی "شرک 1" ارتباط برقرار کردم و دنباله هاش رو به هیچ وجه نتونستم تحمل کنم و از وسطاش یا دقایق اولش با سرعت زدم جلو.
اما "شرک 1" در زمان خودش خیلی هنجارشکنی کرد و هر چی ادبیات و تاریخ بود، به چالش کشید.

4. تاریخچه ش رو هم خیلی کلی می دونستم؛ اما، خوندن این همه جزییات جالب بود. مطمئنم دوستانی مث "افشین" خان - که، سایه شون به شدت سنگین شده - با خوندن این تاریخچه به وجد اومده ن.

5. در میون "نوار"هایی که ازشون اسم بردید، من همه رو می شناختم به جز زنده یاد "عبدالکریم اصفهانی".
خوشحال می شم اگه فایلی از ایشون دارید، با ما به اشتراک بذارید.

6. ما هم یه نوار "پرویز حساس" تو خونه مون داشتیم؛ که، همیشه در کنار 2 نوار "سد کریم" و 2 نوار "سیاه بازی" "حسین طلایی" اسباب خنده مون بود.
شاید صد بار هر کدوم رو می شنیدیم و هیچ وقت هم خسته نمی شدیم.
البته موارد دیگه ای هم بودن؛ برای مثال، یه نوار از زنده یاد "سعدی افشار"، یا یه سیاه بازی در مورد جبهه و جنگ.
یه استندآپ کمدین دیگه هم بود که می خواست یه جورایی ادای "پرویز حساس" رو درآره و صداش خیلی بم تر بود و ریتم صحبت کردنش آروم تر؛ اما، مشخص بود که کاراش تو استودیو ضبط شده و خنده هاش صداگذاریه و زنده نیست.
هیچ وقت اسم ایشون رو نتونسته م تو این سال ها به یاد بیارم و خوشحال می شم اگه شما یا دوستان (بخصوص "بابک" خان) می دونید، کمکم کنید.
یادمه جوک های محلی و استانی مختلف می گفت و بین این جوک ها موسیقی باکلام یا بی کلام از اون مناطق پخش می شد.

کاری به درست یا غلط بودن این سبک جوک ها ندارم و البته که زیاد محترم نبوده؛ اما، در زمان خودشون و با توجه به روشن تر و شادتر بودن ملت، مشکل ساز نبوده ن انگار.
گرچه، خیلی ها مسأله رو سیاسی می کنن و این سبک جوک گفتن های محلی و شوخی با لهجه ها و شهرستان ها رو به سیاست های بالادستانه ربط می دن.

7. یه مطلب دیگه:
من تا حدود 10، 11 سال پیش فکر می کردم نواری که از زنده یاد "حساس" بارها و بارها می شنیدیم، صدای زنده یاد "منوچهر نوذری"ه.
تن صدا، خنده ها، سبک کار و شوخی هاش بی نهایت شبیه ایشون بود؛ اما، بعدها توی "پرژن تولز" یکی از دوستان؛ که، به از شما نباشه، اسم اصلی ایشون رو به من گفت و کاست کاملشو هم آپلود کرد؛ که، در زمان خودش برای اولین بار بود.
الآن هم هر چی کار توی اینترنت هست، کار این عزیزه در اصل.

8. راستش با دیدن عکس هایی هم که شما برای اولین بار رو می کردید، باید اعتراف کنم اولین باره چهره ی ایشون رو دارم می بینم و مطمئنم تا چند سال پیش هیچ عکسی تو وب از ایشون نبود.
دست شما و دست جناب "بی بی یان" عزیز درد نکنه.

9. در این عصر انفجار اطلاعات چه سخته که دنبال عکسی باشی و پیداش نکنی. یادمه شما خیلی دنبال عکس زنده یاد "کیهان رهگذار" بودی و تا به امروز هنوز هیچ عکسی از ایشون جایی نیست!
"مگه می شه؟ مگه داریم؟"

10. موسیقی جاز "پلنگ صورتی" یکی از سخت ترین، زیباترین و کهنه نشدنی ترین موسیقی های جهانه.
با کمی جستجو می تونید آلبوم موسیقی کامل فیلم سینمایی "پلنگ صورتی" قدیمی رو هم پیدا و برای خودتون ذخیره کنید.
توی اون آلبوم من با تراک های دیگه  هم خیلی حال می کنم؛ بخصوص، Royal Blue (آبی رویال) و The Lonely Princess (شاهزاده خانم تنها).
کار اول باز هم با ترومپت تنظیم شده و کار دوم بیشتر سازهای زهیه؛ که، به قول شما، "پرواز خیال" رو به همراه داره. هیچ وقت این عبارت شما رو از یاد نمی برم.
اگه این آلبوم رو ندارید و پیدا هم نکردید، امر بفرمایید در اسرع وقت تقدیم کنم.

11. هیچ وقت یادم نمی ره اوایل دهه ی 70 و خونه ی خواهرم بودم و با خواهرزاده م داشتیم "اخبار علمی، فرهنگی، هنری" "شبکه ی دو" رو می دیدیم؛ که، خبر درگذشت "هنری مانچینی" رو داده ن.

.................................

12. با اجازه ت پاسخ پی ام شما رو همین جا می دم؛ چون، مطالب به گونه ای هست که به هیچ وجه خصوصی نیست:

13. بی صبرانه منتظر مطالب و فایل های ارزشمندت هستم "59" عزیز. شما تو این سال ها ثابت کردی که جواهرات ارزشمندی تو چنته داری و می تونیم مطمئن باشیم ارزش صبر کردنشو داشته ن.
عجله ای هم نیست. به قول خودتون کار باید با عشق و حوصله باشه و نه رفع تکلیف.

14. فایل های بنده چه در اینجا و چه در پی ام، به هیچ وجه قابل شما و سایر دوستان عزیزم رو نداشت و امیدوارم بتونه ساعت ها مشغولتون کنه.

15. چرا باید از پاسخ دیر شما یا دوستان ناراحت بشیم؟
انجمن یعنی همین دیگه. زنگ تلفن که نیست آنلاین جواب بدیم.
توی آرایشگاه بودم، برام پیامک اومد. برای اولین بار یادم رفته بود گوشیم رو روی ویبره بذارم. آرایشگرم گفت: نمی خوای جواب بدی؟
من گفتم: به هیچ وجه. اگه کار واجبی بود، زنگ می زد، نه پیامک.

انجمن که جای خود داره.
همه مون گرفتاریم و تازه قضیه ی حوصله هم که در بالا اشاره شد.

.................................

16. بله. بنده هم عرض کردم که "پستچی" خیلی خامه؛ اما، در زمان خودش ارزشمند بوده.
انگار تو این موردی که می خوام مجدد بگم خیلی با هم توافق نداریم و شما خیلی موافق این مسأله نیستید؛ اما، در زمانی که ابتذال تو سینما موج می زد، شاهکارهایی مث "پستچی"، "آقای هالو" و با کمی چشم پوشی، دو، سه کار دیگه، خیلی ارزشمند بوده ن.
سینمایی که رو چشم و ابرو و انحنای بدن های نرم تن ها و هر چه برهنه تر نشون دادن اون ها یا روی ضخامت سبیل سخت پوستان و هر چه محکم تر زدن مشت های اون ها به دهن آدم بدها می گذشت، به نظر بنده فقط و فقط جنبه ی سرگرمی داشت و پیام هاش اون قدر بد و گل درشت داده می شدن؛ که، مطمئنم همون زمان هم یه عده بهش می خندیدن.
با این حال هنوز خیلی ها با این سبک و سیاق فیلم و قهرمان پروری حال می کنن و قطعاً برای خودشون دلایلی هم دارن؛ که، محترمه.

17. "ماه عسل" که فیلمفارسی به تمام معنا بود. اون که هیچ بحثی نیست (ضمناً، ببخشید یادم نمی یاد از این فیلم تعریفی کرده باشم!)؛ اما، "کندو" رو برای یه بار دیدن دوست داشتم و نه بیشتر.
خیلی خوب بدبختی و سیاهی طبقه ی بیچاره و پایین دست رو به تصویر کشیده بود. طبقه ای که جون به جونش کنن، باز هم اون ته مه هاست و حقش مُردنه و له شدن.

18. خوشبختانه در مورد قلدری؛ که، مختص این فیلم نیست و توی 99 درصد کارهای دیگه هم به چشم می خوره، تا حد زیادی همسخن و همفکر هستیم.

19. نه. اون زمان؛ اگه، هم بحثی از "آقای هالو" شده، من عرض نکرده م دیدمش و متأسفانه خیلی دیر این شاهکار رو دیدم؛ اما، خوشحالم که این کار رو انجام دادم.
الآن هم این فیلم شده جزو آرشیو شخصی بنده.

20. در مورد "قصه های کوچه ی ما" کاملاً درسته. به هر حال زمونه خیلی فرق کرده.
یادمه همین یکی، دو سال پیش؛ که، "شبکه ی دو" گاهی بین برنامه هاش تیکه هایی از "ساعت خوش" رو می داد، یه جاهایی رو می زد روی دُور تند و واقعاً هم بجا و درست بود. حوصله ی بیننده ی امروزی نمی پسنده این کش دادن های بیجا یا تکرارهای اون دوره رو.
شما حتماً یادت هست که دوران مدرسه ی ما جوک هایی بودن که تا 10 و 15 دقیقه هم طول می کشیدن و ما کلللللی ذوق هم می کردیم؛ اما، الآن چی؟
هم زمونه و دیدگاه ها خیلی فرق کرده و هم طبعاً خود ماها.
به همین علت من هم برای مثال امروز دیگه با "مسابقه ی محله" ارتباط برقرار نمی کنم. واقعاً دوره ش به سر رسیده به نظر من، یا نیاز به بازبینی و "طرحی نو" داره.

21. خخخخخ.
معلومه دل پُری از فرهنگستان دارید.
اما، به نظر من از هر 100 تا واژه شون، یکی، دو تا قشنگ هم داریم و خیلی هم بد نیستن بعضی هاشون.
گرچه، در نهایت ملت هستن که تصمیم می گیرن واژه ای بمونه یا نه.
برای مثال "یارانه" و "رایانه" دهه ی 70 تقریباً با همدیگه برای "سوبسید" و "کامپیوتر" اومدن؛ اما، با گذشت 20 سال "رایانه" خیلی نتونست عرض اندام کنه؛ در حالی که، "یارانه" _ که انصافاً، زیبا و بجا هم هست - به خوبی تونست جایگزین شه؛ به طوری که، بچه های نسل امروز گوششون ممکنه یک بار هم "سوبسید" رو نشنیده باشه.
البته، شاید شما دلایلی برای مخالفت با این واژه داشته باشید؛ که، خوشحال می شم بشنوم.
با این همه، به شخصه با اون 3 معادل (نهاده) که عرض کردم، خیلی حال کردم و معتقدم روشون کار شده؛ یعنی، قابلیت بسط و واژه سازی در آینده رو هم داره.

22. در مورد "بازگویش" و "یادواژه" یادمه به قدری با این دو واژه ی شما حال کردم؛ که، همون دَم با ذکر نام شما و تاریخ واژه سازی برای خودم یادداشتشون کردم.
یادمه اولی رو در اردی بهشت 1393 و دومی رو در تیر همون سال (یعنی درست 3 سال پیش) ارائه کردید. درسته؟
Smile

23. با خوندن خاطره ی "گامبو"ی شما هم خیلی ناراحت شدم و هم جاهایی لبخندی روی لبام نشست؛ اما، در نهایت، بسیار بسیار خوشحالم که نوشتید امروز "گامبو" نیستید و احساس سبکی می کنید.
این به دنیا می ارزه و واقعاً اراده تون قابل تقدیره.
با خوندن خاطره تون تا حد زیادی همزادپنداری هم کردم. من هم تا سال 92 "گامبو" بودم و به قول شما با بالا رفتن سن داشت بدتر هم می شد؛ اما، رژیم ها هم بی تأثیر بودن و نهایتاً رفتم زیر تیغ.
خیلی سخت بود؛ اما، تو این 4 سال هر روز به خودم می گم کاش یا پدر و مادرامون دیدشون بازتر بود و جلوی ما رو می گرفتن، یا زودتر از این ها رفته بودم زیر تیغ.
بارها گفته م اون قدر شرایط برام بد شده بود که دوست داشتم یا برای همیشه از اتاق عمل نیام بیرون و راحت شم یا جور دیگه راحت شم و از این به بعد بیشتر به فکر سلامتیم باشم.
خوشبختانه یا بدبختانه زنده موندم و همسرم هم خیلی اذیت شد؛ اما، ارزششو داشت.

اما، این که شما با صبر و حوصله و اراده دست به چنین کاری زدید، خیلی خیلی قابل ستودنه.
احسن به شما.

ضمناً یاد اون جمله ی "حسین شاهرخ نیا" افتادم؛ که، توی یکی از استندآپ هاش می گه:
"به من بچگی می گفتن چقدر خوردنی هستی، الآن یکی منو تو پارک می بینه به بچه ش می گه: "بگم عمو بخوردت؟""
و در ادامه ش می گه:
"ینی از "خوردنی" تبدیل شدم به "خورنده!"




واقعاً اگه اولیای بچه ها اون زمانی که بچه ها در حال استیبل شدن ویندوزشون هست، ویندوز اون ها رو روی خوراکی نذارن و نخوان بچه شون "تپلی" یا "بامزه" شه، در آینده این همه مشکلات بزرگ (اصلاً هم مشکلات چاق ها کوچیک نیست به نظر من!) براشون پیش نمی یاد.
شما تو هر چیزی مشکل داری: از ورود به جایی و نگاه آدم ها تا سوار تاکسی شدن و لباس خریدن و دستشویی رفتن و خوابیدن و خلاصه همه چی.
همه ی این ها خیلی آزاردهنده ان.

24. ضمناً "59" عزیز، توصیه می کنم اگه کارهای "حسین شاهرخ نیا" رو ندیدید، با کمی جستجو حتماً ببینید و کللللی بخندید؛ بخصوص، موضوع "چاقی"شو.

25. خوب، من این 2 فیلمی رو هم که شما این بار معرفی کردید، ندیده م و مطمئن نیستم به زودی ببینم.
تو این یه هفته ای که رفیتم سفر، کلی کار عقب افتاده برام تلنبار شده و یه کارهای دیگه هم به واسطه ی تعویض خودرو به این ها اضافه شده:
محضر و سند و کارت و راهنمایی و رانندگی و نصب یه سری لوازم و نصب دزدگیر و بیمه ی بدنه و کارواش و ده تا کار دیگه؛ که، فقط مربوط به یک قلم؛ یعنی، ماشینه!
باقی کارهای عقب افتاده بماند!
خیلی وقت کم می یارم.

26. "آپارات" در حق شما و خیلی از افراد کم لطفی می کنه و این پاسخگو نبودن - که متأسفانه، خیلی دیده شده - آدم رو اذیت می کنه؛ اما، ما هیچ وقت از پا نمی افتیم و تا زنده هستیم، می ریم.
باز هم می گم خوشبختانه دیدگاه های افراد و هموطن هامون خیلی تو این سال ها عوض شده و خیلی ها خیلی از گنجینه هاشون رو توی اینترنت با دوستان و آشنایان به اشتراک گذاشته ن و این سبب می شه که لذت داشتن رو با دیگران سهیم شیم.
شما هم که همیشه در رأس بودی و هستی و مطمئنم بزرگوارتر از اون هستی که بخوای پا پس بکشی.

27. باز هم ممنون از توجهتون.
و ببخشید که دست خالی اومدم.
فعلاً.

28. راستی از این طرح شما خیلی لذت بردم:

http://www.upsara.com/images/n6h9_moarefi-film.png

عالی! دست مریزاد!

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الخميس يوليو 06, 2017 1:58 pm







امیلیانو گرامی، با درود همشگی خدمت شما،
و یاران ارجمند فروم جاودان. ....
خیلی‌ ممنون برای دیالوگهای کامل و مطالب پرباری،
که هم در تالار موزیک و هم این تالار، مطرح ساختید.
با کسب اجازه، پاسخ هر دو بخش را همینجا بیان میدارم.
شما کجا دست خالی‌ بودید؟.
اینهمه مطالب خوب مطرح ساختید،
که سبب نوشته شدن طومار زیر گردید.
در ضمن از آنجا که حجم مطالب این نوبت، ناخودآگاه زیاد شد،
این پست باشد خدمت شما و فروم، و تا یکی - دو هفته ی دیگر،
پستی به انتشار نمیرسانم. سپس عمری باشد، دوباره در خدمت خواهم بود.
........................................
- بله قبول دارم که ویکی‌ پدیا، جای ۱۰۰% معتبری نیست،
البته گاهی‌ اسمها را لینک میدهند و سپس این مسایل،
(همچون نام امیرجعفری که فرمودید) پیش می‌‌یاد.
در ضمن این آقای امیرجعفری، در تمام فیلمها و سریالها،
نقش یک مدل انسان قلدر را ایفا میکند و بس.
شاید بد نباشد که -کندو۲- را با حضور ایشان بسازند!.
................................
- میدونید، زمانی‌ که سالها پیش، "مهران احمدی‌" را در فیلمهای آقای کاهانی دیدم،
در ذهن فیلمدوستم، درخششی ایجاد شد که سرانجام یک بازیگر همه فن حریف دیگر،
به سینمای ایران اضافه شد. اما بعد که رفت سراغ سریالهای سردستی همچون پایتخت ها،
و سایر فیلمهایی که کار میکند، بسیار ناامید شدم، انگار که حالم گرفته شد.
بازیهای متفاوت مهران احمدی‌ در دو فیلم خوب آقای عبدالرضا كاهانی:
"هیچ-۱۳۸۸" و "اسب حیوان نجیبیست-۱۳۸۹"،
بسیار حرفه‌ای بود، بویژه در -هیچ۱۳۸۸-.

...................................................
- بله، من هم زمانی‌ در فروم اپتدا گفتم که تیتراژ آئینه، باید ساخته ی استاد بابک بیات باشد،
سپس گفتم که ساخته ی استاد روشن روان نیز میتوانسته باشد. / اما اگر منطقی‌ فکر کنیم،
اگر ساخته ی یکی‌ از این بزرگواران بوده، پس چرا نامشان در تیتراژ نیست؟.
این در حالیست که آن‌ زمان اپتدای شصت، هر دوی این گرامیان،
در آثار سینمایی و تلویزیونی که موسیقی‌ میساختند،
نامشان با فونت درشت همه جا نوشته میشد! (این را نیز باید در نظر گرفت).
بهرحال من هم امیدوارم که سرانجام به نام آهنگساز سریال آئینه،
حال چه ‌ایرانی بوده و چه خارجی‌ دست پیدا کنیم.
میدونید این نرسیدن به برخی‌ پرسشها،
امید از آن است که بگفته ی "اسمم گرامی": "نهضت ادامه دارد"،
یعنی‌ هستیم و خواهیم بود در این محفل شیرین، تا خود روز آرماگدون،
تا سرانجام به پاسخ تمام پرسشها و شک و شبهه هایمان برسیم. ...
.......................................
- در ضمن، در لیست آهنگسازان خوب ‌ایرانی که جزو استثناها (در تالار موزیک) نوشته بودم،
نام استاد فرزانه "فرید زلاند" را از قصد ننوشتم، چون بهتر میدانید که ایشان ‌ایرانی نیستند،
و مهم اینجاست که در آفرینه‌های قدرتمندی که برای خوانندگان ‌ایرانی ساختند، حتا ذره‌ای و میلیمتری،
فضای موسیقی‌ زادگاهشان(موسیقی‌ افغان) را تحمیل نکردند، بلکه "آهنگهایی‌ جهانی‌" نگاشتند!.
پس فرید زلاند نیز میشود یک آهنگساز جهانی‌ در میان آهنگسازان هموطن و افغانی اش.
همانگونه که شماعی زاده‌ها و محمد شمس ها، در بین ایرانیان، بالاتر از همه،
و در جایگاهی‌ جهانی‌ ایستاده اند. ...
..........................................
- بله امیدواریم که تصویری از استاد زنده یاد "کیهان رهگذار" پیدا شود. ... روحش شاد.
در ضمن، کلوچه‌ها هم نوش جان. سپاسگزارم از لطف شما. راستش رو بگم؟، من از بچگی‌،
هر زمان که میرفتیم به شهرهای شمالی‌ و کاسپینی ایران، آنزمان دهه ۶۰ و ۷۰، "کلوچه لاهیجان"،
مارک معروفی بود، آنوقت من حتا یک دانه هم کامل نمیتونستم بخورم، چون این زنجبیلش زیاد بود،
و دل رو اذیت میکرد. حالا ذائقه ی من شاید اینگونه بود. / ...
راستش رو بگم؟: "آهنگساز سریال آئینه، من بودم" (لبخند).
میدونم که لبخند بیجا و لجاوری داشتم، اما چه میشه کرد که ...(خنده).
.............................................
و اما پاسخ به مواردی که در این تالار فیلم مطرح داشتید.
- ضمن سپاس برای تمام موارد. اگر موردی را دیالوگوار ادامه نمیدهم،
دلیل بر بی‌ توجهی‌ ام نیست، بلکه میخواهیم تا جلو برویم و پیشروی داشته باشیم.
- خرسندم که موارد تحقیقی و تاریخی "شرک ها" مورد پسند واقع شد.
......................................
- چه خوب که یادی از رفیق دیرینمان، "جناب مهندس ایندیا جونز" به میان آورید.
چند ماه پیش شبی‌ خواب ایشان را دیدم که دو نفری باهم رفته بودیم سینما.
سالن سینما پر بود از تماشاگر و من و ایشان در ردیف آخر نشسته بودیم،
با اینحال پرده اکران سالن خیلی‌ بهمان نزدیک بود. سرانجام فیلم شروع شد،
و دیدم که "دلشدگان استاد حاتمی‌" است، با موسیقی‌ دیگر که فرق با نسخه ی‌ اصلی‌ اش داشت!.
اینجا بود که رو کردم به مهندس ایندیاناجونز و گفتم: "میبینید!، گفته بودم که آهنگش که تغییر کنه،
آنوقت این فیلم تازه به جایگاه خودش میرسه". در همین صحبتها بودم که از خواب بیدار شدم.
سپس همانند انسانی‌ که خوابنما شده باشد، دایم به فکر ایشان بودم تا جایی‌ که نامشان را در گوگل نوشتم،
و رسیدم به صفحه ی شخصیشان در نت، و آنجا بود که دیدم در عکس، عزادار بودند،
و پدر گرامیشان فوت شدند. خیلی‌ ناراحت شدم. آمدم فروم و در پیام خصوصی خدمتشان تسلیت گفتم.
روح تمام رفتگان شاد. حال صحبت اینست که امیلیانو گرامی، اکنون با یاد نیکی‌ که از ایندیاناجونز داشتید،
سبب شدید که این رجها را بنویسم و بیایید باهم، از ایشان بخواهیم که به فروم تشریف بیاورند،
و هر چند کوتاه و هر چه که میل دارند، برایمان همانند گذشته بنویسند چون جایشان بسیار خالیست.
ایندیاجونز گرامی، بی‌ صبرانه شکیبای آمدن شما به فروم رویایی هستیم. با احترام.

...............................
- خرسندم که خاطره ی گامبو بودن، مورد خنده واقع شد.
اصل و اساس نوشتنش هم، همان لحظه‌های کمدی اش بود که به بیان آنها پرداختم.
.....................................
- امیلیانو گرامی، شما از بنده امتحان میگیرید؟.
آخر مگر میشود که استاد زنده یاد عبدالکریم اصفهانی را نشناسید!.
باشد درس جواب میدهم همانند همیشه .:
http://s8.picofile.com/file/8299773168/Zende_Yad_Ostad_Abdol_karim_Esfahani_taghlide_Seda_.rar.html
.....................................................
- بین خودمان باشد!، بخش انتهایی آن‌ پست که صحبت از پلنگصورتی‌ انجام داده بودم،
ردگمکنی بود (خنده)، چون فایل پیکویش هم در اصل، استندآپ و لطیفه گویی استاد حساس،
از اواخر دهه ۵۰ یا آغاز ۶۰ در امریکا هست!. پلنگ صورتی‌ (همانند فیلم "آواز تهران")،
در آغاز آن فایل کار شد و سپس ... (خنده). راستی‌ این لینک را هم اگر ندیدید ببینید.
آقای فرزان نیز از پیشکسوتان عرصه ی تقلیدصدا هستند، که کارشان حرفه‌ای میباشد .:
https://www.youtube.com/watch?v=UnlF5wBJ5UQ
...........................................................
- راستش هفته پیش، چند مثلن استندآپ از هندوانه که در لینکهای خبری گذشته اند را دیدم،
و الان که نام آقای شاهرخ نیا را گفتید جستجو کردم، فهمیدم که ایشان همان شخص است،
که با دیدن آن استندآپ‌های یخ هندوانه، هفته ی پیش عصبانی شدم و سبب شد،
تا نامی‌ از بزرگان این هنر را در فروم رویایی بیاورم. و البته که تمام سلیقه‌ها قابل احترام است.
........................................
- ماه عسل و کندو را کلی‌ مطرح کردم، چون همیشه میخواستم بگویم که از دید کوچک من،
فیلمفارسی مبتذل نبوده، بلکه این دو فیلم مبتذل بودند بخاطر دلایلی که آوردم.
البته کندو، در هر صورت حسابش جداست، چون بگفته ی خیلی‌ خوب شما که با آن‌ بسیار موافقم.:
"کندو خیلی خوب بدبختی و سیاهی طبقه ی بیچاره و پایین دست رو به تصویر کشیده بود ...".
واقع معجون ترکیب صدای زنده یادان ایرج ناظریان با چهره ی داوود رشیدی،
چه در "کندو۱۳۵۴" و چه در "فرار از تله۱۳۵۰"، بی‌ نهایت باصلابت و فراموشناشدنی ست.
......................................
- راستی‌، تا باز یادم نرفته بگم که، نسخه ی اسکن شده و اچ‌ دی از فیلم ماندگار "سازش-۱۳۵۳"،
از یک سال پیش در یوو.تیوب قرار گرفته. اگر همانند من، عاشق این فیلم هستید، آنرا دریافت کنید،
و با کیفیت زنده ی اچ‌ دی داشته باشید که بسیار دیدنی‌تر از گذشته و نسخه‌های ویدیویی آن‌ است.
چهار فیلم کمدی و جاودان طنز ‌ایرانی از نگاه کوچکم:
"سازش۱۳۵۳"، "ممل امریکایی۱۳۵۴"، "اجاره نشینها۱۳۶۵"، "مهمان مامان۱۳۸۲".
و همچنین با احترام به دیگر فیلمهای خوب این ژانر: "اکبر دیلماج۱۳۵۲" و "خواستگاری۱۳۶۸".
- هنر استاد ارحام صدر را میبایست در آثار تئاتری و سینمایی که قبل ۵۷ داشتند دید،
چون حضور ایشان برای نمونه در فیلم تکه پاره شده ی جعفر خان از فرنگ برگشته،
به هیچ شکلی،‌ نمک و شکر و طنز این استاد را نشان نمیدهد.
...................................
- به احتمال زیاد، مرحوم "علی‌ بابا" را که لطیفه گو بودند، صدایشان را شبیه به استاد حساس میدانید.
نام "علی‌ بابا سلطان خنده" را در نت و بویژه یوو.تیوب جستجو کنید، فایلهای صوتی و تصویریشان هست،
اما از دید من، بامزگی‌ که استاد پرویز حساس داشتند را مرحوم علی‌ بابا  نداشتند.
..................................................
- چه خوب که مورد قومیتی و گویش‌ها و این مواردی که در لطیفه‌ها هست را بیان داشتید.
از نگاهم، این مساله، بی‌ احترامی به نژادهای گوناگونی که یک کشور را تشکیل میدهند نیست،
هیچ توطئه و دسیسه‌ای هم از طرف بالا یا پایین در میان نیست. فقط بیان لحظه‌های فکاهی هست.
همین و بس. ... / شما اگر دهات تهران تشریف ببرید و مدتی‌ ساکن باشید، خواهید دید که،
بگونه‌ ی عملی‌، این شهر که نام زورکی اش پایتخت است، توسط آنهایی که بومی آنجا نیستند اداره میشود!.
تازه اطلاعاتم بر اساس دهه های ۶۰ و ۷۰ است که ساکن بودم، و تا به امروز این مساله بیشتر هم شده.
مطمئن باشید که اگر شخصی‌ خیلی‌ ادعا داشت که تهرانی اصیل است، یعنی‌ همانند من "بچه دهاتی" است!.
تهران ۲۰۰ سال هست که شده شهر، آنهم بر اساس اشتباهی که آقاممدخانقاجار انجام داد.
این شهر از جهت مکانی اشکال دارد!. در کوهپایه واقع است. فاصله ی بین مناطق شمالی‌ و جنوبی تهران،
از جهت ارتفاع، یک کیلومتر از یکدیگر اختلاف ارتفاع دارند!. برای همین میگویند "جنوب شهر"،
یعنی‌ جایی‌ که بد آب و هواست و تمام دودها سرازیر میشود آنجا (که خودم زاده ی آن‌ محله‌ها هستم)،
و همچنین مورد متضادش که میشود "شمال شهر"، یعنی‌ منطقه ی لوکس و گرانقیمت و خوش آب و هوا،
که اکنون دیگر از زور جمعیت و مهاجرت به آنجا، بی‌گمان آن‌ مناطق هم به نسبت قبل،
از جهت اکولوژی خراب شده است. حال چرا اینها را میگویم؟.
میخواهم بگویم که کارهایی که پولساز است و تجارت و غیره، حتا از همان دهه‌های ۶۰ و ۷۰،
دست اقوام و افرادی بود که تهرانی نبودند و در اصل از مناطق دیگر ایران، با سرمایه و پول،
به پایتخت آمده بودند که تا به امروز، بی‌ شک این مساله بسیار غلیظتر هم شده.
پس گفتن لطیفه با گویشی غیر گویش دهات تهران، بی‌ احترامی نسبت به نژاد و ملیتی نیست،
چون در اصل همه چیز پایتخت در دست افرادی که بومی آنجا نیستند میباشد. پول دست آنهاست.
منه بچه دهاتی تهرانی و دیگر زادگان و همقطاران دهاتی ام،
هیچگاه نه‌ پدرانمان زمین دار و سرمایه دار بودند و نه اجدادمان.
اما دیگرانی که به پایتخت "مهاجرت هدفدار" داشتند، سرمایه داران شهر خویش بودند!.
که آمدند و بویژه از دهه ی شصت تا به امروز، با ایجاد کسب و کار و ساخت و ساز،
بذر پول به ریال کاشتند و درخت دلار برداشتند. هیچ جسارت و انتقادی هم در میان نیست،
فقط ماجرا را توضیح دادم که اصل و اساس این داستان چه بوده و چه هست.
آنگاه چه بسیار افرادی که در شهر و منطقه‌ای دور از تهران ساکن هستند،
گمان میکنند که این "پایتخت نشین"ها، همشان "تهرانی" هستند!.
تهرانی دیگر نمانده که اگر هم باشد، یعنی‌ همان دهاتی که گفتم.
تهران ۲۰۰ سال است که از روستا به شهر تبدیل شده و بجز یک کتیبه در شهر ری،
تقریب هیچ بنای تاریخی و باستانی دیگری در آن وجود ندارد.
دروازه‌هایش بنای تاریخی بشمار نمی‌‌آیند!. اما در بسیار از شهرهای مرکزی،
غربی، جنوبی و شمالغربی و شرقی‌ ایران، بناهای چند صدساله،
و حتا چندهزارساله بیادگار مانده، که نشان از تمدن قدیمی‌ در آنها دارد .:
......................
(ارگ بم: بزرگترین بنای خشتی جهان - قدمت: ۲۵۰۰ سال)
https://fa.wikipedia.org/wiki/ارگ_بم
(کتیبه‌های هخامنشیان در همدان *گنجنامه*)
https://fa.wikipedia.org/wiki/گنج‌نامه
(آثار باستانی و هنری اصفهان)
https://fa.wikipedia.org/wiki/اصفهان
(شیراز، پرسپولیس، کاخ آپادانا و شکوه ماندگارشان)
https://fa.wikipedia.org/wiki/تخت_جمشید
(نیشابور و آن‌ تاریخ و تمدنش با شهرت جهانی‌)
https://fa.wikipedia.org/wiki/نیشابور
(شهر باستانی شوش واقع در شمالغربی اهواز از معروفترین شهرهای دنیا،
پایتخت چند هزار ساله مملکت عیلام و همچنین پایتخت زمستانی امپراتوری هخامنشی)
https://fa.wikipedia.org/wiki/شوش
..............................
مواردی که عنوان شدند، بخشی از مشهور‌ترین آثار باستانی و تاریخی هستند،
که در ایران قرار دارند و صد البته که موارد بسیاری نیز در شهرهای دیگر وجود دارند.
اما خب، از وقتی‌ این تهرانه نگونبخت شد پایتخت، از آنجا که در کشورهای جهان سوم،
پایتخت از دید سیاسی مورد توجه بیشتریست، از اینرو از جهت اقتصادی نیز،
امکانات بهتری برایش فراهم میگردد و به همان نسبت، کاریابی، سطح زندگی‌ از جهت ظاهری،
و در نتیجه قیمتها و از همه مهمتر، مشکلاتش هم از شهر‌های دیگر بیشتر است چراکه ساکنانش،
فقط از بومیان آنجا تشکیل نشدند، بلکه پایتخت مخلوطیست از افراد مختلف یک کشور،
که با فرهنگها و سبک زندگی‌ خویش به آنجا آمده، ساکن شدند و حال در شلوغی اش،
یافتن تهرانی‌های اصیل (یعنی‌ همان روستا زاده ها)، کاری ست بس دشوار!.
زادگان و ساکنان هر شهر و استانی، باید اهمیت فرهنگی‌ و قدمتی که دارند را ارزش بیشتری بگذارند.
آنگاه درمی‌یابند که یک کشور، زیباست به تنوع فرهنگی‌ که دارد، و نه‌ بزرگنمایی‌ که اسم پایتخت،
از آن خود کرده و در نتیجه نفرت و بدبینی را در چشم سایر شهرها، میتواند ایجاد مینماید.
وقتی‌ آمدم و یکی‌-دو سال اول، با نژاد‌های گوناگون ایرانی در خوابگاه زندگی‌ و معاشرت داشتم،
فهمیدم که چه دیدگاههای خصمانه و نادرستی‌‌ راجع به تهرانی‌ها وجود دارد.
و این در حالیست که هفتاد درصد از ساکنان و مقیمان تهران، تهرانی نیستند.
....................................................
- میدونم که خیلی‌ حرف میزنم. پس به یک پیام بازرگانی توجه فرمایید .:
آغاز دهه هفتاد خورشیدی در ایران، و نسل تازه ی تلویزیونهای وطنی پارس!.
تلویزیونی که "کنترل از راه دور" هم دارد، و دیگر برای تعویض کانالها،
نیاز نیست که نزد دستگاه تلویزیون بروید. و این است تکنولوژی تازه و روز .:


................................................
- اتومبیل تازه‌ای که خریدید را تبریک و شادباش میگویم. امیدوارم که سلامتی‌ باشد و موفقیت.
و دیگر اینکه امیدوارم بزودی در کنار این خودرو، همچنین یک ماشین جیپ شاستی بلند مرسدس بنز،
که در فیلم امریکایی مایل داگلاس چندی پیش مطرح داشتیم را نیز خریداری نمایید. بسیار عالی‌ و نیکو.
.....................................

- بسیار خرسندم که طراحی‌ گرافیکی حلقه ی فیلم ۳۵ م.م.
و همچنین آرمش مربوط به بخش "معرفی‌ فیلم" مورد پسند واقع شد.
راستش را بخواهید، مربوط هست به یک پروژه ی کارت ویزیت و سربرگ و آرمی،
که سال ۱۳۸۰ برای ویدیو کلوپ ‌ایرانی که واقع در کشور سوئد بود(هست) انجام داده بودم.
اتفاق یک پستی در دست دارم که برخی‌ از کارهای گرافیکی قبلم را که دیگر رنگ و حال نوستالژی،
روی آنها نشسته و دیگر جزو اطلاعات سوخته بشمار می‌‌آیند (لبخند)، در فروم مطرح خواهم داشت.
این آرم و کارت ویزیتی که سال ۱۳۸۰ برای "فرنگ" کار کرده بودم هم جزو آنهاست، که تقدیم خواهد شد.


*دعوت میگردد تا همراه با سایر یاران ارجمند، به ادامه ی برنامه نیز تشریف بیاورید.






.
.
.


- خدمت گرامیان عرض شود که چندی پیش در یکی‌ از کانالهای تلویزیونی،
فیلم مستندی را دیدم که بسیار خوشم آمد از اینرو قصد بیانش در فروم جاودان را نیز داشتم.
فیلمی بود محصول کشور رومانی که به زبان روسی ترجمه شده بود. البته از اپتدایش ندیدم،
بگمانم از میانه ی آن‌ بود که کانال را چرخاندم و به آن‌ رسیدم.







- موضوع این فیلم مستند درباره ی زندگی والها-نهنگها بود،
بدین ترتیب که اکیپ فیلمبرداری، با تجهیزات غواصی و امکانات فیلمبرداری از هلیکوپتر و هواپیما،
زندگی‌ نهنگها را هم از بالا و نقطه ی دید آن‌ بر روی اقیانوس، و هم در ژرفای آبهای آزاد نشان میداد.
در این بین، حقایق جالب و مهمی‌ نیز توسط گوینده مطرح شد. برای نمونه گفته شد که،
نهنگها در طول شبانه روز فقط ۱۵ دقیقه استراحت میکنند آنهم به شکل عمودی که سرشان بالا است،
این درحالیست که خواب نیستند و فقط باطری بدنشان شارژ میگردد و سپس به ادامه زندگی‌ میپردازند.
نکته ی بعدی اینکه نهنگها، موجوداتی تکدوست هستند، یعنی‌ نهنگ‌ یک همسر انتخاب مینماید،
و سپس تا پایان عمر با او زندگی‌ میکند. [البته "نهنگهای فرانسوی" بعید است که اینگونه باشند (لبخند)].
... بچه نهنگ پس از تولد بمدت یکسال، روزی ۵۰۰ لیتر شیر از مادرش مینوشد!،
که این شیر، غلیظ‌ترین شیر دنیاست و غلظت آن‌، همانند "کشک" است!.
نهنگها در دو فصل سرد و گرم سال، ییلاق و قشلاق مینمایند، بدین ترتیب که در فصل بهار و زمستان،
به آبهایی که گسترده تر است مهاجرت میکنند و مدت ۵-۶ ماه، زندگی‌ اکتیو و تحرک در آنجا دارند،
سپس از انتهای تابستان، به سمت قشلاق میروند و فصل سرد سال را بیشتر به استراحت میپردازند.



*در همین رابطه چون صحبت از "نهنگ" شد، به یاد دو فیلم افتادم.





*معرفی‌ فیلم*





- فیلم اول، تازه هست و محصول ۲۰۱۶ امریکا، که در روسی با نام "کم عمقی" نامگذاری شده،
که البته نام اصلیش "Shallows" میباشد و معنایش را نمیدانم. ... منظور از "کم عمقی"،
یعنی‌ همان زبانزدی که کنار دریا بکار میرود که این قسمت کم عمق است و جاهای دورتر، عمقش زیادتر.
البته در زبان پارسی، واژه ی دیگری که شاید تخصصی باشد نیز داریم، که میشود مترادف "کم عمقی"،
واژه ای با نام "پایابی"!. یعنی‌ جاهایی از دریا که نزدیک به ساحل است، و از آنجا که کم عمق است،
میتوان بدون شنا کردن، با پای پیاده راه رفت، انگار که مسیر آبی‌ را با "پا" میپیماییم و آنرا پیدامیکنیم!،
و در نتیجه محصول این کارها میشود: "پایابی‌". ...
داستان این فیلم (Shallows-2016) درباره ی دختریست که به ورزش موجسواری علاقمند است.
در همین راستا به دریایی در منطقه حاره‌ای رفته و هنگام موجسواری، مورد حمله ی کوسه قرار میگیرد.
تا جایی‌ که میتواند فرار میکند و سرانجام به نهنگ کوچکی که بدنش توسط کوسه زخمی شده پناه آورده،
و با گرفتن دستهایش به جای زخم بدن نهنگ کوچک (بچه نهنگ) که همانند دستگیره ایجادشده،
مدتی‌ را به دور از کوسه میگذراند، که اما در ادامه، باز حوادثی برایش رخ میدهد.
فیلم خوشساختی هست بویژه برای آنانی‌ که همانند من، علاقه به فیلمهایی دارند که قهرمانش تنهاست،
و همچنین لوکیشنهایش در محیط جزیره و اقیانوس میگذرند. ...








- فیلم بعدی که با واژه نهنگ در ارتباط است،
"نهنگ عنبر-۱۳۹۳" میباشد که سال گذشته که به نمایش خانگی،
و سپس در نت قرار گرفت، بخاطر تبلیغاتی که برایش از دیدگاه نوستالژی انجام داده بودند،
آنرا تماشا کردم. فیلمی بود که برای یک بار دیدن بد نبود، اما از آنجا که موضوع اصلی‌ آن‌،
نوستالژیهای دهه شصت ما بود، بهتر از این اینها میبایست کار میکردند و حتا چند جای فیلم،
اشکالات فنی‌ و اساسی‌ دارد که به آن‌ میپردازم.



۱) اولین اشکال شاخص در فیلم نهنگ عنبر-۱۳۹۳.
سکانس داخلی‌ در فیلم هست که عطاران، دوست همسرش را پس از سالها در رستوران می‌بیند،
سپس آن‌ شخص(میم.افشار) تعریف میکند که مدتی‌ خارج بوده و یا سفر خارجی‌ داشته،
و از دیار فرنگ میگوید. در بخشی از توضیحاتش درباره ی تکنولوژی غرب که آنجا دیده،
با تعجب میگوید که دربهای آنجا، هوشمند بودند!. زمان این قسمت از فیلم، یا انتهای شصت است،
و یا نهایت اوایل هفتاد. آنزمان دهه ی شصت تا اوایل هفتاد، به هرچه که خودش باز و بسته میشد،
نه‌ میگفتند درب هوشمند، نه‌ درب خودکار و نه‌ درب اتومات، بلکه میگفتند(میگفتیم): "درب برقی‌"!،
چراکه این مفهوم را از روی "پله برقی‌" وام میگرفتند و سپس تعمیم میدادند به سایر لوازم مکانیکی،
که خودکار بودند و از دید آندوران، خودشان بدون دخالت دست انسان، کار میکردند.



۲) دومین اشکال شاخص در فیلم نهنگ عنبر-۱۳۹۳.
در این فیلم، گریم میم.افشار، بعنوان دختر دهه شصتی، یادآور آن‌ سالها میباشد،
اما گریم رضاعطاران بعنوان پسر جوان شصتی، یادآور آنسالها نیست.
پسران جوان دهه شصت، بیشترشان(تقریب همگی‌) سبیل داشتند،
آنگاه وقتی‌ عروسی‌ میکردند، شب عروسی‌، سبیل و یا ریش و سبیل را کامل میتراشیدند.
البته بودند افرادی که از قبل سبیلو بودند و سبیلشان را شب عروسی‌ نیز نمیتراشیدند.
اما در نهنگ عنبر، عطاران زمانی‌ که مجرد هست، صورتش انگار که تراشیده و یکنواخت است،
ولی‌ زمانی‌ که ازدواج میکند، سبیل دارد. این از دید عموم و مد دهه شصت برای جوانان پسر،
و مساله ی عروسیشان، دارای تناقض است، چراکه وقتی یک فیلم می‌‌آید و یک دوره ی مشهور،
و خاص از جهت زمانی‌ را نشان میدهد، میبایست آنچه که مرسوم عموم آن‌ دوره بوده را نشان دهد.
.......................................................
از انتقاد که بگذریم، سکانسی که "سپند امیرسلیمانی" رقص جاهلی انجام میداد،
بسیار خنده دار و بامزه توسط ایشان کار شده بود. ... ۶-۷ بار پشت سر هم نگاه کردم.
نکته ی آخر اینکه در یک پلان کوتاه، شخصی‌ که شیشه دستش است و در پیاده رو رد میشود،
با آنکه پلان سریع است، اما چهره اش بسیار شبیه به چهره هنرمند محبوب، جناب ناصر لقایی میباشد!.
در مجموع خیلی‌ بهتر از این میتوانستند کار کنند، اما گویا چون کار را ساده گرفتند،
نتیجه اش یکبارمصرف از آب درآمد. روی فیلمنوشت آن‌ میبایست بسیار بیشتر کار میکردند.
.................................................
و در یک پرانتز، رضاعطاران با ساخت فیلم دراکولا، یعنی‌ چه فکری پیش خود داشته است؟.
مخاطب را اگر گوسفند هم فرض کنند، نمیبایست تا این حد کار ضعیف و سست ارائه دهند!.
.........................................
و یک پرانتزی دیگر. فیلمهای درستی‌ همچون .ملهللل. و تخته.خاب.سه‌. را،
پسر آن‌ استاد فیلمبرداری دیده، بعد آمده و سه‌.کیلو.شفتالو برای.خطنه.سوران. را ساخته!.
افتضاح برای این فیلم سه‌.کیلو.شفتالو، واژه ای کمی‌ هست. ...
اینها انگار وظیفه دارند تا کانون خانواده را کمرنگ سازند.
استاد نصرت کریمی‌ با ساخت دو فیلم .ملهللل. و تخته.خاب.سه‌.،
به درستی‌ و با فیلمنامه و ساختاری شایسته، به نقد نکات پرداخت،
اصل و اساس زندگی‌ زناشویی و حریم خصوصی زوج را به زیر سؤال نبرد!.
اما آن‌ پسرک حال می‌‌آید و کارهای او را در آماتوری‌ترین حالت، تقلید میکند،
یک سری از دوستان الکی‌خوش اینها هم، دایم بهبه و چهچه دارند و جوسازی‌ ایجاد میکند.


.
.
.





- و برای بخش پایانی این نوبت، عکسی مستند و جالب تقدیم میگردد که آنرا سالها پیش گرفته بودم.
ماجرا این بود که اوایل سال ۲۰۰۷، یعنی‌ ۱۰ سال و نیم پیش، روزی در میدان تره بار نزدیک منزل،
که برای خرید گوشت و صیفی جات رفته بودم، مورد جالبی‌ به چشمم خورد. ...
هویجی که اندازه‌اش بسیار بزرگ بود را دیدم که انگار صورت انسان بر روی آن‌ حک شده بود!.
آنرا خریدم و سپس عکسش را گرفتم، که این نیز با گذشت بیش از ۱۰ سال، خود به یادمانه‌ها پیوسته.
واقع جالب هست، انگار انسان پس از مرگ، بدنش که در خاک تجزیه میشود، سپس در همان خاک،
گیاهان و روییدنی‌ها و صیفی جات رشد میکنند و به بار میرسند. خاکی که در خود،
چهره و ویژگی‌ درگذشتگان را حفظ و به محصولات طبیعی منتقل میکند،
و این شاید بخشی از چرخه ی طبیعت است ...








یاد خاطرات گرامی. سلامت باشید. وقت خوش.

تا درودهای پسین، بدرود ...








avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الجمعة يوليو 07, 2017 10:06 am

1. سلام "59" عزیز.
سلام به شما دوست عزیز و همراه و دوستانی که یا کلاً اینجا رو فراموش کرده ن یا اگه هم سر می زنن، حوصله ی نوشتن ندارن.
ما اونا رو هم هنوز دوست داریم.

2. اختیار داری، دوست من. شما بنده رو "بر سر ذوق" آوردی و باعث شد اون همه بنویسم.

3. من از بازی های جدی "امیر جعفری" خیلی خوشم می یاد. "زیر هشت"شو دوس داشتم.
گرچه به قول شما "قلدر" می زنه؛ اما، این به واسطه ی فیزیک و قد و هیکلشه؛ وگرنه، فکر می کنم با توجه به مصاحبه هایی که ازش دیدم (بخصوص دو، سه بار تو "خندوانه") ذاتاً خیلی هم قلدر نباشه.

4. اتفاقاً "مهران احمدی" حدود یک هفته پیش مهمون "دور همی" بود.
ناگفته نماند تو این یک هفته من به دستگاه دی وی بیم برنامه داده بودم "دور همی"ها و "خندوانه"ها رو ضبط کنه و اون طفلی هم بدون مشکل همه رو گرفته بود و من دو روز پیش مصاحبه ی "مهران"ها رو با همدیگه دیدم.
همین قدر بگم که خیلی خیلی زیبا صحبت می کرد و باعث شد کل مصاحبه شو برای خودم آرشیو کنم.
هم خیلی باسواد و کاردرسته و هم صادق. خودش بود و مشخص بود شعار نمی ده.
ضمناً به همین "پایتخت"ی؛ که، شما اشاره فرمودی، اشاره کرد و گفت که چرا ادامه ش نداده؛ برخلاف، خیلی ها که پول و رقم های بالا وسوسه شون می کنه.
پیشنهاد می کنم این "دورهمی" رو شما هم؛ اگه دوست داشتید، ببینید.

5. من هم کارهای آقای "کاهانی" رو بی نهایت دوست دارم؛ بخصوص، "بیست"، "هیچ" و "بی خود و بی جهت"شون رو.

6. می گم نکنه یه دوره ی کوتاهی پرداختن به موسیقی و نوشتن نام موسیقیدان ها تابو بوده! البته با توجه به دوران عجیب و غریب دهه ی 60 این حدس خیلی ه دور از ذهن نیست.

7. بله. تمامی اسامی ای که از استادان بزرگ نام بردید، همه جزو مفاخر ایران و جهانند. عمر زنده هایشان دراز باد.

8. من فقط و فقط "کلوچه ی نادری" رو دوست داشته و دارم و از برندهای مشابه و گاهی مزخرفی مث "نادی" و "نوشین" و "پیمان" و ... بدم می یاد.
فکر می کنم قدیمی ترین و خوشمزه ترینش همین "نادری"ای باشه که عرض کردم.
شما به جای زنجبیلی باید گردویی شو بزنی به بدن!
چند سالیه که این شرکت موزی و نارگیلی و ... هم می زنه؛ اما، همچنان گردوییش یه چیز دیگه ست.
واقعاً جاتون خالیه؛ اما، مطمئنم بگردید، اون وری هم که شما هستید، گیر می یاد. حتماً.

9. عه؟ خبر نداشتم. فوت پدر گرامی "افشین" خان رو.

"افشین" عزیز، تسلیت بنده رو هم با تأخیر پذیرا باش، دوست من. غم آخرت باشه، دوست من.
بنده هم ازت می خوام هر وقت حسشو داشتی، به ما و خونه ی خودت سری بزنی و بنویسی.
مطمئنم شما هم از اون دسته آدم هایی هستی که با نوشتن سبک تر می شی.

10. نه، قربان! ما کی باشیم که بخواییم امتحان بگیریم.
واقعاً نام ایشون رو تا امروز نمی دونستم، "59" عزیز.
اولاً بسیار ممنون از فایل خوبی که گذاشتید و ثانیاً حالا که صدا و سبک کار ایشون رو شنیدم، یادم اومد که قبلاً هم شنیده بودمش؛ اما، به هیچ وجه نمی دونستم که اسم این استاد چیه.
از تو، دوست خوبم، هم ممنونم که کمکم کردی.
به امید پیدا شدن نام اون آقای دیگه و نواری که هیچ وقت پیداش نکردم!

11. راستش من اون فایل "پلنگ صورتی" شما رو اون روز دانلود نکردم و حدس زدم می خوایید خاطره بازی کنید؛ اما، حالا که این طور می فرمایید، می رم می گیرمش، ببینم کدوم یکیه.
امیدوارم جدید باشه و این ها نباشه:



گرچه؛ اگه هم باشه، باز هم باارزشه.
پیشاپیش ازت ممنونم.

12. راستی، همین الآن به "افشین" جان پیامک زدم و عرض تسلیت گفتم.
گفتن که تو کانالی از "تلگرام" مشغوله و با تعجب پرسید مگه هنوز اینجا فعالیتی داریم؟
نوشتم: هر 100 سال یه پست؛ اما، هست باز هم.
ازش خواستم سری بزنه.

13. راستی، قضیه ی "آواز تهران" چیه؟
در ادامه ش چی بوده؛ که، من نمی دونم!
Smile

14. کار آقای "فرزان" هم خیلی ناب و عالی بود. ندیده بودم و خبری نداشتم.
دم شما هم گرم.

15. حالا که صحبت از "شما تیوب" شد!، این هم میوزیک ویئویی قبل از انقلاب ("رنگارنگ") با شرکت "بهروز مقدم"، مجری معروفمون!
راستش من این شو رو بارها و سال ها دیده بودم؛ اما، تا همین یکی، دو ماه پیش که خبر از بیماری ایشون تو رسانه ها پخش شد و بعد این شو و نام ور شد، نمی دونستم که ایشونه. اگه ندیدید، جالبه، نه؟
"پس تا بعد!" Smile

https://www.youtube.com/watch?v=I3q_MSWbOO8

16. عه؟ پس از کار "حسین شاهرخ نیا" خوشتون نیومده؟
راستش اولین استندآپ ایشون رو توی نوروز 1396 و برنامه ی "زمانی برای خندیدن" دیدم، از "شبکه ی 3".
اون شاید بهترین کارش بود که با سینماهای جهان شوخی می کرد و تسلط کامل داشت. یادمه دقیقاً همون کار رو برای داورای "خندوانه" ("گوهر خیر اندیش"، "کمال تبریزی" و "آتیلا پسیانی") و مسابقه ی راهیابی به 20 نفر برتر هم اجرا کرد و بالا هم اومد.
بعدش "چاقی" رو اجرا کرد، در مرحله ی یک هشتم نهایی "خندوانه".
کارش کمی افت کرده بود؛ اما، باز هم خوب بود.
اما بعد از این 2 تا اجرای دیگه هم داشت؛ که، به مراتب ضعیف تر بود و احتمالاً شما رو عصبانی کرده.
با این حال؛ اگه، شوخی با سینماهای جهان "زمانی برای خندیدن"شون رو گیر آوردید، اون بدک نیست و اگه گیر نیاوردید و دوست داشتید ببینید، من تقدیمش کنم.
اگه هم خییییییلی عصبانی تر از این حرف ها هستید، من عذر می خوام.

17. راستش به فرموده ی شما درست همون شبی که "کندو" رو دیدم، "فرار از تله" رو هم دیدم؛ چون، هر دو رو تو یه روز گرفته بودم که به موقع ببینم؛ اما، با "فرار از تله" کوچک ترین ارتباطی برقرار نکردم.
اون شب "نفرین" رو هم دیدم و واقعاً بد بود. خیلی خوشحالم که تنهایی هم دیدمش.
از اون دست فیلم هایی بود که آدم روش نمی شه با کسی ببینه.
از "ناصر" خان "تقوایی" اصلاً انتظار نداشتم. خیلی خیلی سطح پایین بود.

18. در مورد "سازش" دقیقاً زدید به خال!
یک کمدی موقعیت به تمام معنا و بهترین کمدی قبل از انقلاب.
من تو یه انجمن دیگه (مختص فیلم و پوستر) از این فیلم خیلی تعریف کردم و اون رو هم برای اولین بار امسال دیدم. بهار 96.
فکر نمی کردم قبل از انقلاب کمدی موقعیت داشته باشیم و همه ش فکر می کردم کمدی های رادیویی و برپایه ی کلام و پُرحرفی و مزخرف یا کمدی های مبتذل (از نوع تصویری)؛ اما، به سبک "پشمالو" داریم؛ که، به نظر من فقط و فقط هدر دادن وقت بود و بس.
اما "سازش" بی نظیر بود.
"شوهر جونم عاشق شده" رو هم دیدم. اون هم بد نبود؛ گرچه، حضور "ژاله کریمی" باعث شده بود که بیشتر از موضوع و فیلمنامه بهش فکر کنم؛ اما، باز هم معتقدم تنها فیلم طنز واقعی قبل از 57، "سازش"ه و بس.
نمی دونم نسخه ای که دیدم نسخه ی کامل و باکیفیت بود یا نه؛ اما، راستش از اون فیلم هایی نیست که بخوام آرشیوش کنم؛ با این حال، بسیار ممنونم از اطلاع رسونی جنابعالی.

19. از 4 فیلم معرفی شده ی شما با سه مورد بی نهایت موافقم؛ اما، "ممل امریکایی" هیچ مدله تو کَتَم نمی ره!
ببخشید.
شاید اگه بخوام یه 4می بنده اضافه کنم، "ورود آقایان ممنوع" رو اضافه کنم.
ضمناً "اکبر دیلماج" رو ندیده م. به نظر شما ارزش دانلود و وقت گذاشتن برای مشاهده رو داره، برم دنبالش؟ بی تعارف بفرمایید.

20. راستش به شخصه از زنده یاد "ارحام صدر" خاطره ی بامزه ای ندارم؛ گرچه، چند تا کاری ازشون دیده م.

21. "علی بابا"؟
نکنه خودش باشه.
همین الآن می رم دنبالش.
ممنونم ازت، دوست خوبم.

22. با نوشته های ارزشمند و بجای شما درباره ی تهران و تهرانی و شهرستانی و طبقه های متمول و ندار کاملاً موافقم.
واقعاً حق مطلب رو به درستی ادا فرمودید و باز هم؛ همون طور که قبلاً اشاره کردم، به گمونم ظرفیت مردم 50 سال پیش توی جوک گفتن و جوک شنیدن به مراتب بیشتر از مردم لوس و بی مزه و نازک نارنجی امروزی بوده.
تازه از اون سال که "شوکران" هم اکران شد، علاوه بر لهجه و استان، مسأله ی شغل و حرفه هم به این بی مزگی ها و حساسیت ها اضافه شد؛ تا جایی که، "در حاشیه"ی "مهران مدیری" بیچاره تیکه و پاره ی همین مسخرگی ها شد.
"شب های برره" هم؛ که، شاهکار ایشونه، فقط و فقط یک بار پخش داشت!
امان از این کوتاه نظری های بی مورد.

23. من با این کنترل "پارس" خاطره ی زیادی ندارم؛ اما، یادمه داییم عینشو داشت.
به شخصه بیشتر با کنترل "سونی" و "سامسونگ" خاطره دارم.
ممنون. جالب بود، ولی.

24. اتومبیل "مشتی ممدلی" ما قابل شما رو نداره.
ما کجا و "مرسدس بنز"، دادا؟

25. آرم سربرگ کارت ویزیت طراحی شده تون عالی بود.
خیلی باهاش حال کردم. مثل همیشه هنرمندانه و زیبا و دلنشین.

26. ای نهنگ های "زی ذی" بدبخت!
بازم دم "نهنگ های فرانسوی" گرم که این قاعده رو زیر دُم گذاشته ن! Smile Smile Smile

27. من هم با بعضی از این مستندها خیلی حال می کنم.
نوروز امسال فکر می کنم "شبکه ی 2" مستندی داد با عنوان "خرس ها" ("Bears") که به علت طولانی بودن (77 دقیقه) توی دو شب پخش شد. ضمناً خیلی هم زیبا دوبله ی فارسی شده بود.
من شب اولش رو مث شما از نصفه هاش دیدم و شب بعدش رو کامل؛ اما، به قدری این مستند زیبا، هیجانی و کِشنده و جاذب بود؛ که، روز بعدش رفتم و نسخه ی دوبله شده شو کامل و باکیفیت HD از "آپارات" گرفتم.
پیشنهاد می کنم شما هم؛ اگه دوس داشتی، ببینیش. عالیه:

http://www.aparat.com/v/1aoDe

28. نقد "نهنگ عنبر"تون عالی بود.
ریزبینی تون حرف نداشت؛ بخصوص، درباره ی عبارت "در برقی".
واقعاً فیلمنامه نویس ها باید برای کارهاشون با حداقل 20 نفر از حِرَف مختلف مشاوره داشته باشن؛ که، خیلی کم چنین اتفاقی پیش می یاد و نتیجه ش می شه این سوتی هایی که فرمودید.
یا نتیجه ش می شه این که توی سریال مثلاً درجه ی الف "کیمیا" از قسمت 1 تا به انتها همه ی میوه ها توی پلاستیک های دسته دار نایلونی به خریدار عرضه می شه!

این روزها دنباله ی این فیلم هم توی سینماهای ایران روی پرده ست و به زودی می تونید نسخه ی 2شو هم از وب بگیرید.
اصولاً این مدل فیلم ها فقط و فقط داره روی بازیگر درجه ی 1ش؛ یعنی، "رضا عطاران"، می چرخه و متأسفانه چیزی که نادید گرفته می شه فیلمنامه ست.

21. در مورد "دارکولا" واقعاً هیچی نباید بگیم.
"مهران مدیری" با اون همه تجربه ش باز هم 20، 25 سال طول کشید تا اولین فیلم سینماییش رو درست کرد؛ اون وقت، "رضا عطاران" چطور تونست چنین کاری کنه؟
ببینید در نامبر وان بودن ایشون در طنز و این که تونست یک تنه بسیاری از فیلم های دهه ی 90 رو پُرفروش کنه و سینمای به ورطه افتاده ی ایران رو به معنی واقعی نجات بده هیچ شکی نیست.
بازیگر تواناییه؛ اما، کارگردانی خیلی حرفه.
من هنوز کار "مدیری" رو ندیده م و شاید هم ایشون هم اشتباه کرده باشه و نباید از میدیوم تلویزیون پاشو فراتر می ذاشت؛ اما، فقط می خواستم بگم حدود 25 سال با خودش کلنجار رفت تا بالأخره کار اول سینماییش رو داد بیرون. این یعنی باز هم احترام به مخاطب.
بگذریم.

22. عکس آخر هویجی تون بامزه بود.
با خوندن نوشته های سطور آخرتون بلافاصله یاد مصرع معروف "این کوزه چو من عاشق زاری بوده است" افتادم.


23. باز هم ممنون که وقت گذاشتید.
خوشحالم که فرصتی شد پاسخ بدم.
و هیچ عجله ای برای خوندن پاسخ ندارم.
این به این معنیه که خودتون رو برای زود پاسخ دادن اذیت نکنید.
دستتون هم درد نکنه برای همه ی نوشته ها و فایل هایی که گذاشتید.

فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

از شما عزیزان تشکر میکنم

پست من طرف Indiana Jones في الإثنين يوليو 10, 2017 8:56 am

وحید عزیز (59) و امیر عزیز (Emiliano)
از شما و لطفتون ممنون و متشکرم. دوران سختی بود که آثارش همچنان باقی است. اتفاقاً باعث شد منِ نوستالژیک نوستالژیک‌تر هم بشوم. پس از فوت پدر کارم شد جستجو در نوشته‌ها و عکس‌های قدیمی ایشان و بیشتر از پیش در "خواب در رویای گذشته" فرو رفته‌ام. تمامی عکس‌ها و دفترچه‌های خاطرات را دیجیتالی کرده و طبقه‌بندی می‌کنم. مضحک است که پدرم را تازه الان بهتر می‌شناسم. همان انرژی که برای کشف رموز گذشته استفاده کرده بودم را اینک برای پدر بکار می‌برم. جایشان خالی است و تلخ‌تر اینجاست که کاملاً متوجه شده‌ام از بابت کمالات از پدرم عقب‌تر ایستاده‌ام. اما شاید هنوز فرصت برای جبران مافات باقی است.
فعالیت من بیشتر در شبکه‌های مجازی مثل تلگرام و اینستاگرام معطوف شده. متأسفم که فاروم خوبمان خلوت شده، اما خوشحالم که اولین قطعه دومینوی بازگشت به گذشته را ما حرکت دادیم و تبدیل به یک موج که نه، تبدیل به یک سونامی شد!
تمامی شما را دوست دارم و از این پس بیشتر به شما سر خواهم زد.
ارادتمند
افشین
avatar
Indiana Jones

تعداد پستها : 309
Join date : 2009-09-11
Age : 41

خواندن مشخصات فردي http://indianajones2.blogfa.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الثلاثاء يوليو 11, 2017 2:00 pm





- با درود خدمت فروم رویایی و یاران ارجمندش.
و آرزوی لحظه‌هایی‌ خوش و پر از سلامتی‌ و آرامش.

در اپتدای سخن ...

- ۱۲ سال پیش، در چنین روزهایی - تیرماه ۱۳۸۴،
موسیقی‌ ایران یکی‌ از آهنگسازان و موزیسینهای باسواد خویش را از دست داد.
استاد زنده یاد "فریدون ناصری" ... (۱۴ آبان ۱۳۰۹ - ۱۷ تیرماه ۱۳۸۴).
http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138112110100
http://www.hamshahrionline.ir/details/278916/Culture/Artnews
http://www.cinemajournal.ir/آهنگساز-ناخدا-خورشید-در-سالهای-ابتدا/
http://mafakher.net/archives/575/


- استاد فریدون ناصری علاوه بر جایگاه علمی‌ که در موسیقی‌ راستین و سمفونیک داشتند،
برای ۲۱ فیلم نیز آهنگ ساختند که از میان آنها میتوان به موسیقی‌‌های بکر و خوب فیلمهای:
"کفشهای میرزا نوروز-۱۳۶۴" و "آن‌ سوی مه‌‌-۱۳۶۴" و ... اشاره داشت.
فروم رویایی، نام و یاد "رهبر اسبق ارکستر سمفونیک ایران -
و آهنگساز اصولیگرا ~ استاد فریدون ناصری" را گرامی میدارد. ...
*دعوت میگردد به خواندن مصاحبه‌ای که با ایشان بسال ۱۳۸۲ توسط "تبیان" انجام شده بود .:

http://article.tebyan.net/2945/استاد-فریدون-ناصری-آهنگساز-


*ایندیاناجونز گرامی‌، با درود فراوان.
بسیار خرسند شدم از تشریف فرمایی شما.
امید آنکه سایه تان همیشه بر سر فروم جاودان باشد.
من کوچک، همیشه سپاسگزار بوده و هستم.
با آرزوی سلامتی و موفقیتهای روزافزون برای همگی‌. با احترام. ...
.............................................
*امیلیانوی گرامی با درود.
ضمن سپاس برای تمام موارد و موضوعهایی‌ که بیان داشتید.
چند سال پیش، فیلم "سرایدار" را گفته بودم که اگر ندیدید تماشا بفرمایید.
راجع به "کندو" تا آنجا که بیاد دارم هیچ حرفی‌ نزده بودم.
که البته اگر هم گفتم، کار بسیار خوبی‌ انجام داده ام (لبخند).
.....................................

- ممنون از تدوین و میکس صدا و تصویر خرگوش مغرور.
موسیقی‌ این کار واقع دلنشین است و همانگونه که شما و ایندیاناجونز گرامی بهتر میدانید،
ساخته ی آهنگساز اوکراینی Михаил.Александрович.Меерович میباشد.
[(Mikhail Aleksandravich MeEerovich - (1920-1993]
ایشن زاده ی شهر کی‌یف بودند، و سپس در مسکو از جهان رفتند و بخاک سپرده شدند.
من در کل، حالم از تمام انیمیشنها و برنامه‌های عروسکی زمان شوروی بهم میخورد.
اما اینکار فقط موسیقی‌ اش زیباست. کلی‌ گفتم، وگرنه که زحمت شما سر کلیپ، ماندگار است.
همچنین سپاس از ایندیاناجونز گرامی برای ضبط موسیقی‌ و صدای دوبله ی آن‌ به فارسی‌.
...................................................
- آقای امیر جعفری را فقط از جهت تیپسازی و بازیگری اش،
که در تمام فیلمها بگونه‌‌ای یکسان ژست و بیان دارد گفتم و انتقاد کردم،
چون همه جا یک مدل است،. با اینحال برای همین یک مدل بازی تکراری اش هم،
حرفه‌ای کار میکند، و برای همین است که سطح توقع از او در بازیگری، بالا هست.
وگرنه که ایشان شخص بسیار محترم و خانواده.دوستی هستند.
اصل مگر میشود که مرد.شهریوری خوب و با اخلاق نباشد (لبخند).
.............................
- امیلیانو گرامی، وظیفه دارم تا سرانجام این موضوع را بگویم،
که اگر شما پدر شوید، بی‌ شک یکی‌ از بهترین پدرهای دنیا خواهید بود،
چرا که سیستم برخورد با فرزندتان - (همچون سیستم برخوردتان با مخاطب)،
حالتی‌ پیشبرنده و جلوبرنده خواهد بود و در نتیجه فرزند شما،
بسیار به جا و مقام خوبی‌ در زندگی‌ خواهد رسید.
این دقیق برعکس همان سیستمی‌ هست که والدینم با من داشتند،
که همیشه منرا باز میداشتند از حرکت و جلوی استعدادهایم را میگرفتند.
دلیلش را نمیتوانم بگویم. ... مشکل از آنها بود. بگذریم.
...........................................
- این مورد زیر را باید حتم دیالوگ داشته باشم،
چرا که تلپاتی ما در فروم، بسیار ارزشمند است!.
سخن از فیلم نفرین آقای تقوایی به میان آوردید!!!.
تا بحال در این سالها، ۱۰۰ بار قصد داشتم راجع به ایشان بگویم،
اما هیچگاه موردش پیش نمی‌‌آمد تا اینکه اکنون آنرا مطرح ساختید،
امیلیانو سپاسگزارم. ...

- ببینید از دید من، آقای تقوایی یک فیلمساز کپیکار و همچنین مبتذلساز است.
اینجانب زمانی‌ که سال ۱۳۷۲ یا ۷۳ ( ۱۳-۱۴ ساله بودم)،
کتاب دایی جان ناپلئون آقای پزشک زاد را، برای اولین بار خواندم کامل.
بعد سال ۱۳۷۸ (یعنی‌ ۵ سال پس از آن‌)، برای اولین بار، سریال دایی جان ناپلئون را دیدم.
درست هست که این سریال، خوشساخت و وفادار به متن اصلی‌ ‌اش ساخته شده،
اما رواج ابتذال بویژه در محصول تصویری داستان‌ که سریال دایی جان. بوده است،
به هیچ شکلی‌، قابل قبول نیست. ... نشان دادن اینکه (آنهم با زبان طنز)،
که به زنه شیرعلی‌قصاسب از جانب دوستعلی‌.، دایم دستدرازی‌ میشود،
و از آن‌ بدتر، پرسناژ "اسدلامیرزا" که براستی گسترش ابتذال است.
بر کسی‌ پوشیده نیست که اسدله میرزا، قربانی خیانت همسر سابقش شده،
اما این دلیل نمیگردد که حال پرسناژ او، آنهم با حالات روشنفکرانه و شیکی که دارد،
براحتی به خود اجازه ی چشمچرانی و صید کردن زنهای متاهل را داشته باشد!.
حتا در این سریال نریشن هم هست که با ورود اسدله میرزا به سالن میهمانی، عنوان میشود که،
مردهای فامیل از او خوششان نمی‌‌آید، چون او به "زنهای فامیل"، با هیزی و چشمچرانی نگاه میکند!.
(هر چقدر هم چه زن چه مرد، انسانهایی هوسباز و شهوتطلب باشند،
اما خیلی‌ پست بودن و کثافات بودن میخواهد که شخصی‌،
به فامیل و دوستان و آشنایانش، چشم و نظر داشته باشد!).
و اما سکانس پایانی این سریال، وحشتناک است!، جایی‌ که اسدله میرزا،
با زن امریکایی همسایه (که شوهرش هندی ست) ارتباط برقرار کرده، سپس آن‌ زن از اتاق او بیرون می‌‌آید،
و حال "سعید ~ سعید کنگرانی" که همصحبت با اسدله است، بعنوان شاهد آنجاست و میبیند که،
اسدله جامی برداشته و با صحبتهای فلسفی‌ که دارد، پس از ارتباطش با زن همسایه،
حال حرفهای متافیزیکی و فلسفی‌ میزند!، انگار نه‌ انگار که این پرسوناژ، مرتکب اشتباه زشتی شده!.
خب نشان دادن این موارد در سریال، درست است که رونوشت از متن اصلی‌ است،
اما "نوشته" یک چیز است، و "محصول تصویری"،
چیزی بسیار قدرتمندتر از دید نفوذش میان کلاسهای گوناگون مردم.
حتا در فیلم پوچ "ای ایران" هم، ثریا حکمت که همسر "گروهبان گارسیای ‌ایرانی*" ‌ست،
زمانی‌ که برای خرید به بازار محله‌شان میرود، با کسبه و دکانداران، عشوه می‌‌آید!.
البته این مورد در نسخه ی پخش تلویزیونی این فیلم، گاهی‌ سانسور و پلانهای نازوعشوه کم میشد،
اما در نسخه ی اصلی‌ که ویدیو کلوپها دهه هفتاد داشتند و سپس سی‌دی اش نشر پیدا کرد،
این مورد واضح است و خوشایند نیست! ...
(نشان دادن زن شوهرداری که با کسبه لاس میزند و چشم و ابرو می‌‌آید!).
حال در فیلم نفرین که بیان داشتید و ایشان قبل از ۵۷ ساخته هم، دوباره چنین موضوعی در میان است،
و البته سوژه ‌اش بی‌ شک کپی کاری از سینمای غرب است که در این فیلم، بومی و ایرانیزه شده،
و همچنین در این فیلم نفرین، چون مرد داستان، قدرت جنسی‌ ‌اش را دیگر از دست داده،
پس فیلم انگار که دلیل منطقی‌ برای خود یافته!، و ایجاد خیانت زن با کارگر خانه را، با شجاعت نشان میدهد!.
در فیلمهای امریکایی، این مساله مطرح شده و میشود، اما "مکافات پس از خیانت" هم در آنها نشان داده میشود.
از سوی دیگر، بگفته ی استاد حاتمی‌: "همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید"!.
به فرض که سینمای غرب، خیانت را نشان داد و حتا مکافاتی هم آخرش در کار نبود (فرض محال)،
آنها که تمدن و فرهنگی‌ ندارند!. ...  ۲۴۰ سال پیش در امریکا دولت تاسیس شده!، که پس از آن‌،
همه شان یا هفتیرکش بودند و یا کاوبوهایی خونریز. ... اما ایران، با قدمتی چندهزارساله،
شعر ناب و فلسفه‌های جهانی‌، بسیار باید بیشتر مراقب محصولات فرهنگی ‌اش باشد.
تمام حرف و حرص خوردنهای ما، سر این است و بس. ...
...................................
***از پرسناژ اکبرعبدی در فیلم‌ ای ایران،
با نام "گروهبان گارسیای ‌ایرانی" نام بردم.
دلیل اینست که با آنکه اکبرعبدی در جایگاه بازیگر، خوب کار کرده،
اما پرسناژ او (یعنی‌ گروهبان یا پاسبان فیلم‌ ای ایران)،
با گریم، میمیک صورت، نوع نگاهها و میزانسن رفتارهای شخصی‌ که دارد،
بسیار یادآور پرسوناژ "گروهبان گارسیا از سریال زورو" میباشد!.

- اگر خوب نگاه داشته باشیم، در فیلمهای آقای تقوایی، مساله کپیکاری موج میزند.
نمونه دیگر، فیلم بیخود کاغذبی‌خط است، که کپی شده از سکانس پایانی فیلم چشمان.باز.بسته است.
یعنی‌ همان سکانس آخری که استاد کوبریک در فیلمش بخوبی دیالوگ و ساختش را انجام داد،
شد دستمایه‌ای که آقای تقوایی، کپی برای فیلم کاغذبی‌خطش انجام داد،
و البته که همراه آن‌، بخشهای نامفهوم و تماشاگرنفهمکن را نیز به آن‌ اضافه ساخت.
شکی‌ ندارم که ناخداخورشیدش هم کپی از فیلمی امریکایی و گانگستری ست.
کپی‌هایی‌ که بومی و ایرانیزه میشود.
.................................................

- و اینجاست که هنر بیهمتای علی‌ حاتمی‌، بازهم به اثبات میرسد!،
که تنها او، علی‌ حاتمی بود که سینمایش، هیچ کپی کاری نبود،
و بلکه روادید و داستانها و دیالوگها و پرسوناژهایش،
همگی‌ براستی که ‌ایرانی و تبارمند بودند.
روح علی‌ حاتمی‌ شاد، که یگانه بود در سینمای ایران.



..................................................

*** توضیح:
در رجهای بالا گفته شد که امریکا چه تاریخی دارد،
تاریخی که با قلدربازی و سیتم هفتیرکشی‌ و کاوبوها آغازی رسمی‌ داشت.
اما پس چرا این کشور یا بهتر بگوییم این "قاره پهناور"، موفق و جهان.اولی‌ست؟.
پاسخ ساده است. ...
- پس از به روی کار آمدن قانون و رسمی‌ شدن امریکا که ۲۴۰  سال تاکنون از آن‌ میگذرد،
سپس خیل عظیمی‌ از مهاجرین گوناگون و بااستعداد، همراه با شهامت پایداری که داشتند،
اقدام به مهاجرت به "سرزمین نو و تازه ی امریکای دو قرن پیش" نمودند.
این مهاجران که همگی‌ جزو افراد متخصص در رشته‌ها و علاقمندیهای خویش بودند،
فنداسیون و بستر قوی و قانونمندی را برای امریکای امروزی ایجاد ساختند،
که هنایش دلخواه و بسودنی آن‌، امریکا را تبدیل به جهانی‌ اول نمود.
در تمام زمینه‌های تکنولوژی و حتا هنری که نگاه داشته باشیم،
دانشمندان و ستاره‌های امریکایی، بیشترشان یا مهاجر و یا مهاجرزادگانی،
از کشورهای دیگر بودند که به امریکا رفتند، و توانستند نبوغ و علاقه‌های خویش را،
در پایگاهی آزاد و بدون مشکلات رایج، به‌‌‌ عرصه ی ظهور و باروریهای تحقق‌آمیز برسانند.
........................................................
- امریکا - سرزمین رویاهایی که به حقیقت می‌پیوندند.
این جمله نه‌ شعار بلکه خبری موثق و واقعه‌ای میباشد.
همگی‌ ما، دارای آشنایان دور و نزدیکی‌ هستیم که در سرزمین عموسام ساکن هستند.
بنا بر روایات و آنچه که آنها تعریف داشتند، جامعه ی امریکا، مهمترین نکته ی مثبتش،
همانا در ایجاد "اعتماد بنفس فردی" و احترام به "جایگاه شهروندی" و مقیمانش است.

- یکی‌ از دوستان پدرم، اواخر دهه ی هفتاد خورشیدی، همراه با فرزندش که آنزمان ۱۸-۱۹ سال داشت،
به امریکا برای دیدن برادرش که مقیم آنجا بود رفتند. ... اما وقتی‌ برگشت، خودش تنها آمده بود!.
ماجرا این بود که روزی در همان دوران اقامت و سفرشان در امریکا، نیاز میشود که ایشان،
همراه با دخترش که ۱۸-۱۹ ساله بود و زبان انگلیسی هم بلد بود،
به بانک بروند و فیش یا چک بانکی پرداخت کنند. ...
زمانی‌ که دختر ایشان به کارمند بانک مراجعه میکند، خانمی که کارمند بانک بوده،
با دیدن پاسپورت دختر ایشان و سنش که بالای ۱۸ سال بوده، چنان برخورد رسمی‌ با او انجام میدهد،
که "بهتون تبریک میگیم، شما وارد سن بزرگسالی‌ و قانونی شدید!، میتونید حساب بانکی ایجاد کنید،
بیمه‌ پرداخت کنید، و اجتماع به شما به شکل یک فرد حقوقی و دارای سهم در جامعه نگاه میکند!".
ایشان پس از این برخورد خوب خانم بانکدار، به پدرش میگوید که،
عمو‌ها که اینجا ساکن هستند، من نمیخوام برگردم، پیششان میمانم،
و تحصیلم را همینجا ادامه خواهم داد.
اینجا به انسان احترام میگذارند!.
..............................................
- و این دقیق همان احترامی هست که برای نمونه من نوعی وقتی‌ در امتحان رشته ی گرافیک،
سه‌ عکس مولفانه گرفته و با آنها کارت پستال درست کرده بودم (که قبل داستانش را بیان داشتم) .:
(با "جناب کازوش" همصحبت بودیم - 29.08.2015)


http://koodaki-nojavani.9forum.info/t25p175-topic#9342
استاد درس مربوط، چنان ضد حالی‌ زد، که آخر کار یک چیزی هم بدهکار ایشان شدم،
و تهمت زد که عکسها را از مجلات خارجی‌ قیچی کردم و بهم چسباندم!.
این میشود احترام به شخصیت افراد، آنهم در مراکز دانشگاهی آی.آر.!
و یا بازهم که از احترام؟ بگوییم اینکه .:
- اینجانب سال ۲۰۰۸ که سال سوم رشته ی زبانشناسی و مترجمی،
واقع در دانشگاهی ۲۰۰ ساله! در شرق یو.آ. بودم، اقدام به ترجمه دفتر کوچک شعرم،
که ۶ سال قبل از آن‌، یعنی‌ سال ۲۰۰۲ با نام .درد دلهای شبانه. در آی.آر. چاپ شده بود،
اینبار به زبان روسی آنرا برگردان داشتم. کلی‌ هم جوانب مختلف کار از جهت تکنیک‌های ادبی‌،
و دستوری را بررسی‌ داشتم که نسخه ی شعر ترجمه‌ به روسی ام، از همه جهت درست باشد.
و صد البته که در این راه، همسر سابقم نیز بعنوان گویشور اصلی‌ زبان روسی،
راهنمایی‌‌هایی‌ داشتند که بسیار خوب و مفید بود. همچنین نسخه ی نهایی‌ ترجمه را،
به چندین استاد چه در کرسی زبان روسی آن‌ دانشگاه، و چه در کرسی زبان آلمانی،
که آنها هم روس بودند نشان دادم، و از همه جهت محکمکاریهای لازم انجام شد -
و البته تقریب همگی‌شان، لطف داشتند و از کار تعریف کردند،
یعنی‌ با آن‌، ارتباط و احساس برقرار کرده بودند. ...
کار رسید به آنجا که به استاد زبان روسی مان اعلام کردم که قصد دارم این دفترک را،
در تیراژی هر چند کم، اما با خرج خودم و بعنوان محصول ادبی‌-فرهنگی‌ دانشجوی دانشگاه،
چاپ نمایم تا شما نیز از طرف کرسی زبان روسی، آنرا به مسکو و پیتربورگ بفرستید،
و بگویید که برای نمونه، چه دستاوردهایی در دانشگاهتان در بخش دانشجویان خارجی‌ انجام شده.
من اینرا گفتم، و خانم استاد زبان روسی ما، خیلی‌ بفکر فرو رفت! و گفت که،
او هم در دوران جوانی‌ اش (زمان شوروی)، شعر‌هایی‌ میگفته اما نظام شوروی،
حرکات فردی و تکروی را از افراد میگرفته و سلب مینموده (که راست هم میگفت و حقیقت دارد)،
از اینرو ایشان در آن‌ دوران، چیزهای ادبی‌ که مینوشته را، بدست خودسانسوری سپرده و از بینشان برده.
(و اینجا بود که خب روشن شد که چرا چنین جبهه گیری راجع به دفترکم از خود نشان داد!).
پس از آن‌ با نسخه ی پرینت شعرها و جلدی که برایش همانند اریجینال (با کمی‌ تغییر) انجام داده بودم،
رفتم نزد معاون دانشگاه که مسوول امور دانشجویان خارجی‌ بود و در ضمن خودش نیز،
استاد رشته ی "ریاضیات محض" در همان دانشگاه بود. مردی بود پنجاه و چند ساله.
روزی که به دفترش رفتم و قصد خود برای انتشار دفترک شعر با هزینه ی خویش را مطرح ساختم،
ایشان اپتدا کمی‌ متعجب شد و سپس با حالتی‌ مشکوک گفت که بگذارید اینجا باشد این پوشه،
(یعنی‌ پوشه‌ای که پرینت صفحه ها و طرح جلد دفترچه در آن‌ بود)،
بگذارید اینجا باشد تا آنرا بازبینی و مطالعه کنم!،
که خدایی نکرده، در میان متن و شعر شما که ترجمه داشتی،
یکوقت "حرفهای زشت"  و  "فحش.خار.مادر" نباشد!!!. ........................
ایشان با حالتی که درست مردمک چشمم را هنگام این سخنان ارزشمند نشانه رفته بود،
این جملات زرین را به زبان آورد. ... من خب جا خوردم و حتا ناراحت شدم،
و بعد اجازه خواستم و دفترشان را ترک کردم. ...
یک هفته‌ای گذشت و دوباره نزدشان برای دریافت نتیجه رفتم.
ایشان با بی‌ حوصلگی گفت که "ورقه‌های من" را خوانده، و در کل، هیچ چیز متوجه نشده!،
چون معلوم نیست که من چگونه آنها را به روسی ترجمه کرده ام!،
و بعد در ادامه گفت که همین فهمیده است که شب که میشود، آدم خسته میشود و میخوابد!.
ایشان این یک مورد را از میان ۱۹ شعر سبک سپید آن‌ مجموعه فهمیده بود و بس. ...
بعد دوباره با همان حالت شلیکواری که چشمانش منرا هدف قرار داده بود،
پوشه ی پرینت را پس داد، و اینجا بود که حس کردم که انگار از یک فشار اضافی، رها شده.
باری، کاری که میخواستم با پول خود انجام دهم، و میتوانست بشود جزو فعالیتهای فرهنگی‌ آن‌ دانشگاه،
که سهم مینوی و پزدادنش برای آنها میتوانست کارساز و خوب باشد، با اینگونه برخوردهای غیرمنطقی‌،
درست همانند برخورد زشتی که استاد ‌ایرانی گرافیک نسبت به عکسها و کارت پستالهای مولفانه ام داشت،
آن‌ دفترک ترجمه شده ی شعر نو نیز، گرفتار رفتارهای زشت شد و در گورستان تاریخ بخاک سپرده شد.

این دو مورد، چیز عجیب و غربی نبودند، بلکه نشان از کشورهای جهان سومی‌ و نوع برخورد آنها،
با شخصی‌ که میخواهد "کاری انجام دهد" که هم برای خودش خوب باشد و هم برای آن‌ جامعه بودند.
پس برای همین است که یک جا میشود "آلمان ~ یعنی‌ مهد جذب استعدادها و نظم اجتماعی"،
و جاهای دیگر میشود جهان سوم با سیستمهای دروغین و از بین برنده ی استعداد انسانها.
یک جا میشود "امریکا ~ که فردیت را به رسمیت میشناسد و انسانها را به شوق می‌‌آورد"،
و جاهای دیگر همچون آنجا که استاد گرافیکش بد برخورد کرد، و یا جایی‌ که اساتید و کادر دانشگاهش،
چوب لای چرخ "دانشجوی فعالش" گذاشتند که خدایی نکرده کاری از او چاپ نشود!. ...
ماجرا ساده است. ... هر واکنشی، ریشه در کنشهای پیشینش دارد.
مهم دانستن همین دلیلهاست که وقتی‌ آنها را متوجه میشویم، آنگاه به آرامش میرسیم!،
و دیگر بدور خودمان نمی پیچیم که چرا ذره‌ای از تلاشهایمان، به بار ننشسته. ...
پس آرام بخوابیم که شهر امن و امان است. ...

............................................
- نمیخوام باز انتقاد کنم،
اما پوستر این فیلمه چرا اینجوریه؟!.
http://persianv.com/goonagoon/پوستر-فیلم-سینمایی-رگ-خواب.html
............................................

*این مساله کپی کاری که رجهای بالا گفتیم، در تمام زمینه‌های جهان سوم وجود دارد.

- سال ۱۳۷۹ استاد گرافیکی در دانشگاه داشتیم،
که اواخر دهه شصت و آغاز هفتاد، در شهر پونای هند تحصیل کرده بودند.
بسیار استاد باسواد و با اخلاقی‌ بودند که دو نرم افزار -
پیج.میکر و ایلوستراتور را درس میدادند. درس ایشان بیشتر حالتی‌ تکنیکی‌،
و استفاده از برنامه‌های یادشده برای خروجی چاپ افست را شامل میشد.
از آنجا که ایشان آنزمان ۱۳-۱۴ سالی‌ از من بزرگتر بودند و مجرد هم بودند،
و همچنین خودشان طراح گرافیک یکی‌ از شرکتهای معتبر مواد بهداشتی بودند،
و من نیز در بازار گرافیک کار میکردم، بجز رابطه ی شاگردی و استادی،
همچنین دوستی‌ نیز میان ما شکل گرفته بود.
پاییز یا زمستان سال ۱۳۸۰ بود که روزی سمت عصر،
از دفتر کارم بیرون آمدم و به مرکز شهر رفتم،
تا ایشان نیز پس از اتمام کار خود در کمپانی بهداشتی‌شویندگی یادشده،
باهم به کافی‌ شاپ برای صرف قهوه برویم. ...
زمانی‌ که به محل شرکت بهداشتی رسیدم، ایشان آمدند جلوی درب، به نگهبانی آشنایی دادند،
و بمن گفتند که کارشان باقی‌ مانده، بهتر هست که برویم بالا و تا نیم ساعت دیگر کار تمام میشود.
من نیز با خوشحالی و از روی کنجکاوی!، برای دیدن آتلیه گرافیک کمپانی مواد بهداشتی-آرایشی،
همراه ایشان به واحد گرافیک آن‌ شرکت رفتیم. ... همکارانشان تا قبل از ورود من، رفته بودند.
ایشان نشستند پشت کامپیوتر اپلی که آنجا بود و مشغول کار شدند. ... در این میان،
انواع و اقسام قفسه‌ها و کمدهای دیواری که آنجا بود نظرم را بخودشان جلب کرد.
در آن‌ کمدها، پر بود از جعبه‌های خمیردندان، بسته‌های صابون، قوتی‌های شامپو،
و هر چه که به دنیای مواد شویندگی و بهداشتی خانگی ارتباط داشت.
از اینرو از جایم بلند شدم و با حالتی کنجکاو و خوشحال نزد کمدها رفتم،
و شروع به تماشای بسته‌های خوشرنگ محصولات شوینده کردم.
در این بین گفتم استاد!، اینها همه کار واحد گرافیک و طراحی‌ خودتان است؟.
استاد اپتدا سکوت کردند، بعد گفتند که نه!، اینها نمونه کار است!.
من ادامه دادم، ... بله دیگه نمونه کارهای کمپانی شماست،
فقط چرا زبانی‌ که رویشان نوشته شده، فارسی‌ نیست؟،
این کارهای شیک را برای صادرات انجام میدهید؟.
استاد باز سکوت کرد و سپس با صدایی آهسته گفت که اینها نمونه کارهای خارجی‌ست،
که توسط مدیریت کمپانی به اینجا آورده و در این قفسه‌ها بایگانی میشوند!،
سپس هر زمان که میخواهند محصول تازه ارائه دهند (یعنی‌ صابون یا خمیر دندان)،
آنگاه میگویند که طرح بسته بندی محصول تازه شان را،
شبیه به کدام یک از این بسته بندی‌های ‌اروپایی-امریکایی کار کنیم!.
و سپس ما نیز از روی آن‌ جعبه ی خارجی‌، کپی و یا نمونه میگیریم،
از روی آن‌ مدلی‌ با فونت فارسی‌ طراحی‌ میکنیم و میفرستیم به واحد چاپ!.
پس از توضیحات ایشان، من که در واقع انتظار شنیدن چنین مواردی را نداشتم،
خواستم بگویم استاد یکوقت خسته نشوید از اینهمه خلاقیت که بکار میبرید!،
اما خود را کنترل کردم و هیچ نگفتم. ... استاد ما بی‌ تقصیر بود. ایشان حقوق میگرفت،
و در اصل میبایست حرف مدیر را گوش میداد. ... و اما بخش اسفناک و گریه دار این ماجرا،
همانا کپی کاری از موارد خارجی‌ هست که در تمام زمینه ها، جهان سوم کپیکار جهان اول است،
و برای همین، جهان سومی باقی‌ خواهد ماند، ... و اگر هم کسی‌ کپیکار نباشد،
و بخواهد خلاقیت انجام دهد، آنگاه میشود گاو.پیشانی.سفید، میشود تابلو، میشود مضحکه ی دست،
میشود مقصر، و در نتیجه یا کارش را میدزدند، یا پولش را میخورند و در نتیجه میشود سرخورده.
آری، داستان ساده است. پس بخوابیم که شهر امن و امان است ...



- در پستی که با جناب کازوش دو سال پیش صحبت داشتیم، و لینکش را در بالا قرار گرفت .:
http://koodaki-nojavani.9forum.info/t25p175-topic#9342
در بخش پایانی آن‌ پست، خاطره ی کوتاهی را مطرح داشته بودم .:
سال ۱۳۷۹ به یک چاپخانه معرفی‌ شدم که در زمینه ی چاپ بسته‌‌های دستمال کاغذی فعالیت داشت.
اتفاق از چاپخانه‌‌های قدیمی‌ تهران هم بود و صاحب اصلی‌اش را اهالی چاپ و نشر میشناختند.
آن زمان، پسرش کارها را در دست گرفته بود. طبق صحبتی‌ که با او شد،
قرار شد برای یکی‌ از مارکهای شناخته شده ی دستمال کاغذی، چند نمونه طرح بزنم.
کار انجام شد اما آقا پسر صاحب چاپخانه، با پوسخندی گفت: "نه!، جالب نشده،
شما دانشجو هستید، باید کار کنید" و از این مغلطه بازیها. اینقدر حسابی‌ و حیله گرانه توی سر کار زد،
تا آنجا که حتا رغبتی برای درخواست برگرداندن دیسکت و پرینت کارها نداشتم و آنها آنجا ماندند.
چند ماهی‌ گذشت و یک روز ظهر، با یکی‌ از دوستان که برای بازاریابی در مرکز شهر بودیم،
به اغذیه فروشی رفتیم و ساندویچ سفارش دادیم. کنار پیشخوان ایستاده بودیم و مشغول صرف غذا،
که ناگهان چشمم افتاد به یک بسته دستمال کاغذی بسیار آشنا!. ...
دقیق همان طرح جلدی بود که انجام داده بودم و گفته بودند بد است!.
اما حال چاپ شده بود، تمام و کمال. بدون پرداخت پول به طراح.
از کارمند اغذیه فروشی خواستم که آن جعبه را که خالی‌ هم شده بود ببرم.
ایشان که از صحبت ما در جریان واقعه قرار گرفته بود،
پیشنهاد کرد یک دانه نو‌اش را ببرید، مجانی‌.
تشکر کردم و گفتم همین جعبه که خالیست بسیار ارزش دارد ....
..............................................
- طرح جلد بسته ی دستمال کاغذی یادشده، پس زمینه ی تابلوی زیر است.
اکنون به طرح آن‌ جعبه مستقیم دسترسی‌ ندارم، اما در تابلوی زیر که جزو کارهای نمایشگاهم بود،
به ترکیب خوشنویسی که نوشتم توجه نکنید، و فقط زمینه ی آنرا در نظر بگیرید،
که میشود همان طرح جعبه ی دستمال کاغذی که دزدیدند و چاپیدند و هیچ پولی‌ نیز برایش ندادند.
(البته میدونم که کار سختی هست از لابلای خوشنویسی و شعر کالیگرافیشده، فقط زمینه اش را دیدن.
-لبخند- ... ببخشید چون طرح زمینه بر روی سی‌دی است و اکنون دسترسی‌ مستقیم به آن‌ ندارم).
طرح یادشده را با استفاده از عکس گلی‌ که تابستان همان سال ۷۹ در سفر گرفته بودم، طراحی داشتم .:


یعنی‌ با استفاده از گلبرگهای گل بالا، یک تکسچر و بافت تصویری طراحی داشته بودم.
این توضیحات از آن‌ جهت هست که در دنیای کپیکار گرافیک و سایر هنرها که شاهد هستیم،
اینجانب همیشه در هر کاری که بوده و هستم، کارم چه ضعیف چه متوسط،
اما مولفانه کار میکنم و اهل دزدی و سرقت از جای دیگر نبوده و نیستم.
و سخن آخر اینکه، برایم جالب هست که این جعبه دستمال کاغذی، همچنان هم چاپ میشود؟.


*این پست با معرفی‌ برخی‌ از کارهای گرافیکی گذشته ام،
و همچنین خاطره‌ای بلندبالا از همان دوران،
ادامه خواهد داشت و به انتشار فروم رویایی خواهد رسید.
یاد خطرات گرامی. سلامت باشید. وقت خوش.


- از آرشیو نوستالژیهای فروم رویایی -
تقریب ۶ سال پیش در چنین روز‌هایی‌ -
(06.09.2011) .:









avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأربعاء يوليو 12, 2017 10:04 am

1. "ایندیانا جونز" و "59" گرامی، بسیار خوشحالم که حاصل کار ناچیز بنده مقبول افتاده و مفید واقع شده. قابل شما دو دوست عزیز و سایر دوستان قدیم رو نداشت.

2. "ایندیانا"ی گرامی، اولاً ممنون که دعوت بنده رو قبول کردی و به خونه ی خودت سری زدی.
ثانیاً بله، خوب یادم هست همون 4، 5 سال پیش که فایل صوتی دوبله ی "خرگوش مغرور" ("خرگوش و تفنگ") رو برای اولین بار رو کردید، کلی از هواداران کارتون؛ از جمله، بنده رو ذوقمرگ کردید.
اون روز که به کانال "تلگرام"ی شما سر زدم و علاقه ی شما رو به این کارتون و موسیقی بی نهایت زیباش دوباره دیدم، به ذهنم رسید اون میکس رو انجام بدم و ببخشید اگه کمبود و نقصی هم می بینید.
امیدوارم شما رو بیشتر از پیش اینجا ببینم و باز هم غم از دست دادن پدر گرامی تون رو تسلیت عرض می کنم.

3. "59" عزیز، در مورد "کندو" نشون به این نشون که حتا یه تیکه از فیلم رو برای حقیر آپلود کردی.
همون تیکه ای که "بهروز" خان و زنده یاد "داوود" خان "رشیدی" همسایه ی دیوار به دیوارن و این از صدای پشت دیوار، رفیقش رو می شناسه و ژتونش رو حساب می کنه.
بعدش هم با هم روبرو و همسخن می شن؛ در حالی که، "شهرزاد" ("کبری سعیدی") کلی دلبری می کنه مثلاً!

حالا دقیقاً یادم نیست از فیلم تعریف کرده بودید یا بازی "بهروز" خان، یا حتا شاید هم دوبله ش؛ اما، با توجه به جبهه گیری الآنتون متوجه شدم باید یکی از دو مورد اخیر بوده باشه؛ ولی، بنده اون موقع فکر کرده م شما کلیت فیلم رو تعریف کردی.
حالا هم زیاد ناراحت نیستم و به نظرم "کندو" ارزش یک بار دیدن رو داشت. ناراحت نیستم که دیدمش؛ بر خلاف، خیلی از کارها که در انتها به خودم کلللی بد و بیراه می گم که برای دیدنش وقت گذاشتم.

4. "سرایدار" رو با نام اصلی "خوابنامه ی رحمان سرایدار" دیدم. اون رو هم همین دو، سه ماه پیش و برای اولین بار.
نظرم در موردش مث "کندو"ئه؛ اما، پایین تر؛ یعنی، ارزش یک بار دیدن رو داشت؛ اما، جاهاییش حوصله رو سر می برد و می زدم روی دُور تندتر.
در کل راستش، خیلی نظرم رو نگرفت این فیلم.
فکر می کنم کارهای "خسرو هریتاش" هم تا حد زیادی به مبتذل می زده و اگه کسی جلودارش نبوده، خیلی گستاخ تر هم تصویربرداری می کرده!

5. ولی من با بعضی از انیمیشن های قدیمی روسی خیلی حال می کنم؛ نمونه ش، همین کارتون و همچنین "بانی فیکس به تعطیلات می رود" یا شاهکاری مث "پر لک لک".
البته "پر لک لک" (یا به قول یکی از مترجم های خوب کشور، "بانو دُرنا") به واسطه ی فیلمنامه ی عالیش؛ یعنی، افسانه ی زیبا و نمادین ژاپنی، شاید خوب دراومده.

"فانتیک" و "کیسه ی سیب" رو هم دوست داشتم؛ اما، کیه از نسل ما که با "خرگوش بلا، گرگ ناقلا" حال نکنه!
یعنی واقعاً شما از بین این بالایی ها با این آخری هم حال نمی کنید، یا یادتون رفته بود ازش؟

6. پس شما به خصوصیات متولدین فلان ماه معتقد هستید؟
نمی دونم اینو جدی فرمودید یا شوخی؛ اما، برای من همیشه این قضایا شوخی بوده و بس.

7. خوشحالم که در مورد "ناصر تقوایی" همرأی هستیم و در کپی کار بودن ایشون هیچ شکی نیست.

در مورد "دایی جان ناپلئون" با تک تک فرمایش های شما موافقم.
و این که یه کارگردان خوب چقدر می تونه تو بالا کشیدن یا لجنمال کردن یه اثر خوب تأثیر داشته باشه، کوچک ترین شکی نکنید.
نمونه ی خوبش "قصه های مجید" یا "مهمان مامان"ه؛ که، هر دو شاهکارهای "مرادی کرمانی" عزیزن.

"قصه های مجید" رو تا حالا بیست بار دوره ی کامل 5 جلدیش رو خونده م و هر بار هم لذت برده م؛ چه، سال ها قبل از ساخته شدن سریال "پوراحمد" "شبکه ی 1"ش و توی کتابخونه ی "کانون" و چه بعد از ساخته شدن سریال.
این کتاب به قدری ساده و صمیمانه و روونه که هیچ وقت قدیمی نمی شه؛ اما، واقعاً "کیومرث پوراحمد" شاهکاری ساخت موندنی تر.
اون هم قصه های "کرمان" رو به "اصفهان" آورد و هم "مجید"ی خلق کرد که یکی از بهترین "مجید"هایی بود که می تونست باشه. "بی بی"ش رو هم که نگو.
اینه که سریالش مث کتابش هنوز که هنوزه شیرینه و آدم رو با خودش می بره تا به انتها.
"مهمان مامان" هم عالی بود؛ اما، یکی می تونست اون رو فیلمی بسازه که حالت از کتابش هم بد شه.

چند سال پیش به اصرار یکی از دوستان 10 الی 15 دقیقه از فیلم "بوف کور" رو دیدم، به قدری، فاجعه بود که فوراً نگهش داشتم و دیگه ادامه ندادم.
"بوف کور" اون قدر حرمت داره که نتونه تصویرسازی بشه؛ یا اگه هم قرار باشه، که بشه، باید توسط کسی انجام بشه که این کاره ست.

8. از مطالعه ی نقد عالی تون درباره ی قاره ی امریکا و خاطراتتون هم لذت بردم و هم با خوندن خاطره هاتون کمی دلم گرفت.
ای کاش جهان سومی ها این طور نبودن یا سعی کنن هر چه زودتر دست از این اخلاقای ناپسندشون بردارن. کاش تا زنده ایم، کمی از نتایجشو ببینیم.

9. دیدن مجدد کارت پستال ها هم عالی بود.

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الجمعة يوليو 14, 2017 9:32 am





- با درود خدمت فروم رویایی و یاران ارجمند
و آرزوی بهترین سلامتی‌‌ها و آرامش‌ها ...



*امیلیانو گرامی با درود.
امید آنکه بینی تان چاق باشد، به معنای خوب.
- میگم شما عجب گیر سیصد پیچی‌ دادید به "کندو"!،
نکنه که میخواهید به سلامتی‌ وارد دنیای پرورش زنبور و عسل شوید؟،
که در اینصورت جای بسی‌ شادباش است چراکه کار پر سودی هست.
اتفاق آقای پاراشنکو (پرزیدنت فعلی‌ یو.آ.) نیز،
تا قبل از اینکه صاحب کل کشور شوند، یکی‌ از هشت زمینه ی اصلی‌ تجاریشان،
زنبورداری و عسل و همچنین کارخانه ی غولپیکر شکلات راشن بود،
که حال از زمانی که شدند صاحب کل کشور، این موارد تجاری سابق،
بسان گرد و خاک برایشان است! (لبخند تلخ).

- در ضمن بنده کمترین در طول زندگی‌ گوهربار خویش تاکنون،
در مجموع حتا یک قاشق غذاخوری عسل هم نخورده ام،
چون از عسل و حالتی که دارد خوشم نمی‌‌آید، اما این ماده بسیار مفید است!،
بویژه زمانی‌ که معجون‌هایی چون "عسل+سیر+آبلیمو" و یا "عسل+دارچین" درست شوند،
و به شیوه ی روزانه مصرف گردند، برای آرگانیزم بدن، همانند پالایشگاه عمل مینمایند (پایان پیام).
بی‌شک "استاد شاپوری بوتیک"، از آنجا که دایم در حال تلاش و کار کردن بود (خنده)،
از این معجون‌ها هم مینوشیده و میتوانسته که هر دم ساعت، پذیرای میهمنانش باشد! (لبخند).
- - - - - - - - - - -
- اما از شوخی‌ که بگذریم، اینجانب کمهواس شدم،
(چون قبلها که گامبو بودم، مغزم هم چاق و چله بود،
اما الان دیگه از اون مغز دیگه خبری نیست -خنده-)
اما یادم نمی‌‌یاد که سکانس فحشاخانه فیلم کندو را برای شما آپلود کرده باشم.
چون اصل نیازی به اینکار نبوده، با اینکه سکانس خوشساختی هست، بویژه همون قسمتی‌ که،
رشیدی میزنه به آن دیواری؟ که بین ایشان و آشان بود و با خنده میگه که مهمونش کن.
به احتمال زیاد، شما سکانس فیلم "فرار از تله" را میفرمایید که در فروم قرار داده بودم.
سکانس معروفی که همین دو بازیگر (بهروز و رشیدی) با همراهی گرلفرند رشیدی، پیش هم نشستند،
و قبل هم گفته بودم، این قسمت فرار از تله، یکی‌ از بهترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران است،
از دیدگاه بازیگری، دوبله (که اساتید جلیلوند و ناظریان) نیز دوبلور آن‌ دو بازیگر گرامی هستند.
این سکانس از فیلم فرا از تله را بله من جدا ساختم و در خود فروم، به آپلود همگانی رساندم.
اما راجع به کندو چنین چیزی یادم نیست. جبهه گیری هم نمیکنم، اتفاق در چند پست اخیرتان،
خودتان مساله کندو را دایم چندبار مطرح ساختید تا اینکه جواب دادم که چنین نبوده.
بهرحال و در هرصورت، اگر هم فرض محال سکانس کندو را آپلود کرده بودم براتون،
دلیلش صحبتمان در پیام خصوصی بوده، و گفته بودید که این بخش رو میشه جدا کنی بفرستی؟،
بنده هم اطاعت امر کردم و انجام دادم، چون بحث دوبله این سکانس همونطور که گفتید،
خیلی‌ جذاب هست، جایی‌ که استاد ناظریان میگه "مهمونمش کن!، و میخنده".
حال چرا شما اینقدر میگید این مساله رو؟ عجیب نیست؟. در صورتی‌ که چنین چیزی نبوده.
اگر هم بوده که اکنون یادم نیست، دلیلش صحبت خصوصی و مردانه ی دونفریمان بوده،
اما سکانس فیلم فرار از تله رو بله، به آپلود همگانی فروم رسانده بودم.
و نکته ی آخر اینکه، در کندو، این دیواری که بین اینها بود،
دیوار که چه عرض کنم، بیگمان "تخته سه‌ لایی" بوده (خنده).
آخه این چه وضع دیوار بود؟.
*این فیلم توبه ی نصوح کجاست؟ (لبخند).

- امیلیانوی گرامی، هر سوالی درباره کندو و زمینه‌های زنبورداری و عسل دارید،
لطف کنید با آقای پاراشنگو تماس بگیرید، که چه مرد خوبی‌ هم هست،
طفلک قبلها همش هشت تا کارخونه داشت!، اما الان کل کشور شده جزو اموالش!،
باید کمکش کنیم (خنده) ...
..........................................
- راستی‌ چون صحبت از فیلم "بوتیک-۱۳۸۲" شد، این را نیز سرانجام بگویم که من،
از زمانی‌ که بوتیک را دیدم تا همین دو‌.سه‌ ماه پیش، یعنی‌ در طی‌ حداقل ۱۰ سال،
همیشه پرسشی داشتم که چرا پرسو‌ناژ شاپوری، لباسش در فیلم، خوشرنگ نیست؟.
رنگ تی‌شرت شاپوری، رنگ مرده و خنثایی هست، دلیلش چه بوده؟. ...
تا اینکه سرانجام به جواب رسیدم. دلیل اینست که اگر برای نمونه و طبق روالی که هست،
پیرا‌هنی قرمز رنگ بر تن شاپوری بود، آنگاه تماشاگر بیشتر جذب لباس و رنگ او میشد!.
اما سازندگان "بوتیک" با تبحری ویژه، لباسی خنثی رنگ بر تن او کردند،
تا با قدرت بیان و هنر بازیگری که "رضا رویگری" دارد،
مخاطب بتواند از دیدگاه هنر نمایش و صدا، شخصیت شاپوری را درک و لمس کند!،
درست همانند آنکه برای پاسپارتو کردن تابلویی که خودبخود خوشرنگ و درونمایه دار هست،
می‌ آییم و از حاشیه خاکستری رنگ (یعنی‌ رنگ خنثی) برای پاسپارتوی آن‌ استفاده می‌کنیم،
تا حواشی و عوامل جانبی، بر کار ما هنایش نداشته باشند، و بلکه روح آن‌ آفرینه ی هنری،
با غنی‌ بودن و پرمایه بودنش، بتواند دیدگان مخاطب را به‌خود جلب نماید. ...

.
.
.

- بله من به خصوصیات و ویژه گیهایی که متولدین ماهها دارند، بسیار باورمند هستم،
چراکه ما جزوی از "هستی‌" میباشیم. اگر در رگهایمان خون حرکت میکند و سلول و گلوبول داریم،
همین ساختار در مقیاس بسیار بزرگش، در کهکشانها هست - سیارت و ستاره‌ها و مدارهایی که،
بسان سلول و اتم و مولکول، میگردند و حرکت چرخشی دارند. ...
از اینرو ما نیز حداقل در ۵۰%، ماه تولدمان همراه با عنصری که زاده میشویم با آن‌،
یعنی‌ یا خاک، یا آتش، و غیره، اینها در ویژ گیهای رفتاری و کرداری هر شخصی‌ نقش دارند.
و البته که چون از سوی دیگر، بحث ژنتیک و ارث بردن خصوصیات از والدین هم وجود دارد،
اینکه هر شخصی‌، حداقل ۵۰% ویژگی‌ ماه تولدش را دارد، و در نیمه ی دیگر،
ویژگیهای ارثی و ژنتیکی‌ از سوی ماه تولد والدین و اجدادش.
از اینروست که زادگان ماههای یکسان، میتوانند در خصوصیات کلی‌،
با یکدیگر "شراکت رفتاری" داشته باشند. روی این مساله ۲ سال کار کردم،
و نمونه‌های زنده و هر که را میشناختم بررسی‌ داشتم، و به نتایج خوبی‌ رسیدم.
سرتون درد نیاد، اما چون این را مطرح ساختید، وظیفه داشتم که پاسخ بدم.
من عنصرم، خاک هست. ضعیفم هستم از جهت مجازی،
برای همین براحتی میتونم قربانی انرژی منفی‌ دیگری بشم.
که البته با گذر زمان، این هم به حد و اندازه‌ای میرسه،
و طرف میتونه خودش واکنش شدید نشون بده!.
.........................

- در مورد "فیلم بوف کور" حرف دل من رو زدید!.
بسیار بد ساخته شده و چه خوب که "هدایت بزرگ"،
خودش ندید این کار را که چه بلایی‌ سر داستان خوبش این فیلم آورده.
در اصل داستانهای صادق هدایت، خودشان نوشته‌هایی‌ هستند که از هر فیلمی،
تصویری تر و واضح تر و ملموس تر میباشند، از اینرو فقط آنها را باید خواند!،
تا سپس به دنیایی‌ که "کلک زرین داستان نویس هدایت" ترسیم نموده وارد شد و در آن‌ سفر کرد.
................................
- بسیار خرسندم که در مورد کپی کاری و مواردی که گفته شد، همدیدگاه هستیم.
خاطرات هم قابلی‌ نداشت. سپاس از اینکه آنها را مطالعه داشتید. همچنین کارتپستالها نیز.
اینها همه دفن شدند در گورستان تاریخ!، از بس که محیط و جو، استعدادپرور بود!!!.
...............................................
- راستی‌ این را نیز بگویم که چون صحبت از‌ "خرگوشک مغرور" داشتید،
"زایکا" در زبان روسی، یعنی‌ "خرگوشک"، خرگوشی که علامت کوچک شونده دارد.
(زایتس = خرگوش / زایکا = خرگوشک)
حال این زایکا را اگر به کسی‌ بگویند (که والدین به کودکشان، و یا مرد به همسرش میتواند بگوید)،
آنگاه میشود معادل همان "جیگر" در فارسی‌. ... یعنی‌ "زایکا مایا" = "جیگرم".
اونوقت این خیلی‌ خنده دار هست شما واژه ی "جگر" رو به روسی ترجمه کنید،
و به طرف گفته بشه (به روسی) که "جیگرتو بخورم"،
آنوقت او فکر میکند که با قبیله ی آدمخوارها در ارتباط است (خنده).
آخر این مدل روسی اش (خرگوشکم)، به منطق نزدیک است که بعنوان واژه‌ای مهربانانه بکار رود،
اما "جگر~جیگر" عضو بدن انسان است! و شخصی‌ که بخواهد آنرا بخورد، بی‌شک آدمخوار است!.

..................................................................
- در راستای موارد خوبی‌ که گفتید (درباره ی برگردان متن به فیلم و تصویر)،
فیلم "گوشواره-۱۳۸۵" با بازی اکبرعبدی نیز، داستانش از برای "استاد هوشنگ مرادی کرمانی"ست،
اما فیلم، داستان را خوب نشان نمیدهد!. یکی‌ از نقاط ضعف اصلی‌ اش، گریم اکبرعبدی ست!،
که نمیدانم چرا او را اینگونه شبیه به آدم فضایی گریم کرده اند!، در حالیکه او یک پزشک است.
البته شکی‌ نیست که آدم فضاییها نیز در میان خودشان، پزشک دارند (خنده)،
اما فیلم روی سخن، درباره ی ما زمینی‌ هاست! (لبخند).

http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138412230003
...........................................................
- ببینید، تنفر من از محصولات کارتونی و عروسکی شوروی،
بخاطر بدرنگ بودن و فضای مرده و بی‌حالی‌ هست که این محصولات داشتند.
و حتا آنهایی‌شان هم که وضعشان بهتر است، کپی از آثار والت دیزنی و انیمیشن امریکایی بودند!.
برای نمونه آن‌ سریال کارتونی "د صب کن دیگه خرگوش!" که گرگه و خرگوشه هستند،
این پرسوناژ "گرگ"، برگرفته از پرسناژ انیمیشن آمریکایی "گوفی" هست که،
ایندیاناجونز گرامی چندین سال پیش، قسمتهای آنرا (گوفی) در وبلاگ ماندگارش قرارداد،
و تاریخچه ی کاملش را مطرح ساخت که سپاسگزارش هستم.
(يادداشت‌های يك ذهن شلوغ و آرمانگرا) ~
(دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰) .:
http://indianajones2.blogfa.com/post-57.aspx
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- شروع ساخت "گوفی" به سال ۱۹۳۲ میلادی در امریکا باز میگرده!،
و آن‌ سریال کارتونی شوروی که گرگ و خرگوش است،
شروع ساختش محصول انتهای دهه ۶۰ میلادی!،
که از جهت سازندگانش میشود محصول مشترک اوکراین و روسیه در زمان شوروی.
استودیوی شماره ۱۳ شرکت انیمیشن اتحاد(شوروی) که واقع در اوکراین بوده.
پس این سریال کارتونی که جذابیتکی دارد، پرسناژ اولش، کپی کاری از "گوفی امریکایی" بوده.
و تازه، این گرگ شوروی در این کارتون، نماد یک انسان لات بی‌ سرپا است.

- یادمان نرود که مخاطب اول و مهم کارتون، کودکان هستند!،
اما برای نمونه این گرگ شوروی، خالکوبی دارد،
آبجوخور است و ماهی‌ دودی-‌نمکی روی میزش است،
که این موارد برای فیلم بزرگسالان است و نه‌ ژانر کودک!. ...
بچه‌ها و کودکان باید "رنگ" ببیند، باید فضاهای خیالانگیز و شاد ببیند (یعنی‌ انیمیشنهای امریکایی)،
و نه‌ فضاهای دلمرده و بی‌روح و یا پرسوناژهای کارتونهای شوروی که مثل آدم بزرگها بودند.
حرف اینجانب این است. اما سلیقه‌ها متفاوت است و همیشه خرسندیم وقتی‌ هر کدام از ما،
با ژانر و کاری ارتباط برقرار میکند. ... بسیار هم عالی‌.
اما برای من، کارتون و انیمیشن یعنی‌ امریکا، یعنی‌ فرانسه، و ژاپن.
- - - - - - - - -
- در کل، فیلم و کارتون شوروی (اوکراینی‌-روسیه ای‌-بلاروسی)،
یعنی‌ فضاهای دلمرده، آدمهای غمگین، زندگی‌ فاقد حرکت!.
پس اگر جاهایی در محصولات لوسی،
می بینید که کمی‌ خلاف سه‌ وجه منفی‌ بالا وجود دارد،
شک نکنید که بساط کپی کاری و سرقت هنری، بیان بوده است.
البته استاد (Leanid Gayday - Леонид Гайдай - (1923-1993)
فیلمهای کمدی خوبی‌ در قدیم در شوروی ساختند که همچنان هم دیدنیست.
ایشان استثنا بود و بس. ...


................................
- چند سال پیش هم در پیام خصوصی گفته بودم و لینک "سرایدار" را از یوتیوب برایتان ارسال داشتم،
این فیلم فلسفی‌ هست از دید من. ... پروسه ی زندگی‌ را نشان میدهد که چگونه یک نفر بالا میرود،
و دیگری روز بروز پایین می‌‌آید. ... بازیهای علی‌ نصیریان، و اسماعیل داورفر، بسیار عالیست.
..................................................
- در ضمن، امیلیانوی گرامی، شک نکنید که "بانی‌فیکس به تعطیلات میرود هم"، کپی از امریکا بوده،
چون این مدل شیر و پرسوناژ شیری که هست، بعدها در انیمیشنهای نسل تازه امریکایی هم دیده میشه،
همچون انیمیشن "ماداگاسکار ها"، که چقدر عاشق هر دو قسمت ماداگاسکار هستم.
نشان از آن‌ دارد که قبلش هم پرسوناژ شیر شبیه به بانی‌فیکس، در انیمیشن امریکا بوده.



.
.
.
- راستی‌ میدانستید که با گذرنامه ‌ایرانی، میشود بدون ویزا، سفر کرد به جزیره "ماداگاسکار"؟.
آنجا طبیعتش آنگونه که در عکسها دیدم، درست همانند انیمیشن ماداگاسکار است.
خیلی‌ دوست دارم روزی سفر کنم به آن‌ دیار. ...






.
.
.



- و اما هواپیمای فکر و خیال را ببریم به تلویزیون ایران در دهه شصت ...
عرض شود که نزدیک به دو ماه پیش، شبی‌ خواب زنده یاد نوذری را دیدم.
ایشان انگار که در ساحل یک رودخانه ایستاده بود و من اینسوی آب، روبروی او بودم.
منوچهر نوذری در آن‌ خواب، بسیار شیک و با وقار (همانند زمان زنده بودنش) بود.
وقتی‌ بیدار شدم، خیلی‌ بفکر او بودم تا جایی‌ که سمت غروب که به منزل بازگشتم،
نامش را در نت جستجو کردم و رسیدم به لینک زیر .:
http://www.isna.ir/news/95091609367/یادگاری-هایی-از-منوچهر-نوذری-فیلم
- در لینک بالا، خبرگزاری محترم ایسنا، به بازگویش ویدیویی از استاد نوذری پرداخته،
که در اصل، لینک آن‌ ویدیو و مطلبش مربوط به سایتی هست با نام:
سایت "شادشو"  ~  www.shadshow.ir

- اینجانب بخاطر دوربودن فیزیکی‌ و نبودن وسیله ی عیار و زهتاب،
برنامه ی رادیویی .جمعه ‌ایرانی. که فرزند "صبح جمعه با شما" بوده را نشنیدم،
اما گرامیانی که ساکن پارس هستند، حتم با .جمعه ‌ایرانی. هم آشنایی کامل دارند،
و آنرا در دهه هشتاد خورشیدی شنیدند. اینرا از این جهت میگویم که سایت روی سخن "شادشو"،
در اصل مربوط هست به گروه جمعه ‌ایرانی و همچنین عوامل "صبح جمعه با شما"،
پس به احتمال زیاد، یاران ارجمند این سایت را از قبل میشناختید، اما اگر نه، پس به آن‌ توجه نمایید.


http://shadshow.ir/درباره-مجموعه


http://shadshow.ir/گالری-تصاویر/خاطرات-صبح-جمعه-با-شما


http://shadshow.ir/فرهنگی-و-هنری/81-sobhe-jome-ba-shoma-1


http://shadshow.ir/فرهنگی-و-هنری/704-sobhe-jome-ba-shoma-2


http://shadshow.ir/فرهنگی-و-هنری/712-reza-abdi-bazdid

- سایت شادشو بسیار وسیع و کامل است و خود هنوز کامل آنرا بررسی‌ نداشتم،
و اما لینک ایسنا و بازگویش ویدیویی که از .شادشو. قرار داده بود، بسیار جالب هست.
در لینک زیر، دو نمایش هست با شرکت گروه صبح جمعه با شما که تاکنون آنها را ندیده بودم.
نکته نوستالژیکتر این ویدیو، بخش اپتدای آنست که گرامیان پرویزربیعی و منوچهرنوذری نشسته اند،
و دوربین، لحظه‌ای که استاد ربیعی میگویند: "ماجراهای آقای ملون" را ثبت کرده. بسیار نوستالژیک.
سپس دو نمایش طنز قرار دارد. اولی‌ (آقای ملون) در نانوایی هست که نکته ی بسیار خنده دارش،
اینست که علیرضا جاویدنیا که جزو مشتریهای نانواییست، از آنجا که در صف ایستاده تا نوبتش شود،
خودش در هنگام این انتظار، مشغول خوردن نان سنگک است (خنده). ... حال پرسش اینجاست،
که این نان سنگک، نانی بوده که دیروز خریده و در منزل باقی‌ مانده و با خودش به نانوایی آورده،
یا اینکه، اویی‌ که هنوز نان نخریده و منتظر نوبتش است، پس نان را از کجا آورده؟ (خنده).
بعد از آن‌ نمایش در همین لینک زیر، یک نمایش کمدی دیگر هست از آقای دست و دلباز،
که نوذری و جاویدنیا دو نفری ایفا کردند. خنده دار هست بویژه ژست و میمیک صورت جاویدنیا،
که چون در نمایش پسر دست و دلباز است، پس شبیه او نیز هست (خنده).
این موارد طنزی که گفتم در استوپکادرهای این ویدیوی ترکیبی در زیر تماشا میگردند.
لینک ویدیو، زیر تصویر زیر هست. با حجم کمی‌ بیش از ۲۱ مگابایت.
حتم دریافت و به آرشیو اضافه نمایید. ...
بخش اپتدای ویدیو، فیلمبرداری از گویندگی استاد ربیعی هست ~ دهه شصت،
و زمان دو نمایش پس از آن‌، برنامه "جدی نگیرید-۱۳۷۷" میباشد. به نظرم این دو نمایش،
هیچگاه زمان خود پخش نشدند و سانسور شده باشند!. چون اولینبار بود که در لینک زیر دیدم.
با سپاس از سایت شادشو، که همانا عوامل "صبح جمعه با شما" هستند. درود بر ایشان ....



http://cdn.isna.ir/d/2016/12/06/0/57396341.mp4



یاد خاطرات گرامی. وقت خوش. سلامت باشید.












avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الجمعة يوليو 14, 2017 11:52 am


1. سلام "59" عزیز.
ما بد نیستیم. بینی مان هم چاق است!
شما چطوری؟

2. جالبه. قضیه ی "دونالد" خان رو عرض می کنم. از این سرگرمی و منبع مالی ایشون خبر نداشتم. اتفاقاً واقعاً زنبورهای عسل رو به شدت دوست دارم. بعد از ماهی (به علت بی صدا بودنش) زنبور عسل دومین جانداریه که ازش خوشم می یاد. بعدش هم گربه.
ولی از این میون فقط یکی، دو بار ماهی رو به مدت چند ماه بزرگ کرده م.
زنبورای عسل یکی از دوست داشتنی ترین و تمیزترین موجودات عالمن.
اگه نیش نداشتن، قطعاً می رفتم سمتشون! Smile

3. وای! باورم نمی شه که عسل نمی خورید!
عسل واقعاً عالیه. من یک بار در زندگیم عسل واقعی به میزان حدود 100 گرم خوردم و اون هم حدود 2 سال پیش بود و بعد از عمل سختم.
تا اون روز هیچ دارو و مولتی ویتامین و زهر ماری نتونسته بود اون طور که باید و شاید بیماری و ضعف شدید منو خوب کنه؛ اما، باورت نمی شه، بعد از خوردن یک یا دو قاشق از اون عسل، انگار همه چی خواب بود.
صبح روز بعد از مصرف، انگار شده بودم یه آدم عادی.
در اینجا باید یادی هم بکنم از دکتر عزیزی؛ که، اون عسل رو از راه دور و از دل کوه برام زحمت کشید و آورد. یکی از دکترهای آشنا؛ که، خیلی مدیونشم.

شاید شما جزو معدود افرادی باشید که از عسل خوشتون نمی یاد و راستش اولین بار بود که این جمله رو از کسی می شنیدم.
عسل رو می گن تنها داروی شیرینه و همه می دونیم که عسل و نمک تنها دو ماده ی غذایی هستن که هرگز فاسد نمی شن. حتا بعضی ها معتقدن نمک گاهی فاسد می شه؛ اما، عسل نه.
واقعاً خیلی از شیمیدان ها تا به امروز رو این معما مونده ن و هنوز کاملاً کشف نکرده ن چطوری.
هر چی هست، من خودم به شخصه همیشه عسل رو به خاطر خوشمزگیش می خورم تا به خاطر دارو بودنش. مث همه ی مواد غذایی دیگه ای که می خورم! اما اون بار انگار همه چی فرق داشت. همونی که بالا عرض کردم.

4. عه؟ پس این طور!
پس کم حواسی و پیر مغزی از جانب بنده بوده.
البته، تا حد زیادی به خودم حق می دم؛ چون، همون طور که عرض کردم سه فیلم "کندو"، "فرار از تله" و "نفرین" رو از یه بعدازظهر تا شب توی یه روز و پشت سر هم دیدم و برای همین همه ش فکر می کردم اون سکانس ژتون بازی توی "کندو"هه بود. نگو که "فرار از تله" بوده په!
شرمنده. مشکل از بنده بود.

5. اتفاقاً چند روز پیش "گلی جون" هم توی "اینستاگرام"ش یکی دو تا کلیپ از خرید چند کندو و پوشیدن مر لباس های زنبورداری از خویشتن بارگزاری نمودندی:

https://www.instagram.com/golfarahani/?hl=en

اینو گفتم که یه جورایی جواب شما در نوشته ی مربوط به "استاد شاهپوری" هم باشه! Smile

6. نکته ی جالبی در مورد طراحی رنگ بازیگر "بوتیک" فرمودید.
طبعاً وقتی کارگردان قوی ای مث "حمید" خان، "اصغر" خان و امثال این ها پشت لنز باشن، نتیجه می شه یه همچین دستپخت هایی دیگه.
یه نمونه ی دیگه؛ که، کارشناسان فیلم های "فرهادی" عزیز در ساخته های ایشون پیدا کرده بودن و احتمالاً ازش خبر دارید، این بود که در سکانس آغازین "جدایی نادر از سیمین" (البته، می دونم که شما خیلی موافق این فیلم نیستید) بعدها کشف می شه که دو تا از شناسنام هایی که زیر دستگاه فتوکپی می رن، شناسنامه های "حمید فرخ نژاد" و "هدیه تهرانی" بوده ن؛ یعنی، دو بازیگر "چهارشنبه سوری".
به عبارتی، کارگردان می خواد عاقبت این دو رو توی فیلم بعدیش نشون بده؛ که، بالأخره تصمیم به جدایی می گیرن و دوست ندارن با زندگی آمیخته با دروغ ادامه بدن.

7. و باز حالا که صحبت از کارهای "فرهادی" شد، بهتره عرض کنم که زمستون 1395 برای اولین بار فیلم "رقص در غبار" "اصغر" خان رو دیدم، فیلمی که قبل از "شهر زیبا" ساخته شده.
"شهر زیبا" هم بسیار زیباست. "رقص در غبار" به زیبایی این فیلم نیست و خوب، طبیعیه و سیاه مشق کارگردان اسکاری؛ اما، داستانش به نحویه که وقتی شروعش می کنی، باید تا آخر "بخونیش".
ناگفته نماند که در هر دو فیلم بازی روون و عالی "فرامرز قریبیان" رو خیلی دوست دارم.

8. خوب، حالا که بحث ماه های تولد پیش اومد، چند تا سؤال جدی:

8.1. واقعاً باید بین متولد برای مثال 31 فروردین با 1 اردی بهشت این قدر تفاوت باشه؟
تازه یکی برای مثال متولد 23:59 31 فرودردینه و یکی ساعت صفر یا مثلاً 1 دقیقه ی بامداد روز اول اردی بهشت. اینا چی می شن؟

8.2. تازه اگه هم قرار باشه تولد اولیه ی افراد رو انتخاب کنیم باید به حدود 9 ماه قبلش برگردیم!
این چی می شه؟

8.3. بعضی ها به ماه تولدشون افتخار می کنن و می نازن.
اولاً که 8.2. پیش می یاد و اگه هم قرار باشه کسی افتخار کنه، اون باید والد و والده خانوم باشن؛ که، تحت فعل و انفعالاتی شیمیایی اقدام به تولید اون فرد کرده ن!
به عبارتی نقش فرد در تولد خودش چی می تونه باشه که حالا داره بهش افتخار می کنه؟

8.4. شما از کجا متوجه شدی "عنصرتون خاکه"؟

8.5. عناصر همون مزاج ها هستن یا فرق دارن؟
من با مزاج ها تا همین چند وقت پیش کلاً بیگانه بودم و این قدر پیش یه دکتر گیاهی رفتیم و مزاج، مزاج کرد، رفتم کمی تحقیق.
البته، هنوز هم خیلی باورشون ندارم و معتقدم خیلی مطالب پرت هم درشون گفته می شه.


فعلاً همین ها.
بی صبرانه منتظر جواب های شما هستم و دوست دارم به نتیجه ای برسیم.
ممنون.


9. "صادق هدایت" اولین نویسنده ایه که منو مجذوب خودش کرد و فکر کنم یه بار دیگه هم عرض کرده م، علت آشنایی من هم با اون، آرشیو کامل کتاب های اصل و قبل از انقلاب ایشون بود که برادرم در منزل پدری جا گذاشت.
بعد هم من شدم صاحبشون! "به همین راحتی، به همین خوشمزگی!"
بعد هم که خواست، ندادمش!
گفتم مال منن!
آخر دیکتاتوری!
من هم که داداش کوچیک و ته تغاری خونه، اون هم کوتاه اومد!

Smile

دهه های 60 و 70 و بخصوص دوران مجردی، تابستونی نبود که اون کتاب ها رو دوره نکنم و هر بار هم لذت می بردم.
همون موقع کشف کردم که این مرد بزرگ، حداقل 100 سال از زمانه ی خودش جلوتر بود.
چطور می شه که یه نفر در اون سال ها و در اوج حماقت و خرفه پرستی و آمیخته بودن چرت و پرت با زندگی های اون دوره، به این درجه از بینایی و بصیرت برسه؟

10. دقیقاً همین طور که می فرمایید، همین علت باعث شد که من نتونم حتا 10 دقیقه ی اون فیلم مزخرف رو تحمل کنم و از این بابت از خودم و از "هدایت" عزیز عذر می خوام!

11. خاطره ی به سرقت رفتن طرح دستمال کاغذی شما به شدت ناراحتم کرد.
یادمه قبلاً هم نمونه ی مشابهی رو بیان کرده بودید. طرح پوستر "قارچ سمی" رو عرض می کنم.
مسلماً شما خاطرات دیگه ای دارید و اولین و آخرین هنرمندی نبوده و نیستید که این خاطرات تلخ رو با خودتون به همراه دارید.

12. برخلاف خیلی از مشکلات، که شخصاً معتقدم تقصیر خودمونه و دولت درشون خیلی دخیلی نیست یا اصلاً نیست، در مورد مسأله ی مورد 11 به شدت معتقدم علاوه بر شهف فرهنگی و مشکل دار بودن آدم های پست و فرومایه؛ که، دزد استعدادها و خلاقیت ها و ارزش ها هستن، دولت هم در این مورد دخیله.
معتقدم تا وقتی دولت به طور جدی با حق نشر (کاپی رایت) کنار نیاد، نتیجه ش این می شه که هنرمندانی مث شما این خاطرات تلخ رو تو ذهن ها و دل های پاکشون مدفون می کنن.

ما هم مقصریم. اون زمانی که سیستم عامل ویندوز رو با حدود 1000 تا تک تومن می خریم و شاد و خرامان به سمت خونه می ریم تا نصبش کنیم، باید بدونیم فردا هم اگه ما بخواییم اثری خلق کنیم، خیلی ها با 10 تا تک تومن یا حتا رایگان اون رو می دزدن!
حالا بعضی از کشورها ملت کاپی رایت رو رعایت نمی کنن؛ اما، دولت به شدت چرا؛ برای مثال، توی چین، بیش از 1 میلیارد آدم دنبال نرم افزارهای کرک شده و رایگانن، اما تو ادارات دولتی این کار تخلفه؛ اما، تو کشور ما هم دولت و هم ملت "دست در دست هم" متحد شده ن تا "میهن خویش را کنند آباد"!
نتیجه ش هم می شه این دیگه!

ببخشید که باز درد شما رو تازه کردم؛ اما، خوب می دونم شما و امثال شما اون روز چی کشیدید.

13. این "زایکا" پس یه چیزی تو مایه های "baby" انگلیسی.
Baby هم هم می شه کودک، بچه، جوجه، توله و امثال اون و هم می شه "عسل"، "جیگر"، "عشق"، "عمر"، "نور چشم" و امثالهم.

14. فکر می کنم "گوشواره" رو دیده م. همونی که "اکبر عبدی" باباش رفتگر بوده و از تو آشغالا برای اینا قاشق و چنگل می آورده؟
اما، این فیلم رو همون سال ها (حدود 11 سال پیش) یک بار دیده م. امیدوارم مث "کندو" دوباره با یه فیلم دیگه قاطی نکرده باشم!

15. اما به نظر من "خرگوش بلا، گرگ ناقلا" (Nu, Pogodi) کمتر کپی ای از "گوفی" هستش!
بی انصافیه اصلاً اگه بگیم این کپی اونه! اون هم با گذاشتن عکسی از مشابهت بصری این دو گرگ و سگ!
(برای این که مشابهت بیشتر شه، حتا اومدن خرگوش رو هم بالکل از پوستر حذف کرده ن!!!!)

داستان ها دو تا خط کاملاً غیر موازی دارن و کاملاً مجزان.
یکی سگیه که دائم سوتی می ده و برای همین اسمش "گوفی"ه و یکی گرگیه که می خواد خرگوش خوشگلی رو بگیره، بخوره!
(البته، من همیشه فکر می کنم اگه بگیرتش، اول باهاش چند تا سلفی می گیره، بعد می خوردتش!) Smile

اونجا یه کاراکتر داره؛ کاراکتری که، سال ها قبل از "مهران مدیری" و "سیامک انصاری" به دوربین نگاه می کرده!
اینجا دو تا کاراکتر متضاد.

"خرگوش ..." رو اگه یه کوچولو بخواییم با "تام و جری" مقایسه کنیم، شاید ازشون یه چیزی درآد؛ اما، مقایسه با "گوفی" "چرا و به چه علت؟"شو من یکی مونده م!

16. در مورد این که کارتون مال آدم بزرگاست، موافقم.
تا حد زیادی این طوره؛ اما، این که اشکالی نداره.
یا این که گرگ دائم الخمره و لات و بی سر و پا.
"لوک خوش شانس" هم اوایل به جای برگ کاه، سیگار برگ گوشه ی لبش بوده و به جای "لیموناد"، "ودکا" می زده به بدن.
"ملوان زبل" هم بیشتر مال آدم بزرگاست.
اما این دلایل از زیبایی های کار کم نمی کنن.

و هنوز هم معتقدم این کپی اون نیست!
Smile

17. بله. بنده هم کارهای امریکایی رو خیلی دوست دارم.
و مانگاهای ژاپنی رو.
حتا کارتون های "نیپون" رو؛ که، همه مون باهاشون خاطره داریم.
اما کارهای بلوک شرق، روسیه و حتا چند تا کار نه چندان معروف و جهانی چینی رو خیلی دوست دارم.

و چه خوبه که مثل همیشه با این که در این زمینه ها مخالف فکر می کنیم، باز هم برای حرف همدیگه احترام قائلیم.

18. یه سؤال:
یعنی واقعاً تو کارهای روسی خلاقیت دیده نمی شه؛ که، شما این قدر مطمئن هستید همه ی اون ها کپی کاری هستن.
روس ها که توی سینما خیلی صاحب سبک هستن.
در زمینه ی انیمیشن چرا باید خلاقت نداشته باشن؟

19. بله. من هم؛ با این که، خیلی اهل سفر نیستم؛ اما، چند تا کشور رو خیلی دوس دارم ببینم: اول از همه چین رو. یکی دیگه هم همین ماداسگار رو.
حتا از خیلی کشورهای اروپایی و امریکایی بیشتر.

20. ممنونم از شما؛ بخاطر، سایت "شاد شو"؛ که، معرفی کردید. احتمالاً کارهای خوبی باید درش پیدا شه؛ که، همین جا از شما درخواست می کنم اگه باز هم آس هایی ازش دیدید، لینکشو برای ما هم بذارید، لطفاً.

21. و حالا که صحبت از زنده یاد نوذری شد، مدتیه که دنبال موسیقی پایانی "چند می گیری گریه کنی؟" ایشونم.
البته نسخه ی کامل (تا پایان تیتراژ) و با کیفیتش.
اگه شما یا دوستان دارید، دریغ نکنید، لطفاً.

موسیقی ای بی نهایت زیبا، با تم آذری، از استاد "چشم آذر"؛ که، به شدت می بردت تو فکر و هر بار که گوشش می دم، یاد تولد، زندگی و مرگ می افتم.
به شدت به فیلم و پایان بندیش می نشست.

22. من راستش به شخصه بعد از "صبح جمعه با شما" دیگه رادیو گوش نداده و نمی دم. نه این که دوست نداشته باشم، نه فرصت می کنم و نه حسش هست مث سابق.
رادیو برای من تو سال های 75 و 76 تموم می شه و از اون پس اگه هم شنیده م، توی وسادل نقلیه ی عمومی یا جاهایی غیر از منزل و به صورت گذرا و موقتی و کوتاه بوده.

23. در حال حاضر ویدئوی آخری رو؛ که، تعریفش رو کردید، دارم می گیرم و هنوز ندیدمش؛ اما، مطمئنم باید قشنگ باشه؛ که، این قدر با ذوق ازش نوشتید.
باز هم ممنونم از شما، دوست عزیزم. برای همه چیز.


Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الجمعة يوليو 14, 2017 3:54 pm





- امیلیانوی گرامی، با درود دوباره.
چون ممکنه که چند روز نباشم،
این هست که پاسخ را اکنون تقدیم میکنم.

....................

- صحبتتون راجع به "عسل" کامل درست هست و موافقم،
اما چه کنم که ذائقه ی حقیر، آنرا نمیتواند قبول کند.
در ضمن این موارد تجاری که در پست بالا گفتم، صاحبش،
آقای پاراشنکو که پرزیدنت اوکراین (UA) هست میباشد،
و ربطی‌ به عمو مک دونالد ترامپ ندارد.
......................



- از حق نباید گذشت!. فیلم "رقص در غبار-۱۳۸۱" بکارگردانی آقای فرهادی،
تنها فیلم ایشان هست که بسیار آنرا پسندیدم. ۷-۸ سال پیش دیدم و بسیار لذت بردم.
فرامرز قریبیان هم عالی‌ بازی کرده. مارگیری هست که مار میگیرد و آنها را میفروشد.
شبها در ماشینش هم آبکی و هم تلخکی، همراه با آهنگهای کوچه بازاری دارد (خنده)،
و سپس هر زمان که زیاده روی میکند، درب ماشین را باز کرده و خود را سبک مینماید (خنده).
واقع از ساختار این فیلم، فیلمبرداریش، لوکیشنهاش و بازی آقای قریبیان خوشم آمد.

..............................

- در مورد طالعبینی‌ و ماه تولد که فرمودید و سوالی که مطرح ساختید:

"واقعاً باید بین متولد برای مثال ۳۱ فروردین با ۱ اردی بهشت این قدر تفاوت باشه؟
تازه یکی برای مثال متولد ۲۳:۵۹ ۳۱ فرودردینه و یکی ساعت صفر یا مثلاً -
۱ دقیقه ی بامداد روز اول اردی بهشت. اینا چی می شن؟"

--------------

(مورد خیلی‌ خوبی‌ را مطرح ساختید - سپاس)

- پاسخ بسیار ساده و مهم است:
"سال نو شد یعنی‌ چه؟"،
مگر غیر از این اینست که همین یک ثانیه زمان، سالی‌ را و فصلی را،
از زمستان به بهار با این دو فضای متفاوت وارد میسازد؟.
پس این یعنی‌ لحظه ی گردشی که بظاهر ۱ ثانیه است، اما انگار که،
چرخ دنده های دو سیستم متفاوت، در همان یک چشم بهم زدن ثانیه‌ای بظاهر ناچیز!،
از کنار هم عبور می‌کنند و شرایط، از دستی‌ به دست دیگری که متفاوت است داده میشود!.
- - - - - - - - - -
شما در بین آشنایان و دوستان، بگرد ببین چه زن چه مرد، متولد دیماه که باشد،
حرف اول و آخرش در زندگی‌ "کار و موفقیت‌های شغلی‌ ‌ست". دیماهی‌ها اصل زاده شدند،
تا موفقیتهای شغلی‌ را از آن‌ خود سازند. ... / به "نیکلاس کیج" در همان خود امریکا،
بارها انتقاد میشودِ چرا اینقدر پر کار است؟. اما هیچکس توجه ندارد که او دیماهی ست،
و جایگاه اول در مغزش در زندگی‌، کار و حرفه است (این فقط یک مورد کوچک بود).
من در بین آشنایان چه ‌ایرانی چه غیر ‌ایرانی، چه زن چه مرد، هر چه دیماهی دیدم،
انگار اصل زاده شده برای مفهوم "کار و حرفه و پول درآوردن سالم -
از راه درست با پیگیری و تلاش حساب شده‌ای که دارند)". ...
اینها افسانه نیست، بلکه واقعیت است. ...
- - - - - - - - - - -
- فروردینی، چه زن چه مرد نیز باپشتکار و علاقمند به موفقیت‌های شغلی‌ هستند.
در شغل موفق هستند. ... برای فروردینی، وقتی‌ شب روز میشود،
یعنی‌ باید دایم دوست و آشنا پیدا کند و علاقه شدید به معاشرت با انسانهای تازه دارد.
(که در این ویژه گی‌، .فروردینی. با .مردادی‌. کامل شبیه به هم هستند).
فروردینی علاقه شدید به معاشرت تازه دارد که حتا گاهی‌ دوستان قدیم را فراموش می‌کند،
اما پس از مدتی‌ پشیمان شده، و سراغ دوستان قدیم باز میگردد.
و اما نکته ی فروردینماهی که میتواند حتا خود او را گاهی‌ اذیت کند،
اینست که ناخواسته، حرف و یا کاری را بدون در نظر جوانب میگوید و انجام میدهد!،
سپس یک ساعت بعدش یا روز بعدش، به شدت پشیمان شده و خود را سرزنش میکند!.
- - - - - - - - - - - -
مرد شهریوری که خودم هستم، اگر در زندگی‌ ‌اش جدایی‌ حاصل شود،
شاید باید یک قرن بگذرد! تا خود را راضی‌ به ازدواجی تازه نماید،
چون ذات شهریوری، یعنی‌ وفاداری کامل و مرور خاطرات و تنها بودنی که،
بسیار برایش آرامش بیشتری دارد تا اینکه بخواهد دوباره زندگی‌ تشکیل دهد.
نمیگویم متولدین دیگر ماهها، خدایی نکرده وفادار نیستند، نه،
اما مفهوم وفاداری، از آنه شهریواری‌ها در جایگاه اول است. این یک ویژگی‌ست.
دوست داشتن آرامش حتا در "تنهایی‌ محض" بودن، خصوصیات شهریوریست.
مگر اینکه زندگی‌ خانوادگی و زناشویی اش، با توجه به حساسیتهایی‌ که دارد!،
باب میلش باشد که بله آنرا ادامه میدهد، در هر صورت با جان و دل هم ادامه میدهد.
در زندگی‌ سابقم، درخواست طلاق از جانب من نبود. آدمی‌ نیستم که وقتی‌ ازدواج کرده باشم،
دست به طلاق بزنم. ... این مساله ی خصوصیم را گفتم چون بحث مهم پیش رو داشتیم.
- - - - - - - - - - - -
این ثانیه‌ها و ساعتها، در گردش هستی‌، یعنی‌ انگار که دو کشتی‌ غول‌‌پیکر با دو ساختار متفاوت،
در عرض یک ثانیه از کنار هم رد شوند، که این ۱ ثانیه، حجم وسیعی از آن‌ دو جسم را،
در رد شدنشان از کنار هم شامل میشود، پس واحدش انگار که بمراتب،
از "ثانیه ی فیزیکی‌" گسترده تر است.
- - - - - - - - - - -

- نیازی نیست که در بررسی‌ پروسه ی ماه تولد و طالع بینی‌، برگردیم به ۹ ماه قبلش،
چراکه لحظه ی ورود به جهان یعنی‌ لحظه ی تولد مهم است که در خود،
ویژه گیهای هستی‌ و کهکشانی خصوصیات فرد را ثبت مینماید.

- ممکن هست که برخی‌ افراد، با احتساب ۹ ماه بارداری،
پروسه ی تولید مثل را در زمان مشخصی آغاز کنند،
که ۹ ماه بعدش فرزند در ماه دلخواه آنها بدنیا آید!،
که این البته خیلی‌ رواج ندارد. اما اکثر موارد که تایمر کسی‌ نمیگذارد،
پس ۹ ماه قبل از تولد، فقط در آن‌ حداکثر ۵۰% دریافت ویژه گی‌ از ژنهای‌ والدین نقش دارد.

- - - - - - - - - - - -

- عنصر هر شخصی‌، بنا بر ماه تولدش، در منابع مکتوب موجود هست.
من شهریورم و عنصرم خاک است. اما برای نمونه، متولدین مرداد ماه،
فروردین ماه، عنصرشان "آتش" است. آنها از خاک قوی تر هستند!.
در اصل توسریخورتر از شهریوری پیدا نمیکنی‌د.
حتا مرد شهریور، از زن شهریور، ساده تر است!.
خدایا شکرت‌ (خنده). اینهم نسیب ما بود که توسریخور باشیم (خنده)،
اما همانگونه که گفتم، شهریوری‌ها با بالا رفتن سن،
بخاطر ضربه‌های گوناگون روحی‌ و مجازی که از سوی اطرافیان خورده اند،
تجربشان بالا رفته و در زمانی‌ میتوانند بشوند مثل آتشفشان!. ...
سیاره ی من عطارد است که کوچکترین سیاره است، خدایا شکرت‌،
اما برای نمونه، سیاره ی متولد مرداد، خورشید است!. خورشید میخورد عطارد را.
آبان خیلی‌ قوی هست. سلطه طلب و خواستار تحکمگویی و مدیریت همگان.
- - - - - - -
عنصر مزاج نیست، هر چند که شاید بی‌ ارتباط هم نباشه، اما عنصر یعنی‌ یکی‌ از چهار عنصر اصلی‌.
خاک آب، باد، آتش. ... / میدانید در این "هستی‌"، همه چیز با یکدیگر زنجیروار وصل است.
......................................

- شما در جهان، انسانی‌ سیاستمدار تر از مهرماهی‌ها پیدا نمی‌کنید.
مهرماهی‌ها، استاد سیاست در زندگی‌ و سایر امور هستند،
اما یک ویژه گیشان هم خودشان را عذاب میدهد و هم گاهی‌ دیگران را!،
و آن‌ اینست که تصمیمگیری برای مهرماهی، واقعا کار سخت و طاقت فرسایی هست.
جا.می بود که۳+۵سال نو.شیدن.ش طول کشید.
تقصیر کسی‌ نبود. تصمیمگیری برای شخص دشوار بود.

......................................

- پوستر مقایسه ی گرگ با گوفی رو من خودم درست کردم (خنده)،
و چون صحبت شباهت بین این دو بود، حرفی‌ از خرگوش نزدم و در پوستر هم نیاوردم.
اما سر حرف خودم و انتقادم هستم و پرسوناژ گرگ لات و اوباش کپی کاری شده را،
کپی از گوفی میدانم. ... کپی که با سیستم روسی بومی شده.  ....

................................

فرمودید که:

۱۸. یه سؤال:
یعنی واقعاً تو کارهای روسی خلاقیت دیده نمی شه؛
که، شما این قدر مطمئن هستید همه ی اون‌ها کپی کاری هستن.
روس‌ها که توی سینما خیلی صاحب سبک هستن.
در زمینه ی انیمیشن چرا باید خلاقت نداشته باشن؟

- - - - - - - - - -

- در اصل، چیز مستقلی به نام "سینمای روس وجود نداشته و ندارد!"،
اینها از آغاز دوران کامونیزم، بواسطه اینکه قدرت مرکزی دست مسکو بود،
همه چیز را بنام "روسی روسی"، از آنه خود کردند!.
"سینمای روسی" موجودیت حقیقی‌ ندارد، اما سینمای بلوک شرق دارد!.
یعنی‌ سینمای لهستان، رومانی، چک و اسلواکی و حتا سینمای اوکراین.
سینمای روس کامونیستی، یعنی‌ استعمارگری که هرچه در اروپای شرقی‌ بود را به زیر نام خود آورد.
پس حساب "سینمای روس (که فرمودید)" با "سینمای بلوک شرق" کامل جداست.
اولی‌ میشود سارق و کپی کار، و دومی‌ (بلوک شرق) میشود خلاق.
- - - - - - - - - - - -
یادتان هست "لولیک و بولیک بامزه" را؟،
بیاد دارید "آن‌ دو کله پوک عروسکی" را؟،
اینها همه محصول هنر "بلوک شرق (اروپای شرقی‌)" بودند،
و به هیچ وجه هم بی‌ روح و خسته کننده نبودند!،
که اما بخاطر پروپاگاندا و تبلیغات قدرت مرکزی شوروی که  دست مسکو بود،
همه ی این محصولات خلاقانه ی بلوک شرقی‌، در ذهن مخاطب و جهان،
ثبت و ضبط میشد با نام "روسی روسی روسی" . .............
- - - - - - - - - - - - - -
- رئیس جمهور ژاپن نامش چیست؟ - رئیس جمهور سویییس نامش چیست؟.
این کشورها که کارساز عرصه ی تکنولوژی، بانکداری، -
ساعتسازی و تکنیک‌های ظریفکاری هستند،
پس چرا از دولتمردانش هیچ اسمی هیچ جا نیست؟،
اما هر چند وقت یکبار، عکس پوتین را در دنیا پخش میکنند،
که یا دارد زیردریایی! میراند،
و یا با یک دست فرمان سفینه ی فضایی دستش است!.
این میشود اغفال اذهان عمومی‌.

.......................................

- نقش فرد در تولد خودش که میتواند به آن‌ بنازد،
آن‌ لحظه‌ای هست که پا به جهان می‌گذرد و به دنیا می‌‌آید،
که این خود، یعنی‌ یک "قرعه کشی‌"!. ... کی‌ شانسش چی‌ در میاد؟.
۵۰ درصد ژن از والدین، و ۵۰ درصد دیگر، لحظه ی تولد و "اصطکاکی" که،
پای کودک با آمدنش به این جهان، احساس میکند!.
در این لحظه ی حساس تولد، حرکت سیارات و چیدمانشان،
بسیار نقش در حداقل ۵۰ درصد ویژه گیهای فرد دارد.

وقت خوش، سلامت باشید.






پی‌ نوشت:
- من خودم یک رگه ی کوچک، خون دیماهی دارم،
که از جانب پدربزرگم که دیماهی هست بهم به ارث رسیده.
همین سبب شد که در زندگی‌، بسیار سر مساله ی کار، از سن کم فعال بودم،
که اما یک صدم تلاشم را نیز حتا بدست نیاوردم، چون ذات اصلیم، شهریوریه،
و زود در کار، سرم کلاه میره، گول میخورم، و در نتیجه تلاشهام، میره به سطل‌ زباله ...
اما پدربزرگم که خودش دیماهی هست، بسیار موفق بود در کار نشر و با اینکه سنشان بالاست،
اما میدونم که هنوزهم صبح زود میره انتشاراتی و مغازه، و بسان قبلها یک شاغل حرفه‌ای هست.
راستی‌ یک نکته ی جالب، دیماهی ها، بسیار به پوستشون حساسن.
یعنی‌ کافیه که حتا یک جوش روی دست یا پا بزنه، آنوقت حتما می‌رن دکتر،
تا پماد بنویسه و این مساله بی‌ اهمیت و کوچک پوستی‌، زود زود حل بشه.
دیماهی ها بسیار به لباسشون اهمیت میدن،
خوش پوشن، خوش ظاهر، اما در مجموع خشک و عبوس بنظر میان.
معین رو دیدید؟ هم خوشتیپه، هم خوش لباس و هم یک حرفه‌ای موفق،
اما از دید کلی‌، کمی‌ خشک و عبوس بنظر میاد. دستش خودش نیست،
چون ایشان هم یک دیماهی حرفه‌ای هست. ...
رضا رویگری هم یک دیماهی تمام عیار هست ~ خوش پوش، پرکار و موفق،
... با آرزوی سلامتی کامل برای رضا رویگری که استاد است.










avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأحد يوليو 16, 2017 5:43 am

1. سلام "59" گرامی. مخلصیم.
2. شرمنده، باز هم اشتباه از جانب بنده بود. دیدم نوشتید "پرزیدنت یو. آ."، بعد فکر کردم واژه ی "پاراشنکو" به روسی می شه "رییس جمهور" و راستش خبر نداشتم نام خاص باشه.
ممنون.
3. "سال نو شد یعنی چه؟"
برای من راستش همیشه این سؤال بوده.
هیچ فرقی اون لحظه با 10 ثانیه قبل و بعدش نداره.
هر ثانیه می تونه سالی نو و هر روزی می تونی روزی نو ("نوروز") باشه؛ به شرطی که، خودمون بخواییم.
به عبارتی تغییر درونیه و نه از بیرون.
درست مث خوشبختی!
یاد دیالوگ هزار بار شنیده شده ی "روسری آبی" افتادم.
بنابراین راستش، با این فرمایش شما موافق نیستم که "شرایط از دستی به دست دیگر ...".
و خوب کل پاراگراف.
3. خوب، خوشبختانه من سال هاست دفترچه های تلفنی به صورت فایل های ورد (در واقع اکسس) دارم؛ که، همه ی اطلاعات افراد و آشناها رو درش دارم؛ تا جایی که، تونسته م و ممکن بوده.
البته اصراری هم به کامل کردن همه ی ستون های همه ی افراد نداشته و ندارم.
یه ستون روز و ماه تولدشونه.
توی فایل فامیل (چون بیشتر شناخت دارم) سرچ کردم:
/10/
و 4 نفر اومدن:

یکی همسر (زن) خواهرزاده م، یکی همسر پسرعموم و یه همسایه، یا بهتر بگم، مدیر ساختمونمون و یه فامیل دور.
دو نفر اول؛ که، خانومن، تو هیچ کدوم موفقیتی ندیدم. هر دو خونه دار و زندگی روتین و اتفاقاً دومی به شدت بی سر و زبون و حتا مظلوم (در حد شدید!).
فرد سوم؛ با تموم احترامی که براشون قائلم، بازنشسته شده ن و فقط می دونم داره "لحظه ها رو می کشه" تا بمیره! کاملاً مشخصه که از همه چی سیره.
چهارمی رو هم به دلیل شناخت کمتر، هیچ حرفی ندارم بگم.

منظور کُلّیم اینه که این ها همه به قول شما دی ماهی ان؛ اما، آدمایی معمولی مث سایر آدم ها؛ که، موفقیتی نداشته ن؛ یا اگه هم داشته ن، فکر نمی کنم ارتباطی به ماه تولدشون داشته باشه.

4. حقیقتش اینه "59" عزیز که تموم ویژگی هایی که در مورد افراد مختلف فروردین و مرداد و شهریور و دی و مهر و ... فرمودید رو می شه به راحتی توی سایر ماه ها هم دید. یعنی مثلاً متولد اردی بهشت و خرداد و آذر و بهمن نمی تونه خوش پوش و حساس باشه؟؟؟

شخصیت افراد به 7 سال اول تربیت، خونواده، دوستان، محیط، طریقه ی آموزش و وراثت مربوطه؛ که، خود شما هم اشاره کردید.
به جواب هایی که فرد تو موقعیت های مختلف گرفته (محرک و پاسخ)، به تجربه، به احوال فرد تو موقعیت های مختلف، به غذاهایی که وارد بدنش کرده، به افکاری که از ذهنش رد شده.
نمی شه قاطعانه بگیم متولدین فلان ماه باوفا یا فلان ماه سختکوش هستن؛ همون طور که، نمی شه در مورد شهرها و استان ها و کشورها و قومیت ها نظر بدیم (بحث جوک های محلی که پیش تر شد).

5. با این همه برای افرادی که چه به صورت جدی و چه سرگرمی به بحث طالع بینی و تولد و عناصر و مزاج ها علاقمندن، احترام قائلم و گاهی جدیتشون تو اثبات بعضی صحبتاشون برام جالب بوده.

6. اما بحث "سینمای روس" و "سینمای بلوک شرق"تون به شدت آموزنده و قانع کننده بود.
ممنون از اطلاعات خوبتون.

7. بله، کسی نام رییس جمهور ژاپن و سوییس و اوکراین و ایران و آنگولا رو نمی دونه.
خیلی ساده ست!
چون اولاً این کشورها در برابر ابرقدرت ها عددی نیستن، ثانیاً مسأله ی جنجال ها و تیتر خبرهاست.
ابرقدرت هایی که هم تا حدی هستن و هم دوس دارن باشن فعلاً روسیه و امریکان.
تا چند سال پیش انگلستان هم بود.
به همین جهت انگلیس همیشه دوس داره در رأس اخبار باشه و غول هوچیگری و سرتیتر خبر بودنه؛ ولو، به بدنامی!
به همین جهت دوس داره تافته ی جدابافته باشه و خودشو از دنیا مجزا کنه!
چین ابرقدرته و تا چند سال دیگه قدرتش بیشتر هم می شه؛ اما، راه و رسم بازی رو بلد نیست. برای همینه که کسی به قول شما اسم رییس جمهورشو بلد نیست؛ اما، کُره ی شمالی، عددی نیست؛ ولی، مث انگلستان دوس داره در رأس اخبار باشه و تافته ی جدابافته.
و در پایان، در این مسأله هم همرأی هستیم و تموم این هوچی گری ها برای "اغفال اذهان عمومی" و همچنین چاپیدن منابع و ذخابر اون هاست و بس.

8. ممنون و فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الأحد يوليو 16, 2017 2:47 pm






*امیلیانو گرامی با درود.
امیدوارم که شما و تمام یاران ارجمند،
چاق شده باشد...بینی‌تان   (لبخند).
.
.
.
- تمام دیدگاهها قابل احترام هست،
فقط چند نکته پایانی در این رابطه عرض کنم.
اول اینکه، این مورد رو یادم رفته بود بگم در مورد دیماهیها،
بویژه راجع به خانمهای دیماهی آنهم در ایران و با در نظر گرفتن شرایط،
از کجا معلوم که خود شخص دیماهی علاقه به کار و تلاش نداشته؟،
اما برای نمونه، مرد تامین کننده ی زندگی‌ست و دوست ندارد که همسرش کار کند.
این یک مورد منطقی‌ هست. پس "شرایط جانبی" نیز در این مساله دخالت دارد.
من راستش هر چه دیماهی میشناسم چه زن چه مرد چه ‌ایرانی چه غیرایرانی،
همگی‌‌شان بگونه‌‌ای پایدار، حسابشده و هدفمند، در شغل و حرفه‌شان بهترین هستند.
البته میتواند اثتثناهایی بخاطر آن عوامل جانبی و یا ملاحظات خود شخص وجود داشته باشد،
اما حرف من اینست، طالع بینی‌، چیزیست که بالای ۷۰-۸۰ درصد ویژگی‌ متولدین را شامل است.
بدیهی‌ست که بخاطر عوامل جانبی و ملاحظات شخصی‌، بین ۵ یا ۱۰ % میتواند تطابق پیدا نکند،
- - - - - - - - - - - - -
(شخص سومی‌ که فرمودید مرد است و "مدیر ساختمان است".
خب خودتان جواب را میگویید، چراکه مدیر ساختمان بودن،
خودش همانند یک حرفه ی پر مشغله است
که باید شخص "کاردوست" باشد تا بشود مدیر ساختمان)
- - - - - - - - - - - -
در ضمن شخص دومی که دیماهی هستند و خانم میباشند، فرمودید که بی‌ سر و زبان و مظلوم هستند،
این دلیل نمیشود که اگر ایشان میتوانست و یا دلش میخواست، شاغل و موفق در کار و حرفه اش نمیشد.
دیماهیها اهل عمل هستند، و نه‌ اهل حواشی شلوغکاری و بالا پایین پریدن.
بویژه خانمهای دیماهی، کمحرفند "گزیده گو"هستند، حسابشده صحبت میکنند.
انسانهای موفق در شغل و کار، همیشه کم حاشیه هستند،
آرام و سربزیر هستند، چرا که سرشان گرم امور کاریشان،
بدون هیچگونه حاشیه سازی و تبلیغات دروغین میباشد.
....................................................
* فرمودید که :
"تموم ویژگی هایی که در مورد افراد مختلف فروردین و مرداد -
و شهریور و دی و مهر و ... فرمودید رو می شه به راحتی توی سایر ماه‌ها هم دید.
یعنی مثلاً متولد اردی بهشت و خرداد و آذر و بهمن نمی تونه خوش پوش و حساس باشه؟؟؟"
- - - - - - - - - - -  
- ببینید خودم هم در پست قبلی عرض کردم که ویژه گی‌ متولدین یک ماه،
بطور بسیار کاملتر و غلیظشده، نزد افراد آن‌ ماه است،
و دیگران هم میتوانند آنرا کم و زیاد داشته باشند.
برای نمونه، میگوییم در فلان خیابان، "بورس لوازم برقی‌ و الکتریکی است".
بی‌شک در سایر جاهای شهر هم میتوان مغازه‌هایی‌ پیدا کرد که چنین اجناسی بفروشند،
اما "سرچشمه" و "بورس" آن‌ جنس مشخص، که میشود مثل "معدن" برای آن‌،
بطور ویژه در آن‌ خیابان مشخص است. پس این میشود "یک ویژه گی‌ کارت ویزیت دار".
متولدین بسیاری از ماهها نیز میتواند به سر و لباس خود توجه نمایند،
اما دیماهیها، چه آشکار و چه نهفته، حساسیت بسیاربسیاری دارند که چی‌ بپوشند چی‌ نپوشند!،
در نتیجه به سراغ بهترین لباس میروند چون به این مساله، بگونه‌‌ای "وسواسی و حساس" نگاه میکنند.
- - - - - - - - - - -
*و یا موردی دیگر از طالعبینی‌ ...
- مردان خردادماهی‌، همانگونه که از قدیم هم گفته شده، در اصل "دو.زنه" هستند!.
ممکن است مرد خردادی بشناسید که یک همسر داشته باشد و بس، اما از فکر او که خبر ندارید؟.
و این دوزنه بودن مرد خردادی، ربطی‌ به عیاش و زنباز بودن ندارد، بلکه این حس در وجودش است،
که دو خانواده را زیر دست داشته باشد. شوهره دو تا زن باشد!. ......
........................
راستی‌ دقت کردید، در واژه ی طالعبینی هم،
واژه ی "بینی‌ ~ ‌دماغ" وجود دارد .... (خنده).
امیدوارم که طالعبینی‌های همه، چاق و چله باشد.
............................................................
- برای من عجیب هست که هنوز خیلی‌‌ها (بویژه ‌ایرانیها) همانگونه که خودتان هم نوشتید،
گمان میکنند که روسیه ابرقدرت است!. / دستگاه تبلیغات شوروی در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ در ایران،
چه سنگین بذر پاشید که هنوز که هنوزه، هموطنان ما، از روسیه بعنوان ابرقدرت نام میبرند.
میدانید من از یک چیز لهستان خیلی‌ خوشم میاد. از اینکه بعد از فروپاشی، خودش را مستقل کشید بالا.
الان کلی‌ آگهی‌‌های کاریابی هست در اوکراین، که از اوکراین میروند برای کارگری به لهستان.
لهستان با روسیه خیلی‌ بد است، سیاست روسیه‌ای را، روباه صفت، مزوّر و دروغگو میداند،
که درست هم فکر میکند. ... دیگر اینکه به اوکراین، به چشم گداخانه نگاه میکند!،
که این دیدگاهش هم درست است!. ... /
حالا البته بماند که به خود همین لهستان در کشورهای جهان اول،
به چشم دله دوزد نگاه میشود. پس شما ببین که وقتی‌ یک دله دوزد،
به دیگران به چشم بد نگاه میکند، آنها دیگر میشوند دله دوزد به توان هزار.
...........................................
میخواهید یک موردی که همانند جوکی خنده دار است برایتان بگویم؟:
برخی‌ از اهالی روسیه و حتا کشورهای جنوبی شوروی سابق،
با یک باور قوی میگویند که سال ۲۰۲۰، روسیه کل جهان را میگیرد!،
چون امریکا میرود زیر آب اقیانوس و محو میشود، و روسیه میشود آقای جهان!.
- - - - - - - - - - - - - - -
روسیه در چند سال گذشته، با پروژه ی شکست خورده اش،
که نامش سرزمین تازه ی روس بود، تا همین جای قضیه، بقدر کافی‌ رسوا شده.
اینها میخواستند که ادغام کنند روسیه با اوکراین را که شکست خوردند،
و کلی‌ هر دو سوی قضیه، پول و نیرو از دست دادند. چند ماه پیش یک برنامه روسیه ای،
پوتین را نشان داد که در کلیسا شمع روشن میکرد!. خبرنگار پرسید برای که شمع روشن میکنید؟.
گفت برای قربانیان این حوادث و جنگی که پیش آمد و روسیه میخواست مداخله کند و تمام شود!.
حالا یکی‌ نیست بگوید که خودتان شروع کردید، حال خود را بعنوان میانجی نشان میدهید؟.
در ضمن این پروژه ی اینها از اپتدا در هشتاد در آایآر با آن‌ نیژادپریزیدنت آغاز شد،
که میخواستند کامونیزمممکتبی‌ راه بیندازند که شکر خدا آن‌ نیز شکست خورد.
- - - - - - - - - - - - - -
- کامونیزم، ساکنانش را عهمغ بار می‌‌آورد.
هر چه روزگاری ویژه گی‌ خوبی‌ داشتند،
آنرا میکشد و انسانها را تبدیل به بی‌فرهنگی
و گسترش فرهنگ لومپنیزم مینماید. ...
- - - - - - - -
چین کمونیستی مگر اکنون ابرقدرت نیست؟ پاسخ: هست خوبش هم هست.
هر چه‌ کالاهای درست و حسابی‌ و باکیفیت تولیدشده توسط کشورهای جهان اول را،
با سیستم کپیکاری و بکاربردن مواد بی‌کیفیت و بد، آنها را کپی میکند،
و با قیمت کم، روانه ی بازار ساخته و بازار کل جهان در تمام زمینه‌ها را خراب کرده.
چه ابرقدرتی‌ ابرقدرتمندتر از او؟. ... / در ایران یکی‌ از بستگان در رشته نساجی،
سالیان سال صاحبنام بود که البته چند سال پیش فوت کرد. روح رفتگان شاد. ...
ایشان اسم شناخته‌ای شده‌ای در زمینه ی کشبافی بود و پسرهایشان نیز،
همراه با او در کارخانه‌شان چندین ماشین داشتند و لباسهای کشبافی کار آنها بود.
تا اینکه از ۱۳-۱۴ سال پیش، بواسطه ی رواج اجناس و همچنین لباسهای چینی‌-مینی،
کار و کاسبی ایشان‌ و پسرهایش که خودشان متبحر این رشته بودند بهم خورد.
تا جایی‌ که آن‌ کار را تعطیل و سرمایه را در بخش دیگری بکار گرفتند.
مقصر چین بود و هست و خواهد بود.
- - - - - - - - - - -
خنده دار اینجاست که چینی‌ها، از ژاپنی‌ها بدشان می‌‌آید!.
ژاپن خلاق و خوشسابقه کجا ... چین کپیکار و پرالیتاری کجا ...
- - - - - - - -
الان میدونم میگید که چین کالاهای دست اول و با تکنولوژی هم تولید میکنه،
و میفرسته به جاهای خوب و این تیپ صحبتها. بفرض که اینگونه هم باشد، اما انتقاد اصلی‌،
به چین این هست که روی چه حسابی‌، دست به کپی محصولات در تمام زمینه ها،
آنهم با مصرف مواد بد و بی‌ کیفیت زد، و جنس نهایی‌ تولید شده ی سنار ده شاهی‌ را،
وارد بازار جهانی‌ کرد و تولیدات جهان را با کار بدش، با اختلال ایجاد ساخت؟.
چین متهم هست به خرابکاری و برهم زدن نظم تکنولوژی و فناوری جهان.
جنس چینی‌-جنس چینی‌ خراب کرد بازارهای اصیل را، بیکار کرد تولیدکنندگان راستین را.
قدیمها هم مردم کالاهای برقی‌ و الکتریکی و نوشت افزار و همه جور جنسی میخریدند،
اما هر چیزی اصولی داشت. چون مارکها شناخته شده بود. اگر خانواده‌ای پولش کم بود،
میرفت سراغ صرفه جویی‌ و کمی‌ بیشتر انتظار میکشید، اما بجایش وقتی‌ جنسی‌ را میخرید،
با کیفیت و با گارانتی میخرید که دهه‌ها برایش کار میکرد، و نه‌ همانند امروز که بدل کپی شده چینی‌،
بمراتب ارزانتر از نسخه ی اصلی‌ اش و به همان اندازه بی‌کیفیت تر، همه جا همچون کود ریخته.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- در همین سلسله برنامه های تلویزیون اوکراین "شیر یا خط" یکبار رفته بودند چین.
بعد مجریه گفت که در چین، چند صد هزار نفر استخدام دولت هستند که وظیفه شان،
نوشتن پستهای تعریف و تمجید از عملکرد دولت در اینترنت است!
و بطور ساعتی‌ هم پول دریافت میکنند.
یعنی‌ طرف کارش اینه که روزی ۶-۷ ساعت میره در سایتها و وبلاگهای‌ چینی که دارن،
شروع میکنه به تعریف و تبلیغ از عملکرد دولت چین ~ شستشوی مغزی میده همه رو.
مغز کاربران اینترنتی را میچلاند.
چینی‌ها نه تنها باسیاست، بلکه حتا موذی هستند.
..................................................................
- راستش برای من، این تحویل سال و تبدیل زمستان به بهار، حتا زمانی‌ که هوا هنوز سرد است،
همیشه احساس میشود. "بوی نوروز" را از طبیعت احساس میکنم،
آن‌ "یک ثانیه" و تغیییر شگفتش را. ... و البته که تمام دیدگاهها محترم هستند.
اصل زندگی‌ همین تفاوت سلیقه‌ها و دریافتهای درونی‌ ‌ست، که اگر اما همه یکسان می‌‌اندیشیدیم،
زندگی‌ بد میشد، چون "باد" زمانی‌ میوزد و هوا را تازه مینماید،
که دو جبهه‌ هوای متفاوت سرد و گرم به یکدیگر نزدیک و برخورد میکنند،
و نتیجه اش میشود ایجاد حال و هوایی تازه. ...
درود بر شما و همگی‌ یاران ارجمند. با احترام. سلامت باشید.





پی‌ نوشت ۱.:
- چین تاریخ غنی‌ دارد. اما این کامونیزمی که دیگر تا به امروز،
یک قرن سایه بر سرش انداخته، بسیاری از‌ چیزهای خوبش را از بین برده.
.
.
.
- سالهای سال فکر میکردم که چرا حافظ فرموده:
"هر کو نکند فهمی‌ زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد".
- - -
- خب مصرع اول این بیت که مفهوم هست،
اما مصرع دوم را نمی‌فهمیدم که "نقاش چینی‌" این وسط چه کاره بوده؟،
تا اینکه ۲-۳ سال پیش مقاله‌ای خواندم در نت که مربوط به تاریخچه "هنر مینیاتور" بود،
که در آن نوشته بود که از عهد قدیم، مبدع شیوه ی مینیاتور، نقاشان چینی‌ بودند!،
که سپس در ایران هم این هنر مینیاتور، وام گرفته از چینی‌‌ها شده!.
که درست هم هست، چون صورت پرسوناژ تابلوهای مینیاتور ‌ایرانی، شبیه به چینی‌هاست.
حال صحبت این است که حافظ بزرگ، چون خودش ۷-۸ قرن پیش زندگی‌ میکرده،
آمده و بعنوان معیار و سنجه ی یک هنرمند متبحر زمان خود،
صورتگر چینی‌ را شاهد گرفته که میشده هنرمند‌ترین هنرمندان جهان!،
و سپس گفته که هر که از سخنان حافظ سر در نیاورد،
حتا طرف اگر استاد اساتید هنر (یعنی‌ نقاش چینی‌ هم باشد)،
پس انگار که کارش بی‌ مایه و راستین نیست.
در اصل حافظ با این بیت زیبا، اهمیت شعر خویش را به اثبات رسانده،
و همچنین در معنای مجازی اش نیز، پنهانی‌ به مخاطب میگوید:
که در هر کاری که باشی‌، اول از همه اخلاق و دنیای درونت مهم است!،
اول از همه درک راستینی که از وجود و کنه آن‌ کار داری مهم است،
و بعد از آن‌، کار و علم و هنرت به برکت دنیای درون، نمایان میشود و جان میگیرد.



پی‌ نوشت۲.:
- یاران گرامی، عرض شود که از چند ماه پیش،
نسخه ی فیلم نوستالژیک "میهمانی خصوصی-۱۳۶۵" بازنشر،
و سپس در بسیاری از سایتها نیز قرار گرفته. ...
نکته اینکه، آخرین بار این فیلم را در دهه فجر سال ۱۳۷۳،
که سال اول دبیرستان بودم دیدم و بسیار خوشم آمد.
بهمن ۱۳۷۳، بمناسبت دهه فجر، کانال دو هر شب ساعت ۹،
به پخش یکی‌ از فیلمهای دهه شصتی با موضوع وقایع ۵۷ و قبل آن‌ میپرداخت.
البته این نسخه ی HD و تازه اسکن شده فیلم میهمانی خصوصی،
بیشتر به کپی ویدیویی از آن‌ فیلم شبیه شده و آنچنان به دلم ننشست،
و همان نسخه ی اصلی‌ و ۳۵ میلیمتری اش را بیشتر میپسندم.
با اینحال از آنجا که موضوع این فیلم جالب است، وظیفه داشتم آنرا اطلاعرسانی نمایم.
در صورت امکان، DVD این فیلم را تهیه نمایید، و اگر همچون من دسترسی‌ ندارید،
بسیاری از سایتها آنرا برای بارگیری قرار داده اند. ...
فضاها و لوکیشنهای این فیلم که داستانش در خانه‌ای اشرافی میگذرد،
همیشه برایم جالب و خاطره انگیز بوده است.
مطمئنم که "مهندس ایندیاناجونز" هم به این فیلم علاقه بسیار دارد.
سلامت باشید. وقت خوش.


*زنده یاد "هادی اسلامی" در نمایی‌ از فیلم "میهمانی خصوصی-۱۳۶۵".:




http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138109201347



http://blogday.ir/دانلود-فیلم-سینمایی-میهمانی-خصوصی/









avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الثلاثاء يوليو 18, 2017 12:39 pm






- با درود خدمت فروم رویایی و یاران ارجمند.
حیفم آمد که برای خاتمه ی بحث سر دنیای کپیکار روس که مطرح داشتیم،
مورد مستند و تقریب تازه ی زیر را با فروم رویایی در میان نگذارم. ...
.
.
.
- خواننده ی بسیار مشهوری در روسیه.اوکراین هست که تاکنون،
دو دهه از فعالیتش در موسیقی‌ میگذرد. ایشان در اصل دورگه (حتا چندرگه) هست،
یعنی‌ پدرش اهل بلغارستان(که خون ارمنی هم دارد)، و مرحوم مادرش-اوکراینی‌روسی‌ بودند،
ایشان (فیلیپ) صدای عالی‌ دارد که از دید من، یکی‌ از دو صدای خوب موسیقی‌ روسی میباشد.
همچنین در اوکراین نیز کنسرت میگذارد و بعنوان -هنرمند مردمی- (که بالاترین نشان است)،
در اوکراین نیز بشمار می‌‌آید. صحبت اینست که او در بین تعداد زیادی از آهنگهایی‌ که خوانده،
یکی‌‌شان مربوط به سال ۲۰۰۳ است که چه در زمان خود و چه حال، گل کرد و همیشه تازه است،
و بی‌شک در میان ترانه‌هایش، این یک آهنگ گل سرسبد است و هرجا که دعوت میشود،
این آهنگ زیبا را آخر برنامه اجرا میکند، ... انگار که آهنگ روی صحبت، "نان" اوست!،
که به واسطه اش به بلندای شهرت رسید. ... تا اینجای صحبتمان مفهوم و روشن.
*آن‌ ترانه زیبا (عشق بی‌امان ~ عشق بی‌رحم - 2003 - Жестокая любовь) .:
https://www.youtube.com/watch?v=RR8iUVfHvOU
..............................
- و اما زمستان پارسال (زمستان ۲۰۱۶) روزی در اخبار اعلام شد،
که یک آهنگساز قدیمی‌ فرانسوی، برای انجام کنسرت یا برنامه‌، به مسکو رفته بوده.
روزی در خیابان مشغول قدم زدن بوده که میبیند یک آهنگ بسیار آشنا! از جایی‌ پخش میشود،
که آهنگ روی سخن، همین آهنگ مشهور خواننده ی روسی (فیلیپ) در لینک بالا بوده است!.
آهنگساز فرانسوی شگفت زده شده، ماجرا را به وکیل خود اطلاع میدهد،
و در نتیجه روشن میشود که ملودی این‌ آهنگ روسی خواننده ی شهیر،
در اصل آهنگسازش همین آقای فرانسوی بوده که سالیان سال پیش،
در فرانسه به انتشار رسانده بوده و حال پس از دهه ها، کپی روسی شده ی آنرا،
بدون آنکه از او اجازه بگیرند و موارد مادی و معنوی کپی رایتش را رعایت کنند،
آهنگ را خواننده ی روسی برداشته و با شعری روسی خوانده و اینهمه سال به برکتش،
کلی‌ نوار و سی‌دی و کنسرت و سایر مسایل را از دیدگاه مالی‌ بگونه‌‌ای ثروتمند بدست آورده!.
آهنگساز فرانسوی وقتی‌ در جریان این سرقت هنری قرار میگیرد، در همان مسکو که بوده،
وکیلش را خبر میکند و به سراغ خواننده (فیلیپ) میرود که البته او هم وکیلش را میفرستد جلو!،
آهنگساز فرانسوی شکایت به دادگاه میبرد مسکو را ترک میکند و از دادگاه مسکو میخواهد که،
حداقل تا زمان روشن شدن اوضاع، دیگر فیلیپ اجازه اجرای این آهنگ را نداشته باشد!.
این همه حرف را گفتم که بگویم، دنیای روسی روسی روسی،
کپیکار و سارق در تمام زمینه‌های مثلا تکنولوژی و هنری،
آنهم با شیوه‌ای بسیار بی‌چشم و رو میباشد. ...
.............................
- حال از دیدگاه موسیقایی که بررسی‌ داشته باشیم،
تنها تفاوت ورژن روسی سرقت شده از اصلش که فرانسوی هست این میباشد،
که برای نمونه، یک آهنگی که با گام ۶-۸ یعنی‌ ریتمیک نوشته شده را،
شخصی‌ بیاید از روی آن، گام را سنگین تر یعنی‌ ۴-۴ نموده،
و با شعر و تغییر زبان، آهنگ را بازخوانی کند که در هر حال،
محصول سرقتی تازه، با آنکه ریتمش از اوریجینال آهسته تر شده،
اما ملودی اصلی‌ و ساختار موسیقی‌ بدنه، همانی هست که اول نوشته شده!،
پس کار میشود کپی و سرقتی. ...
.
.
.
- در زیر، نسخه کپی شده به روسی و نسخه ی اریجینال اصلی‌ را بگونه‌‌ای مقایسه‌ای قرار داده اند.
نام آهنگساز فرانسوی این آهنگ، Didier Marouani میباشد زاده ی ۱۹۵۳ در موناکو فرانسه،

https://en.wikipedia.org/wiki/Didier_Marouani
و آهنگ روی صحبت را در طی‌ سالهای ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۰ ساخته که خواننده اش زن هست.
.
.
.
- و اما در سال ۲۰۰۳، خواننده ی بلغاری‌.روسی (فیلیپ) که درباره‌شان صحبت شد،
و در کلیپ زیر اپتدا کارش پخش میشود، آمده و آهنگ فرانسوی را ....(Kopi)..../
در ضمن این خواننده ی روسی‌.بلغاری (فیلیپ)، شبیه به شرقی‌ هاست،
چون پدرش همانگونه که گفتم بلغارستانی هست و خون و ریشه ی ارمنی نیز دارد.
نامش فیلیپ است و نام فامیلیشان هم از دو بخش تشکیل شده که به پارسی میشود -
نام فامیلی جالبی‌ دارد!: ... کوروش.مأوا ~ کورش.مسکن ...
(Filip Kirkorav ~ Филипп Киркоров).
زاده ی ۱۹۶۷ در شهر وارن - بلغارستان.

https://en.wikipedia.org/wiki/Philipp_Kirkorov
https://ru.wikipedia.org/wiki/Киркоров,_Филипп_Бедросович
...................................................
در یک پرانتز .:
فامیلی ایشان به زبان روسی آنگونه که خوانده میشود صدایش اینست:
فیلیپ کیرکراو! (Kirkorav)
اما در نسخه ی انگلیسی زبان ویکی ببینید چگونه نوشته اند!،
نوشته اند (Kirkorov) یعنی‌ همانی که رقم به رقم به روسی نوشته اما خوانده نمیشود را!.
در زمینه ی تمام اسمها و واژه ها، همین اشتباه را روسها انجام میدهند.
من نمیدانم که کی‌ میتوان به اسلاوها آموخت،
که زمانی‌ که واژه و اسامی روسی را با حروف انگلیسی مینویسیم،
نباید آنچه که رقم به رقم به روسی نوشتیم را،
بیاییم و آنرا با همان ترتیب هجابندی، حال با حروف لاتین نیز بنویسیم!،
بلکه میبایست "صدای آن واژه و یا اسم" را با حروف لاتین نوشت، تا مخاطب خارجی‌،
وقتی‌ آنرا با حروف لاتین (انگلیسی) میخواند، دقیق "همان آوا و صدا" تولید شود،
که در زبان روسی بیان میگردد. ...
برای نمونه، ما در زبان فارسی‌ مینویسیم: "میخواهم نان بخرم".
حال اگر با حروف لاتین اینرا بنویسیم،
نمی‌‌آییم بنویسیم "Mikhavaham" که!،
بلکه صدای واژه یا اسم را مینویسیم، یعنی‌ اینگونه: "Mikhaham".
اما اسلاوها، هر جور که در روسی مینویسند، همانطور هم با حروف لاتین مینویسند،
انگار مخاطب خارجی‌ (یعنی‌ غیر روس)، میتواند آداب فونتیکی را رعایت کند!!!.
.........................................................

بازگردیم به صحبت اصلیمان ...

- من ایشان(فیلیپ) را نه اینکه مقصر ندانم اما شاید حق داشته،
چراکه صدای بسیار بسیار خوب و منعطفی دارد،
و همچنین بازیگر خوبی‌ هست و در فیلم و سریال، بویژه ژانرهای فانتزی،
که کپی میکنند از اینور و آنور!، بخوبی پرسناژ و تیپاژ بازی میکند.
در اصل، دو رگه ها، با استعداد هستند.
اما میدانید برای صدای او در روسیه و اوکراین،
و حتا در زادگاه پدری اش که بلغارستان باشد، آهنگساز نیست! -
برای این گفتم که (شاید) نمیتوان او را مقصر دانست سر این آهنگ کپی شده.
ایشان میبایست از اپتدا میرفت سراغ آهنگسازان فرانسوی و ایتالیایی،
تا با توجه به گام بسیار منعطف صدایش، آهنگ ویژه ی او بنویسند!.
هر چند که در طی‌ دوران کاری اش تا به امروز که نزدیک به دو دهه میشود،
در همان روسیه، بارها حتا مورد نژادپرستی‌ برخی‌ قرار میگیرد!،
چون به او میگویند که پدرش بلغاری بوده و از این حرفها ...
البته از جهت مالی‌، خوشبختانه وضعش بسیار خوب است.
در طی‌ سالهای جاری هم، صدایش خاک میخورد و گاهی‌ کارهای سطح پایین اجرا میکند،
چراکه برای صدای زرینش، آهنگساز در دنیای دروغین و حیله گر روس وجود ندارد.
درست همین مساله‌ای که برای صدای علیرضا افتخاری در چند سال گذشته ایجاد شده!،
یعنی‌ "صدای خوب و عالی‌ افتخاری هست"، اما آهنگسازی دیگر برایش نیست که نیست ...
.
.
.
- کلیپ مقایسه‌ای دو آهنگ روسی(که کپی هست) با آهنگ فرانسوی اصلی‌.
-فیلیپ کوروش.مأوا- ورژن روسی را میخواند (کلیپ از سال ۲۰۰۳)،
و نسخه ی اصلی‌ فرانسوی این آهنگ را، خواننده‌ای زن اجرا میکند،
که به ترتیب و با حالتی‌ مقایسه‌ای در کلیپ قرار داده اند.
و زمان نسخه ی فرانسوی قبل از ۲۰۰۳ بوده.
در ضمن این آقای فیلیپ بلغاری.روسی،
کارهای دیگری را هم دارد که همگی‌ بازخوانی آهنگهای خارجی‌-اروپایی‌ هستند!!!،
اما این یک آهنگ بگونه‌‌ای رسمی‌ لو رفت و آهنگساز فرانسوی اش شکایت به دادگاه برد.
بازهم تاکید میکنم که در نسخه ی روسی‌ کپیشده ی آهنگ فرانسوی،
گام را از "ریتمیک" به [سنگین ۴-۴] تغییر داده اند،
اما ملودی همان است و احساس میگردد.

*لینک مقایسه ی نسخه ی روسی با فرانسوی اش .:
https://www.youtube.com/watch?v=cKdAagm_aok

*لینک تکمیلی و مقایسه ی ترتیبی کامل این دو نسخه .:
(از ثانیه ی ۴۶ به بعد - 0.46 ...)
https://www.youtube.com/watch?v=c8sQNgF_NR8

.
.
.

*نتیجه گیری اخلاقی‌ که از این پست و مطلب میتوان گرفت اینکه .:
- این فرانسوی‌ها چونکه همش فیلمهای ناجور میسازند،
که در آنها همش آدمها مشغول عاشق شدن؟ و تولیدمثل غیرقانونی‌ هستند،
آنوقت از آن سوی قضیه نیز، همش جوری میشود که دیگران،
آهنگهایشان را میدزدند و همش استفاده غیرقانونی و کپی از آنها انجام میدهد!.
(میدونم که حرفم خیلی‌ بی‌خود بود، اما خواستم من هم یک چیزی گفته باشم -خنده-)
سلامت باشید. وقت خوش. ... فیلمهای فرانسوی ببینید (نبینید!!!) -لبخند-
.
.
.
راستی‌، فرض کنید که ورژن فرانسوی فیلم توبه ی نصوح ساخته شود.
*توبه ی نصوح - ورژن فرانسوی ....
- انسانی‌ که سالها با اخلاق و پاک و وفادار زندگی‌ کرده،
در یک شب ناگهان دگرگون و منقلب شده، و از فردایش تصمیم میگیرد،
تا دیگر پاک بودن را کنار گذاشته و برود سراغ عیاشی و کارهای جور و ناجور.
در همین راستا، فردایش اول از همه سری میزند به تنفروشخانه ی سر کوچه شان،
به سراغ صاحاب آنجا میرود و از او تقاضای عفو مینماید که چرا تاکنون مشتری آن‌ مکان نشده!،
بعد قول میدهد که از این به بعد،‌ حداقل هفته‌ای ۲-۳ بار به آنجا رفته و ....................../
بعد از این مساله میرود سراغ همسرش و از او عذر میخواهد که در طول زندگی‌ مشترکشان،
بجز به همسرش، به زن دیگری حتا یک نگاه هم نینداخته، و قول میدهد که از فردا،
تا میتواند به دخترها و زنهای مجرد داخل خیابان نگاه بیندازد و چشموگوشچرانی نماید!.
بله، و این بود نسخه ی فرانسوی از فیلم توبه ی نصوح، محصول سال ۲۰۲۰ ! ....
تا "واف - وزارت امنیت فروم" سر نرسیده، در برم.
پس تا دیدارهای پسین، بدرود. ... سلامت و آرام باشید.








avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الجمعة يوليو 21, 2017 1:21 pm

1. دوستان عزیز سلام.

2. "59" گرامی، ببخشید که با تأخیر پاسخ می دم. چند بار اومدم پاسخ رو زودتر بذارم، نشد.

3. ببخشید راست می رم سر اصل مطلب: فکر می کنم با بحث درباره ی ماه های تولد و طالع بینی به جایی نرسیم؛ چون، دیدگاه هامون فرسنگ ها فاصله داره.
درست مث خواب دیدن و علت اون؛ که، قبلاً بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم (رسیدم!) که ادامه ش نمی تونه جالب باشه.
ممنون که وقت گذاشتی، دوست عزیزم.

4. بله. در ایران همچنان "بلوک غرب" روسیه ایه که با این که هزار تکه ی "شوروی" سابقه، هنوز ابرقدرته.
شاید حالا حالاها هم تو ذهن عموم باقی بمونه.
اما به شخصه فقط یه چیزو می دونم: روسیه خیلی خوب داره فیلم بازی می کنه.
"پوتین" خانی که ازش نام بردیم، ارادت خاصی به ایران و ایرونی جماعت داره.
و خوب می دونه چجوری نقش بازی کنه.
محاله که سیاستمداری به این باهوشی باشی و ندونی "زبان بدن" چیه؛ اما، به عمد وقتی می یاد ایران، طوری با بدنش نقش بازی می کنه که کسانی که فکر می کنن خیلی حالی شونه، فکر می کنن که اظهار ضعف می کنه!
براش شوخی اجتماعی درست می کنن که بعد از خروج از ایران می خواد تغییر نام بده و اسمشو بذاره "نعلین"!
کلی حال می کنن که می یاد ایران "موش می شه" و هدیه های ارزشمندشو می ده به سران مملکتی؛ اما، نمی دونن که روزی می رسه که به موقع حال ایران رو می گیره.
روزی که همه ی اعتمادها رو جلب کرد.
ببینید کِی گفتم.
فقط امیدوارم دیر نشه و دوستداران ایشون بدونن که دارن چه رودستی می خورن.

5. جوک 2020 بامزه بود. نشنیده بودم!

6. من هم که عرض کردم "چین ابرقدرته".
بله. سال هاست که هست. به باور بنده از ابتدای تاریخ.
با اون بخش از حرفاتون درباره ی کپی کاری موافقم؛ اما، باز جنبه هایی دارن آدم های این خطه؛ که، قابل تقدیره:
سختکوشی، تمرکز روی یک یا چند مهارت، ایمان به خودشون، صداقت توی کار و معامله و قول و خیلی موارد مثبت دیگه.

7. من فکر می کنم افرادی که فرمودید تو سایت ها مطلب های خاص می نویسن، فقط مختص چین نیستن.
تو همه ی کشورها داریم.
هم برای اشاعه ی فرهنگ و هم تهاجم و به قول شما شستشوی مغزی.
مختص چین نیست.

8. این هم حسن ختام نوشته های امروز بنده:
کپی کاری کارتون های والت دیزنی:

http://www.aparat.com/v/ZT9zA/%DA%A9%D9%BE%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA_%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%BA%D9%88%D9%84_%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86


که البته بهشون حق می دم.

9. به نظر من اسم این کار "کپی کاری" نیست، این امضای "دیزنی"ه.
اکثر آهنگ های "شهرام شب پره" و سبک خوندنش امضا داره.
کارهای "اسفندیار منفردزاده" همین طور.
کارهای "علی حاتمی" امضا داره.
خیلی از بزرگان هنر و فرهنگ این طوری ان و تو بعضی از کاراشون رگه هایی از کارای قبلی شون دیده می شه؛ بخصوص، موفق هاش. اسم این کپی کاری نیست؛ چون، مبدعش خودشون بوده.
کپی اینه که از کار شخص دیگه ای برداری الگو بگیری.
نظر شما چیه؟

Emiliano

تعداد پستها : 1599
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 اليوم في 7:56 am






- یاران ارجمند همانگونه که بهتر در جریان هستید،
چند روز گذشته در طی‌ نامه‌ای سربسته و مهر و موم شده،
که از طریق جراید کبیرالغتشاش به نشر همگان رسید،
پرزیدنت فقانسه، مراتب انتقاد شدید خویش را،
در رابطه با فروم رویایی مطرح ساخته،
که اصل نامه ی بی‌تمبر و بی‌نشان، به شرح زیر میباشد .:
- سقام ... (یعنی‌ سلام + حرف ق که آنها دارند).
امت همیشه در صحنه ی فروم رویایی و جاودان!،
آیا این بود آمال و اهداف مقدس ما؟. مایی که آلن.دلون را به جهان صادر ساختیم!،
مایی که آهنگ لاو.استوری در کشورمان ساخته و نهادینه ی خاص و عام شد،
آیا شایسته ی آن‌ هستیم که دایم در فروم رویایی شما،
هدف بمباران و انتقاد نسبت به مفهوم فیلمهای خویش گردیم؟. سکوت تا به کی‌؟.
ما به یاران چشم یاری کاشتیم ... خود غلط بود آنچه در شانزلیزه برداشتیم.
مقسی بوکو. پاقیانه ناقمه.
(یعنی‌ آخرش با آنکه عصبانی بوده، اما تشکر و سپاس نیز بجا آورده)
.........................................

- پس از ابراز انتقاد فقانسه‌ای‌ها، فروم رویایی در همین راستا،
برای همبصطریهای هر چه بیشتر دو کشور و خاتمه دادن به سوتفاهمهای ایجادنشده،
اکنون به معرفی‌ یک فیلم بسیار خوب و اخلاقی‌ از سینمای حال فرانسه میپردازد،
که البته بی‌شک یاران ارجمند آنرا دیده اند، اما با اینحال، یا دوباره ببینند،
یا اینکه آنهایی که دیده اند به آنهایی که ندیده اند خبر دهند. با سپاس.





- خوشبختانه نام فیلمش هم با اعداد نوشته شده و نیاز به ترجمه ندارد!.
فیلم اخلاقگرای سینمای فرانسه: (۱+۱ ~ محصول ۲۰۱۱)
که بر اساس داستان واقعه‌ای ساخته شده و در پایان نیز،
دو پرسناژ اصلی‌اش‌ را در زمان حال نشان میدهند.
این فیلم خود گویای سوژه و ساختار و مفهوم کمالگرایانه‌‌ است،
و تماشایش پیشنهاد میگردد که تابلوی سینمایی عالی‌ میباشد.
البته گویا هم در زبان فرانسه و هم در ترجمه اش به انگلیسی،
با این عنوان نیز این فیلم شناخته میگردد:
"The Intouchables-2011"،
اما در دوبله ی روسی و همچنین پایگاه اطلاع مجازی،
نام "۱+۱" برای این فیلم در نظر گرفته شده است. ...




- بهرحال امیدواریم که پرزیدنت فقانسه و آشنایانش همچون:
ژان رنو، میشل پراید، مایکل کمری (Camry!)
آورام بی‌.ام.و، ژانت پیکان، مادام میتسوبیشی،
نانسی سوزوکی و الیور فراری (Ferrari!)،
از دست فروم رویایی ناراحت نشده باشند. با احترام.
..............
انگار که این فرانسویها،
هنر را تا آخر سر کشیده اند ...
کامل چشیده اندش و بخوبی میشناسندش ...
...............................
- این سایت سینمایی فرانسوی را تازه پیدا کردم.
زبانشان را بلد نیستم، اما کلی‌ عکس و تصویر جالب داره،
از دوران قدیم و جدید و نوستالژیک سینمای فرانسه و جهان. ...
https://toutlecine.challenges.fr/galeries-photos/



- ‌سلام و درود بر فرومیان ارجمند،
بر دخترک‌ها و پسرک‌های دیروز،
که همچنان هم بسان دوران قدیم،
پاکی و صفای کودکی‌ها را پاسداشته و میدارند.



- نکته ی جالب اینکه اکنون در لینک صفحه ی برنامه فاخر "نسیم یادها"،
که لینکش را همیشه از سایت تلوبیون دنبال داشته و میدارم .:

http://www.telewebion.com/program/39719/
دیدم که آن‌ نمایش "آقای ملون در نانوایی" را که ۱۰ روز پیش صحبتش را در فروم داشتیم،
بتازگی "نسیم یادها" نیز پخش داشته که بسیار جالب بود.
با سپاس از ایشان که همراه همیشگی‌‌شان هستیم.

http://www.telewebion.com/episode/1653116
تلپاتی تلپاتی، با ریش صداوسیما هم تلپاتی؟! (لبخند).



.......................................

*پیامهای بازرگانی فروم رویایی.:
پیتزا - غذایی سیرکننده، کم حجم اما با میزان لازم کالری،
شیک، بدون روغن، دارای تنوع ساختاری برای تمام سلیقه‌ها،
و در یک واژه، خوراکی جاودان برای تمام فصلها ... نوش جان.

منبع عکس: اینترنت، سرچ گوگل.

........................................



- بسیار خاطره انگیز و شنیدنی هست لینک صوتی زیر.:
*نمایش نه!!! - صبح جمعه با شما*
با شرکت "منوچهر نوذری" و "علیرضا جاویدنیا".

http://shadshow.ir/categories-media/120-منوچهر-نوذری/115-namayeshe-na
این مورد طنزی که در این نمایش مطرح میگردد (بگو؟...نه‌!)،
عادت گفتاری بسیار مشهوری در دهه ی شصت و هفتاد بود.
با سپاس دوباره از "سایت شادشو".



- مصاحبه ی خواندنی با "استاد سیروس ابراهیم زاده"،
چهره و صدای آشنای عرصه بازیگری و صداپیشگی راستین .:

http://jamejamonline.ir/sima/2910911265277806787/تحصیلات-ملاک-نیست-،-بازیگری-استعداد-می-خواهد

.............................................



(John Heard ~ 1945-2017)
- "پدره تنها‌در‌خانه" درگذشت. ...

http://persianv.com/goonagoon/درگذشت-جان-هرد-بازیگر-آمریکایی.html
لازم به یادآوریست که ایشان (John Heard)،
در سریال مشهور فرار.از.زندان(۲۰۰۵~۲۰۱۷) نیز،
نقش رئیس زندان را ایفا میکردند،
که نقش‌آفرینی‌شان در ۱۰ قسمت این سریال،
یعنی‌ فصل اول آن‌، در طی‌ سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ بود. روحش شاد.


..............................................



.
.
.

- امیلیانوی گرامی با درود.
کامل و هزار درصد با صحبتتون موافقم.
این علاقه اش به ایران که از دهه ی پیش ابرازش رو شروع! و حالا هم ادامه میده،
همگی‌ از روی حیله گری هست. شما باور کنید که در روسیه،
یک صدم آزادی ۳۰یا۳۰ که ایران هست، اونجا نیست!.
حتا در اوکراین آزادی ‌سیاسی بسیار بیشتر از روسیه است.
در روسیه سالهای سال هست که هیچ انتخاباتی انگار انجام نشده!،
چون برای نمونه چند سال پیش که پوتین (مثلاً) رفت کنار،
مدودوف عامل خودش بود که آوردش سر کار و خودش شد (مثلاً)  نخست وزیر او،
بعد که دوره ی این "آقای خرسیان*" تموم شد، دوباره پوتین آمد سر جاش.
*آخه "مدود - Medved" به روسی یعنی‌ "‌خرس". اوف(of) میگیره میشه جمع مکسر.
اینها تمام سیاستشون در حیله گری و عوام فریبی هست.
من نمیخوام دهانم رو بازکنم. ...
.........................................
- برنامه‌های مستند روسیه ای دیدم که بی‌ نهایت وقیح هستند راجع به ایران.
اسم کارهای مثلا حصته ای که مثلا ۱۰۰ ساله دارن برای آی.آر انجام میدن رو،
در یک برنامه ی تلویزیونی گذاشته بودند: "غنی‌ سازی ایران"!!!.
یعنی‌ بجای غنی‌ سازی اورانیوم ایران، میگفتند با تمام وقاحت "غنی‌ سازی ایران!".
یکی‌ نیست بگه که آخه شمایی که خودتون هشتتون گروی نهتونه و اگر کمکهای آلمان نبود،
از بین میرفتین، به چه حقی‌ نسبت به ایران اینگونه صحبت میکنید!. ایران هر چه که هست،
کشور مستقلی بوده و هست. این یک حقیقته. تازه کلی‌ هم به گداگودوله‌های اینور و اونور،
کمک مالی‌ و غیره میکنه، اما روسیه فقط پول از این و اون میکشه بیرون!.
اون زمانی‌ که پوتین رفته بود به ایران، رفت و بگفته ی خوب شما یک هدیه داد (کتاب)،
بعد وزیر خارجش گفت که اون کتاب، المثنا (نسخه کپی) بوده!. ... شما ببین پرروگی تا کجاست!.
چند سال پیش برنامه روسی دیدم که با چند نفر مثلا کارشناس روس راجع به حصته‌ای صحبت میکرد،
این مثلا کارشناسان، با وقاحت هر چه تمام میگفتند که میترسند که ب.وشهر.، بشه چرنوبیل!.
یکی‌ نیست بگه که آخه مگه خودتون ۱۰۰ سال نیست که دارید "مثلا" میسازید،
اونوقت هشدار میدین که افتضاح چرنوبیل اوکراین، ممکنه پس از سه‌ دهه اینبار در آی.آر تکرار بشه!.
اگر کاره‌ای بودم، رابطه ی ایران با روسیه رو کامل قیچی میکردم.
صحبت سر فرهنگ و زبان و حتا هنر کپیکاری که داره یک چیز، اما بحث ۳۰یاست جدا بوده و هست.
صد البته که در میان شهروندان هر کشوری، هستند انسانهای بسیار خوب که ما به همه احترام میگذاریم،
اما ۳۰یاست آنهم ۳۰یاست خارجی‌، بحثش کامل فرق داره که روسیه همیشه یک راصو بوده در این زمینه.
در روسیه مخالفت با پوتین، بسیا‌ر هست که هر بار دستگیر میکنن و اختناق شدید.
....................................
- در ضمن، بدون هیچ جمعبستنی، اگر بعنوان یک صفت کلی‌ و موثق بخواهم بگویم،
اقوام اسلاو، صرفه نظر از اینکه در ظاهر توپشان پر است و رویشان زیاد،
اما در واقع بسیار بسیار ترسو هستند. فقط کافیست تا یک پخ کنید،
آنوقت زمانی‌ که پر رو بازی در می‌‌آوردند، بشدت ترسیده و محو میشوند.
و یا "یک نگاه به خلأ بیندازی~(یعنی‌ نگاه به نقطه‌ای که نامعلوم است!)"،
آنگاه حساب کار خوب میاد دست طرف!. این "نگاه به خلأ"، چه معجزه‌ها که نمیکند ....
هیچ بی‌ احترامی نسبت به هیچکس نداشتم اکنون،
فقط به زبانزد همگان، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
فقط کافیه که در آی.آر. یک تشکیلات و حزب رسمی‌ و یا شخصی‌ در پارلمان،
مخالفت آشکار در رابطه با اینکه چرا کاری به روسیه.ی.خالتور داده شده بیان دارد!.
آنوقت آنها به گوششان میرسد و سریع دمشان را روی کولشان گذاشته و فید میشوند.
از این سوی قضیه هم، کافیست تا احترام و روی خوش ببینند، آنوقت مینشینند روی سر آن کشور،
و تا میتواند میچاپندش. ... بگذارید حرف نهایی‌ را بزنم. چه بهتر که کشورهای هرچند استعمارگر،
اما قدرتمندی که واقع در چنته قدرت و کارایی‌ دارند، در امور کشورهای ضعیفتر سهیم باشند،
که از برکت آنها، وضع اقتصادی و همه چیز، روندی رو به رشد خواهد داشت.
هند سالها مستعمره ی انگلیس بود. انگلیسی که سیاستش بر همه روشن است،
اما ساختارش از جهت علمی‌ و فرهنگی‌ و سایر زمینه‌ها نیز قوی هست!.
از اینرو هند دارای یکی‌ از بهترین سیستمهای آموزشی، به برکت همان انگلستان است!.
اما کشورهای گداصفت اسلاو و اتحاد سابق، هیچ که ندارند هیچ، تازه کلی ‌هم رو دارند،
و فقط پولها را بدون آنکه نفعی برسانند، از این کشور و آن‌ کشور اخاذی میکنند.
و تازه زمانی‌ که مشغول شمردن آن‌ پولها هستند، به ریش آنکه اخاذی و فریبش دادند،
کلی‌ میخندند و نژادپرستی‌ سرش در می‌‌آورند. ... بگذریم. سر دوستان درد نیاد.
............................................
- و اما لینکی‌ که از مجاری آپارات گذاشتید (والت دیزنی) رو دیدم و کامل موافقم با اینکه،
این کپی کاری دیزنی از کارهای خودش محسوب نمیشه، بلکه میشه همون امضا(کارت ویزیتی)،
که بسیار هم خوب هست و "هنری دارای این امتیاز هست که بکر و راستین باشد". ...
..............................................
- هیچگاه نمیخواهم اصل وارد این بحثها بشم،
اما این یک مورد پایانی را نیز در این زمینه بگویم.
ببینید چند ماه پیش، ایران و روسیه، سفر بدون ویزا ایجاد کردند،
که ایران بگمانم جزیره ی کیش را برای گردشگران روسی قرار داد،
که جای بسیار شیک و خوشمنظره و باکلاسی از هر جهت هست.
اما روسیه میدونید کجا رو به ایران اختصاص داده!؟.
"ولادی واستک ~ شرق دور" بدون ویزا در عرض ۸ روز!.:
https://mag.cafegardesh.com/بخش-اخبار-گردشگری-108/2704-بدون-ویزا-به-شرق-دور-روسیه-سفر-کنید
میدونید این شرق دور کجای نقشه هست؟. ... میشه جایی‌ که شوروی سابق از سمت شرق،
دورترین نقطش هست که همجوار اقیانوسه!. یعنی‌ شما از ایران، حتا با هواپیما، باید چند خط عوض کنید،
تا پس از چند روز تازه برسید به آن‌ شرق دور که یک بندر کهنه هست، که خود خرسیان* میگه:
"به گزارش خبرگزاری اسپوتنیک، نخست وزیر روسیه امروز امکان سفر کردن شهروندان ۱۸ کشور،
بدون ویزا به شرق دور روسیه را مورد تاکید قرارداد. مدودف* با اشاره به این نکته که با سیستم جدید،
روادید توریست بیشتری به این منطقه خواهد رفت و این *"به معنای پیدایش بیشتر پول در منطقه است"*.
...........................
- شما ببین وقاحت اینها تا چه حد هست. دورترین نقطه ی مخروبه رو برای گردشگران در نظر گرفته،
اونوقت اگر شخصی‌ تازه پس از یک هفته برسه اونجا و کلی‌ پول هواپیما و قطار و ماشین هم بده،
اون ۸ روزش تموم میشه!،. بعد طرف چه کنه؟. هیچی‌ بره پول بگذاره اونجا،
تا اینها اون جای متروک رو بقول خودشون "از نو بسازن".
عجب رویی داره این ۳۰یاست کثیف روس.
ولادی واستوک، آب و هواش هم مناسب توریست.عام و این صحبتها نیست.
........................
- پدرهمسرسابقم، خودشون در اصل روسیه‌ای-قفقازی هستند.
انسان دنیادیده‌ای هستند از اینرو پس از جدایی‌، من همچنان میرم پیش پدرهمسرسابقم،
انگار جای پسرش هستم.... ماه گذشته این مساله ی روادید و اینها رو مطرح کردم براش،
ایشون بقدری تعجب کرده بود که اصل باورش نمیشد. چون خودش کل شوروی رو گشته،
و فکر کرد که شوخی‌ میکنم که میگم روسیه ولادی واستک رو برای ایران بدون ویزا اعلام کرده!.
گفت که سال ۱۹۷۸، ایشون رفته اونجا و شرایط مناسب زندگی‌ وجود نداره.
حتا اون زمان ۴۰ سال پیش هم آنجا جمعیت کم بوده، یک جای بی‌ مصرف،
و حتا بومی‌های ولادی واستوک، مهاجرت به جاهای دیگه داشتن.
بعد در نقشه‌ ی شوروی که از قدیم داره، نشون داد جای دقیق این شرق دور رو!، میشه اونور دنیا.
شنیدید میگن: "پشت کوه قاف". ... این شرق دور همانجاست: پشت کوه قاف.
.............................................................
- بگذریم. حرفهای اعصاب خورد کن نزنیم.
.............................................................
- همیشه خیلی‌ دوست داشتم تا به دویچ-آلمانی صحبت کردن برادر فروق رو ببینم.
یو.تیوب چه خوبه. کلمات کلیدی: نام شخص - رودی کارل - تلویزیون آلمان.
خیلی‌ روان و مسلط صحبت میکرده به دویچه اشپقاخه.
مجری صحبت رو میخواد بکشونه به اوضاع پولیتیکی.،
اما برادر فروق با هوش و ذکاوت میگه "حرف از هنر بزنیم"،
چون هنر هست که خوبه و میتونه کشورها رو در کنار هم نگهداره.
بعد میگه که در آلمان دانشجو هست و مشغول نوشتن رساله ی دکترا.
در مجموع، تمام افراد آلمانی که در کنار او هستند، حتا مجری شوی رودی کارل،
بردار فروق از همشون در زمینه ی سخنوری و شومنی بالاتر هست.
خیلی‌ هم خوب و روان و مسلط آلمانی صحبت میکنه.
ایشون پدیده ی نابغه‌ای در زمینه ی شومنی‌ و اجرای صحنه بود.
...........................................
- راستی‌ امیلیانو گرامی، تا باز یادم نرفت بگم که،
خیلی‌ ممنون از برای ویدیوی بسیار نوستالژیک "دکتر‌های کوچولو".
اون صحنه‌ای که شخص باندپیچی‌ شده در روی تخت،
هی‌ انگار که باز و بسته میشه (خم میشه)،
کامل در ذهنم ثبت شده بود.
....................................
- این لینکهای خوب نیز خدمت شما امیلیانو و یاران ارجمند .:

http://rezaafzali.blogfa.com/post-653.aspx
http://rezaafzali.blogfa.com/post-213.aspx
http://rezaafzali.blogfa.com



.
.
.

- عکسی‌ نوستالژیک و قدیمی‌ از دهه شصت خورشیدی -
جنابان نصراله معین و مرتضی‌ برجسته ...
منبع عکس، سرچ گوگل میباشد.

- بگمانم این تصویر مربوط هست به یک محفل خصوصی،
و یا میهمانی که هنرمندان آندوران در امریکا،
دورهم جمع بودند، شبی‌ با جامی از ترانه و موسیقی‌ ...
هر دوی این هنرمندان راستین، در دهه‌های شصت و هفتاد خورشیدی،
هر کدام در ژانرهای خوانندگیشان، بهترین بودند و آفرینه‌های نابی انجام دادند.
مرتضی‌ برجسته با ساخت و تولید آلبوم "گل آقا-۱۳۶۹" و ترانه‌های شاد و ماندگارش،
براستی که آهنگهای استنداردی را در ژانر موسیقی‌ طربانگیز ‌ایرانی نهادینه ساخت.
لازم به یاد آوریست که هر سه‌ آهنگ بسیار مشهور آلبوم گل آقا، یعنی‌:
"باز منو کاشتی رفتی‌" - "آره دل به تو بستم" - "آهوی دشت زنگاری"،
به آهنگسازی خود جناب مرتضی‌ برجسته بوده است! ...
معین نیز که دیگر جای گفتن ندارد و هنرش بر همگان آشکار است.
با آرزوی سلامتی‌ و موفقیتهای روزافزون برای همگان. ...

*و اما دستگاه سینتی سایزر در عکس بالا، منرا به یاد خاطره ای‌ انداخت. ...

.........................................



- تابستان سال ۲۰۰۳ یعنی‌ درست ۱۴ سال پیش در چنین روزهایی،
پس از پایان دوره مقدماتی زبان روسی که در دانشگاه ‌اروپایی شهر کی‌یف گذرانده بودم،
بخاطر صرفه جویی‌ در هزینه ها، به شرق کشور، جایی‌ که مقیم هستم آمدم.
اپتدا در یک آکادمی هنر ثبت نام کردم که بخاطر فوق دیپلم گرافیکی که از ایران داشتم،
و همچنین نمونه ‌کارهای چاپی‌ام در این زمینه، منرا برای سال چهارم رشته گرافیکشان پذیرفتند،
که البته پس از ۲-۳ ماه تحصیل، بدلیل پایین بودن سطح آموزشی آن‌ دانشگاه،
با آنکه میتوانستم بمانم و پایان همان سال لیسانس را بگیرم، اما انصراف دادم و سپس،
یکی‌-دو سال دیگر نیز در دو دانشگاه دیگر بهمین روال "ثبتنام و انصراف" گذشت تا اینکه،
تابستان ۲۰۰۵ تصمیم گرفتم که با توجه به علاقه‌ای که به ادبیات نیز داشتم رشته‌ام را تغییر دهم،
و از اینرو در مترجمی و زبانشناسی ثبت نام کردم و دوره ی ۵ ساله‌اش را گذراندم.
و اما خاطره‌ای که میخواهم بیان دارم، مربوط میشود به همان تابستان ۲۰۰۳، یعنی‌ زمانی‌ که،
هنوز به سال چهارم گرافیک نرفته بودم و دو ماهی‌ تا آغاز سال تحصیلی‌ باقی‌ مانده بود. ...
شیوه ی دانشگاهی در کشورهای سابق شوروی، "سالی‌واحدی" میباشد!،
یعنی‌ تابستان درب دانشگاه را میبندند، سپس با شروع پاییز، همانند دوران متوسطه در ایران،
به دانشجو واحدهای مشخصی میدهند که باید آنها را هر سال بگذراند،
به بیان دیگر، امکان انتخاب واحد و یا تحصیل در تابستان، برای دانشجو وجود ندارد!.
باری، تابستان ۲۰۰۳ از آنجا که یکی‌-دو ماهی‌ به شروع سال تحصیلی‌ باقی‌ مانده بود،
و در خوابگاه قرون وسطایی آکادمی هنر ساکن بودم، روزها از صبح تا شب در شهر میگشتم.
با اینکار هم زمان با کمترین هزینه میگذشت و هم برای آشنایی با شهر و یاد گرفتن آدرسها،
سوار بر انواع و اقسام وسایل نقلیه عمومی‌ میشدم، تا انتهای هر خط اتوبوس یا تراموا را میرفتم،
سپس با ماشین بعدی، همان راه را تا خوابگاه برمیگشتم و بدین ترتب، خود را با شهر اقامت، آشنا میساختم.
یک روز عصر در همین گشت و گذار‌ها بود که در کوچه‌ای در مرکز شهر، دیدم که کافه‌ای هست،
و در جلوی آن‌، دو نفر ایستاده اند و فارسی‌ صحبت میکنند!. از آنجا که آنزمان بر خلاف اکنون،
هنوز حس و حال گفتگو با همزبانان و همولایتی‌ها را داشتم، نزد آن‌ دو نفر رفتم،
خود را معرفی‌ کردم و با شوقی بسیار گفتم "من هم ایرانی‌ هستم! از دیدنتون خوشحالم!".
براستی هم از دیدن آنها خوشحال شده بودم چون سال قبلش که در دانشگاه و خوابگاه شهر کی‌یف بودم،
نزدیک به صد نفر ‌ایرانی بودیم و از صبح تا شب مثل ایران، با یکدیگر صحبت و معاشرت داشتیم،
اما تابستان ۲۰۰۳ وقتی‌ به شهر اقامت کوچ کردم، هیچ ‌ایرانی نمیدیدم، از این جهت پس از ۲-۳ هفته،
احساس کردم که دلم برای ‌ایرانی.جماعت، تنگ شده!. ...
باری آن عصر تابستان ۲۰۰۳ با دیدن ‌ایرانی‌ها خیلی‌ خوشحال شدم و پس از صحبت با ایشان،
فهمیدم که کافه‌ای که جلویش ایستاده اند، رستوران آنهاست و آن‌ دو که با یکدیگر برادر بودند،
سال ۱۹۹۷ آنرا باز کردند و خودشان نیز جزو اولین سری ‌ایرانی‌ها بودند که پس از فروپاشی،
به اوکراین آمده بودند. پس از گفتگو با آنها، یکی‌‌شان دعوت کرد که برویم داخل و قهوه‌ای بنوشیم.
رستوران ایشان که البته سال ۲۰۰۷ برای همیشه تعطیل شد، غذاهای فست فود داشت،
همبرگر و پیتزا همانند ایران درست میکرد و آن‌ زمان، یکی‌ از دو پیتزافروشی شهر بشمار می‌‌آمد!،
چراکه آندوران اوکراین فست فود نمیشناخت، فقط کبابترکی‌ که عربها با نام "شااورما" درست میکردند،
در فست فودها بفروش میرفت، اما "پیتزا" چیزی نبود که همگان اهلش باشند چون دسترسی‌ به آن‌ کم بود!.
باری، پس از اینکه آن‌ کافه ‌ی ایرانی را یاد گرفتم، تقریب هر روز به آنجا میرفتم، یا غذا سفارش میدادم،
و یا حداقل قهوه و چای مینوشیدم. صاحبان آنجا هم خوشحال بودند که یک مشتری تازه،
راه رستورانشان را یاد گرفته و هر روز به آنجا می‌‌آید. و البته از آن‌ زمان تا چند ماه بعدش،
بعنوان -پیک‌غذا‌رسان- نیز برای آن‌ رستوران کار کردم و در ازای بردن سفارشهای پیتزا،
و تحویل غذا درب منزل یا محل کار مشتری، ده درصد از مبلغ فاکتور را بعنوان پورسانت میگرفتم.
یک روز از تابستان ۲۰۰۳ بود که برای صرف پیتزای خوشمزه‌ به همان کافه رفته بودم.
نهار را خوردم و سپس مشغول نوشیدن قهوه بودم، که سه‌ ‌ایرانی وارد رستوران شدند!. ...
سلام و احوالپرسی انجام شد و سپس روشن گردید که ایشان، دانشجویانی هستند که ماه قبلش،
از ایران به این شهر آمده و در دوره مقدماتی زبان روسی ثبت نام کرده اند. ...
من نیز زود توضیح دادم که از کی‌یف آمدم، و یک سال پیش آنجا این دوره را گذرانده ام!،
و در این بین، به دختر خانم روسی که گارسون بود، گفتم لطفاً سه‌ تا لیوان آب پرتقال بیاورید!،
و سه‌ ‌ایرانی را از قصد مهمان کردم تا با این کار جلوی ایشان که تازه.وارد به اوکراین محسوب میشدند،
پزی داده باشم که من دیگر زبانم کامل است!، یادش بخیر، این دوره‌ای که شما تازه میخواهید شروع کنید را،
پارسال در کی‌یف گذرانده‌ام و کلی‌ تجربه دارم! و حرفهایی‌ که در اصل نشان از خامی و بی‌تجربگی‌ام بود.
باری، سه‌ جوان ایرانی‌ که از من نیز کوچکتر بودند، پس از نوشیدن آب پرتغالی که مهمانشان کرده بودم،
گفتند که اگر شما کاری ندارید بیایید برویم خانه ی ما!. ... گفتم خانه اجاره کردید؟،
گفتند بله، همین دو تا کوچه اون طرف تر هست، برویم آنجا و یک چای باهم باشیم.
من با خوشحالی قبول کردم و از کافه به سمت خانه ی استیجاری آنها براه افتادیم.
پس از ورود به ساختمانشان، دیدم که خانه‌ای هست قدیمی‌ که بازسازی شده بود.
آپارتمانی که اجاره میکردند بزرگ بود، ۴ اتاق داشت و با توجه به محل قرار‌گیری‌اش،
خانه ی گرانی محسوب میشد. البته کمی‌ که بیشتر با آنها صحبت کردم دریافتم که هر سه‌ شان،
از خانواده‌های پولدار هستند و شبها نیز بخش اضافی پولشان را در قمارخانه و کازینو‌ خرج میکنند،
تا جیبشان زیاد سنگین نگردد!. / پس از نوشیدن چای، یکی‌شان رفت و سینتی‌سایزر بزرگی آورد.
من گفتم چه خوب، شما موسیقی‌ کار کردید، نوازنده هستید؟، ... عجب اتفاق جالبی‌!،
من هم خوانندگی و آواز کار کردم و چند برنامه در ایران داشتم، اما پدرم نگذاشت تا حرفه‌ای ادامه دهم.
جوان نوازنده با شنیدن این صحبتها، سینتی‌سایزر جانانه اش را روشن ساخت و گفت خب چی‌ بزنم؟.
گفتم با کارهای معین شروع کنیم که به سدام هم میخوره، "شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم"،
چطوره؟ موافقید بچه ها؟. ... جوان نوازنده و دو نفر دوستانش که دور ما نشسته بودند،
همگی‌ تایید کردند و بدینگونه بساط نوازندگی و خوانندگی براه افتاد. آهنگ پشت آهنگ اجرا میکردیم،
و دو نفر تماشاگرمان هم، در پایان هر کار دست میزدند و ما را تشویق مینمودند. ...
من هم صدایم گرم شده بود و با اشتیاق آهنگها را یکی‌ پس از دیگری اجرا میساختیم.
در این میان یکی‌ از بچه‌هایی‌ که کنار ما نشسته بود و بسیار هم خوش قد و قامت بود،
هنگام اجرای آهنگها، بویژه زمانی‌ که من میخواندم، میگفت: "وای...وای"، سپس از جایش بلند میشد،
چشمانش را میبست و دوباره بر جای خود می‌نشست!. این کار او، شوق عجیبی‌ در من ایجاد ساخته بود،
انگار که این مخاطب بقدری از اجرای آهنگ خوشش آمده که مراتب احساسات پاک قلبی‌اش را،
با گفتن "وای.وای" و سپس بلندشدن و نشستنهایش بیان میدارد. ...
او چند بار دیگر این کار را انجام داد و آخرین بار که اتفاق جای اوج خواندنم در آهنگ بود،
او پس از وای.وایش، بلند شد، دستش را روی سرش گذشت، و من هم که دیگر در آسمانها بودم،
با خود اندیشیدم که اجرای ساز و آواز بر این جوان بقدری هنایش دارد که او را از خود بیخود کرده.
جوان بلند شد، وای‌وایش را تکرار و هر دو دستش را روی سرش گذاشت!. ...
من نیز با شور بیشتری مشغول خواندن شدم، که او ناگهان جمله‌ای غیره منتظره‌ بیان کرد:
"وای...وای...دیگه نمیتونم، دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم،...ایندفعه دیگه باید برم دستشویی‌".
اون اینرا گفت و با سرعت به سمت سروش بهداشتی آپارتمان دوید ..........................
جوان نوازنده در این لحظه، آهنگ را با عجله تمام ساخت، من هم خواندن را قطع کردم،
و همراه با دوست دیگر آنها که کنار ما نشسته بود، هر سه‌ به سکوتی عمیق فرو رفتیم.
تازه فهمیدم که آن‌ جوان، وای.وای گفتن‌هایش نه‌ بخاطر شوق شنیدن آهنگها،
بلکه بخاطر فشاری بوده که تحمل میداشته و این همه وقت به احترام ما،
رفتن به سرویس بهداشتی را به تاخیر انداخته که آخر سر تحملش تمام شده،
و به سمت آن محل دویده ..............................................

یاد خاطرات گرامی. سلامت باشید. وقت خوش.







avatar
59

تعداد پستها : 1349
Join date : 2011-02-09

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 12 از 12 الصفحة السابقة  1, 2, 3 ... 10, 11, 12

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد